عجله
امروز این جمله را time.ir گذاشته بود به نظرم جالب آمد اینجا می گذارم:
من یک دوره کلاس تندخوانی رفتم و «جنگ و صلح» را در ده دقیقه خواندم. مربوط به روسیه بود.
وودی آلن
امروز این جمله را time.ir گذاشته بود به نظرم جالب آمد اینجا می گذارم:
من یک دوره کلاس تندخوانی رفتم و «جنگ و صلح» را در ده دقیقه خواندم. مربوط به روسیه بود.
وودی آلن
این شعر از شاعر معروف آمریکایی رابرت فراست همیشه برای من جالب بوده و اینک اینجا می آورم:
two roads diverged in a yello wood
and sorry I could not traverl both
and be one traveller long I stood
and looked down one as far as I could
to where it bent in the undergrowth
****
then took the other, as just as fair
and having perhaps the better claim
because it was grassy and wanted wear
though as for that the passing there
had worn them really about the same
****
and both that morning equally lay
in leaves no step had trodden black
oh, I kept the first for another day
yet knowing how way leads on to way
I doubted if I should ever come back
****
I shall be telling this with a sigh
somewhere ages and ages hence
two roads diverged in a wood and I
I took the one less travelled by
and that has made all the deffernce
یک آهنگ زیبا از موریس آلبرت به نام "احساسات" یاد جوانی را در من زنده کرد و چقدر ملایم و ظرایف دارد این آهنگ. در زیر متن آن را می گذارم:
Feelings,
nothing more than feelings,
trying to forget my
feelings of love.
Teardrops
rolling down on my face
trying to forget my
feelings of love.
Feelings,
for all my life I'll feel it.
I wish I've never met you, girl;
you'll never come again.
Feelings,
wo-o-o feelings,
wo-o-o, feel you again in my arms.
Feelings,
feelings like I've never lost you
and feelings like I've never have you
again in my heart.
Feelings,
for all my life I'll feel it.
I wish I've never met you, girl;
you'll never come again.
Feelings,
feelings like I've never lost you
and feelings like I've never have you
again in my life.
Feelings,
wo-o-o feelings,
wo-o-o, feelings
again in my arms.
Feelings...(repeat & fade)
از پنجره
بر بلند سبز چنار، از دور
آفتاب بسته طلایی ها
سایه ها به زمزمه ای خاموش
در نشیب تند جدایی ها
***
در فضای خسته غمی بیمار
مرده در نگاه کلاغ آواز
پیش دیده، میله ناهنجار
پشت پنجره، گذر سرباز
***
چه غروب بی نفس تنگی
مژده در غریو کلاغش نیست
جغذ هم گریخته، پروازی
در سکوت مرده باغش نیست
***
جاده خالی از قدم قاصد
دل طپیده منتظر پیغام
همه خستگی، همه سنگینی
آسمان روی چنار، آرام
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
این شعر "بلوف" از نصرت رحمانی لحظه های زیبایی دارد که اطاله شعر گم شده است. من این لحظه ها را اینجا می آورم:
تنها آن ها که مرده اند از مرگ نمی هراسند
بازی کنید از باختن نهراسید ، پیروزی است باخت
بازی کنید از باختن نهراسید، هرگز شکست حقارت نیست
امروز مطلبی از روانشناس کانادایی پیرو کارل گوستاو یونگ می خواندم که جالب بود و فکرم را به خود مشغول کرد
"...موضوع ابراز وجود بسیار وسیع است. فعلا به خاطر بسپاریم که فردی که در فعالیت های شغلی، خانواده یا دوستانش قادر به ابراز وجود نیست، بیشتر از سایرین احساس بدبختی و رنج میکند. به زبان دیگر، شخصی که در فعالیت شغلی، زندگی زناشویی یا خانوادگی یا میان دوستانش اثر وجودی ندارد، بیش از دیگران احتمال دارد به زندگی بیعلاقه شود." از کتاب "قربانی دیگرانیم و جلاد خویش" ترجمه زهرا وثوق (من جمله را در سایت time.ir خواندم. این هم ذکر منبع)
برایم مفهوم "ابراز وجود" پر رنگ شد و اینکه معادل انگلیسی آن چیست؟ البته آقای کورنو به فرانسه فکر کنم می نویسد.