خسیس

همکاری دارم که خسیس است. زیادی حساب یک قرون دو زارش رو داره. با تلفن دفتر مرکزی به تلفن من در کارخانه زنگ زده که به آقای فلانی بگو یک زنگی به من بزنه. هر چی موبایلش رو میگیرم نمیشه. به آقای فلانی گفتم چرا موبایلت نمیگیره گفت تلفن از دفتر مرکزی رو بلوک کرده ام. ولی میتونه با موبایلش منو بگیره که نمی گیره. طرف برای اینکه با موبایلش یک شماره نگیره حاضر شده مزاحم من بشه و من برم به طرف بگم که یک زنگی به او بزن. دوست بیست ساله هم هست. چی میشه بهش گفت. این که چرا اینقدر خسیسی؟ آدم خیلی چیزها رو میدونه ولی به روی خودش نمی آره.

نبات و ماجرای فیلم "طعم گیلاس" در کن

صبح خواستم نبات را با دست نصف کنم، نمیشد بیشتر به دستم فشار آوردم لبه تیز نبات پوست دستم را کند و خون آمد. با خودم فکر کردم که آدمیزاد چقدر ناشی و کارهایش از سر ناپختگی است. بعد رفتم یک چسب زخم پیدا کردم و گذاشتم روی قسمتی از شستم که پوستش کنده شده بود. بعد یک انبر برداشتم و نبات را نصف کردم.

دیگر اینکه در مجله فیلم مطلبی بود در باره ماجرای حضور فیلم "طعم گیلاس" در فستیوال کن. و اینکه قبل از بردن جایزه یک شبکه تلویزیونی حاضر شده به مبلغ 300000 دلار بخرد که آقای حقیقت از کیارستمی پرسیده و او گفته فعلا دست نگهدار و بعد از برنده شدن به مبلغی بسیار بیشتر که دیگر ذکری از آن به میان نیامده فروخته شده است. با توجه به اینکه تهیه کننده فیلم ، خود کیارستمی بوده نتیجه می توان گرفت که آقای کیارستمی مرد پولداری بوده است. روحش شاد.

از باد خزان غافل مشو

در کهنسالي ز مرگ ناگهان غافل مشو
برگ چون شد زرد از باد خزان غافل مشو
                                         "صائب"
در مجله فیلم که به مناسبت روز سینما ویژه ی کیارستمی درآمده است داشتم می خواندم گفته شده بود که در هنگام ساخت "طعم گیلاس" کیارستمی مشغول کتابی به نام "کهنسالی و مرگ" بوده است. در اینترنت سراغ این کتاب را گرفتم به فارسی نیافتم ولی این شعر آمد که به دلم نشست و در ابتدای نوشته امروز گذاشتمش.

به حق چیزهای نشنیده

باز شنیده شد:

"....برام اصلا مهم نیست که بیاد بهم برینه، بیاد ازم تعریف کنه ، بیاد ..." دختر خانمی با عصبانیت داشت با موبایل حرف می زد.

"... واقعا پس خاک بر سر من کنند..." مردی این را گفت و موبایل را خاموش کرد و وارد پاساژ شد.

مردمی داریم بسیار عصبی و اندکی رکاکت بیان.

 

راننده بی احتیاط و ماجرای سوسک

گاهی چیزهایی که به طور اتفاقی آدم در مسیر راه می شنود جالب است مثلا این یکی:

"...دیگه از سوسک که کمتر نیستیم. سوسک هم وقتی بچه اش رو در خطر می بینه از بچه اش دفاع می کنه..."

من که تا حالا ندیدم سوسک از بچه اش در مقابل تهدید دفاع کنه.

