معنای خوشبختی

خیلی ها سعی کرده اند خوشبختی را تعریف کنند. مثلا سعدی در گلستان به نثری زیبا چنین گفته :

عاقلی را پرسیدند: نیکبخت کیست و بدبختی چیست؟ گفت: نیکبخت آن که خورد و کشت و بدبخت آن که مرد و هشت. (باب 8 در آداب صحبت حکمت شماره 1)

یا مثلا گاندی می گوید:

خوشبختی زمانی است که آنچه فکر می کنید، آنچه می گویید و آنچه عمل می کنید، همه هماهنگ باشد.    (مهاتما گاندی)

Happiness is when what you think, what you say, and what you do are in harmonyMahatma Gandhi 

دروغ موثر و راستی مردود

داشتم کتاب "پیروزی آینده دموکراسی" اثر توماس مان به ترجمه مرحوم اسلامی ندوشن را ورق می زدم دیدم این قسمت از کلیله و دمنه را در صفحه آغازینش آورده. وصف حال بود اینجا گذاشتم:

خاصه در این روزگار تیره که خیرات بر اطلاق روی به تراجع آورده است و همت مردمان از تقدیم حسنات، قاصر گشته....می بینم که کارهای زمانه میلِ به ادبار دارد، و چنانستی که خیرات، مردمان را وداع کردستی، و افعالِ ستوده و اخلاقِ پسندیده، مدروس گشته، و راهِ راست بسته، و طریق ضلالت گشاده و عدل ناپیدا و جور ظاهر، 

و علم متروک ، و جهل مطلوب

و لئوم و دنائت مستولی، و کرم و مروّت منزوی

و دوستی ها ضعیف ، و عداوت ها قوی

و نیک مردان رنجور و مستذل، و شریران فارغ و محترم

و مکر و خدیعت بیدار، و وفا و حریّت در خواب

و دروغ، موثر و مثمر، و راستی مردود و مهجور

و حق منهزم ، و باطل مظفّر

و متابعت هوی سنت متبوع، و ضایع گردانیدن احکام خرد، طریق مشروع،

و مظلوم، محقِ ذلیل، و ظالم، مبطلِ عزیز

و حرص غالب، و قناعت مغلوب

و عالَمِ غدار بدین معانی شادمان، و به حصول این ابواب ، تازه و خندان

کلیله و دمنه باب برزویه چاپ مینوی

باد خزان در چمن دهر

آدم که پیر می شود از دست زندگی ، بسیار می شود که کمی سیر می شود. 

تا اینکه امروز چشمم خورد به این شعر حافظ : "حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج / فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست؟"

 

پلنگ سرگردان

عجب عنوانی در خبرها بود و چه داستانی پر از اشک بود از ندانم کاری و حماقت و شکستنِ نازک آرایِ تنِ ساقِ گلی. بعد از این حادثه احساسم این بود که خیلی شبیه پلنگ سرگردان هستم. و حالا برویم سراغ داستانی که امروز آرایشگر تعریف  میکرد که دختر 18 ساله برادرش در بیمارستان مدرس عمل انحراف بینی و مشکل کپسول اکسیزن و نرسیدن اکسیژن و رفتن به کمای دختر و بعد فوت شدن و بعد خبر قبولی در کنکور پزشکی آن دختر بعد از مرگ. می گوید برادرم سه سال از من بزرگتر است ولی باید بلندش کرد جابجایش کرد و مادر دختر شبیه پیرزن 70 ساله شده. میگفت اعتقادی ندارد ولی سر سلامتی دختر برادرش نذر هم کرده بوده که نتیجه نداده. بعد هم صحبت ماجرای سیسمونی یکی از آقازاده ها شد و اصطلاح "قوم ولا الضّالّین" که مودبانه "قوم ولد زنا" است و کلی خندیدیم. و من ماجرای دختر یکی از هم کلاسی های قدیم دانشگاه را برایش گفتم که غیر مذهبی بود ولی دختری به دنیا آورده بود که عقب افتاده بود و به امید سلامتی در آینده اسمش را "زهرا" گذاشته بودند و استیصال انسان که در سختی ها متوسل می شود به احضار ارواح و فال قهوه و در خیابان که می آمدم خانه، یک ماشین شاسی بلند jack s3 که هنوز ابر های کنار درش را نکنده بود و روی شیشه عقبش نوشته بود "و ان یکاد الذین .." از ترس چشم زخم. و قصه ی رنج و درد بشری و ماجرای پلنگ سرگردان و هیاهو و گذر عمر. بگذریم.