و دیگر اتفاق عجیبی که امروز در تاکسی افتاد. سمت عقب من وسط بودم. سمت چپم یک آقایی و سمت راستم یک خانم نشسته بود. آقای کناری من گفت نگه دارید. راننده نگه داشت. از سمت خودش پیاده شد. خانمی هم که سمت راست من بود به خیال اینکه آقا به طور درست باید از سمت راست پیاده شود پیاده شد. راننده متوجه نشد تا آقا پیاده شد شروع  کرد به حرکت و در سمت راست باز و خانم متعجب و من به صدا که آقا وایستا خانم سوار شه و قس علیهذا. خدا به خیر گذروند که خانم کاملا پیاده شده بود وگرنه نقش زمین و چه بسا حادثه.

راستی یادت نرود هستی تو.

سریال سیمسون ها را تماشا میکرد. فصل 12 اپیزود 6. در این قسمت هومر یک وبلاگ زده که از بس کسی سر نمی زند به بیابان برهوت مانند شده است. ( در این قسمت کارتون یک بوته خار به سبک فیلم های وسترن که در بر بیابون باد آن را این ور و آنور می برد، عرض مونیتور را طی کرد).

باری این وبلاگ من هم تقریبا بی خواننده است. اغلب هم من برای خودم می نویسم. تا یادم نرود که هستم.

اشکال کجاست؟

می گفت تو خیابان سی تیر داشته می رفته با یک موتوری که داشته در خط ویژه می آمده تصادف میکنه. موتور سوار از ناحیه پاشنه پا خیلی احساس ناراحتی میکرده. افسر راهنمایی به او می گوید موتور سوار مقصره ولی ببرش بیمارستان. می گوید نه امکان ندارد اینکار را بکنم مگر این که شما هم با من بیایید. من ببرم، همه هزینه ها به گردن من می افتد. پلیس اصرار میکند که من رو اینجا همیشه می تونی پیدا کنی و او داشته اینکار رو میکرده که آمبولانس میرسه و به این دوست ما میگه مبادا از این کارها بکنی. ما ببریم بیمارستان ها بدون هزینه پذیرش میکنن. ولی شما ببری باید اولش چند میلیونی بذاری تا بعد. جالب اینکه می گفت بعدا هر جه دنبال آن افسر میگشته پیدایش نمی کرده. حالا عجله آن افسر هم ظاهرا به این دلیل بوده که سانحه رو سریع جمع کنه مسئولیت کم شه. هر کی فکر خودشه. اشکال کجاست؟

خوبی یا دانایی مسئله این است

امروز نگاهی به سایت www.time.ir  می انداختم و جمله جالبی از آلبرکامو داشت که حیفم آمد در وبلاگ نیاید:

"شر و بدی که در دنیا وجود دارد پیوسته از نادانی می زاید و حسن نیت نیز اگر از روی اطلاع نباشد ممکن است به اندازه شرارت تولید خسارت کند. مردم بیشتر خوبند تا بد و در حقیقت، مسئله این نیست. بلکه آنها کم یا زیاد نادانند و همین است که فضیلت یا ننگ شمرده می شود. نومیدکننده ترین ننگ ها، ننگ نادانی است که گمان می کند همه چیز را می داند و در نتیجه به خودش اجازه آدم کشی میدهد: روح قاتل کور است و هرگز نیکی حقیقی یا عشق زیبا بدون روشن بینی کافی وجود ندارد."

حیف شد که در تصادف ، زود مرد. حرف ها داشت تا بزند. 47 سالگی فوت کرد. وقتی که من سه سال داشتم. و جایزه نوبلش را در 44 سالگی گرفت.

و اما گشتم انگلیسی جمله بالا را پیدا کردم: ظاهرا از کتاب "طاعون" گرفته شده است.

The evil that is in the world always comes of ignorance, and good intentions may do as much harm as malevolence, if they lack understanding. On the whole men are more good than bad;that, however, isn't the real point. But they are more or less ignorant, and it is this that we call vice or virtue; the most incorrigible vice being that of an ignorance which fancies it knows everything and therefore claims for itself the right to kill.There can be no true goodness, nor true love, without the utmost clear-sightedness. (Albert Camus, from his book "The Plague")