پلنگ سرگردان
عجب عنوانی در خبرها بود و چه داستانی پر از اشک بود از ندانم کاری و حماقت و شکستنِ نازک آرایِ تنِ ساقِ گلی. بعد از این حادثه احساسم این بود که خیلی شبیه پلنگ سرگردان هستم. و حالا برویم سراغ داستانی که امروز آرایشگر تعریف میکرد که دختر 18 ساله برادرش در بیمارستان مدرس عمل انحراف بینی و مشکل کپسول اکسیزن و نرسیدن اکسیژن و رفتن به کمای دختر و بعد فوت شدن و بعد خبر قبولی در کنکور پزشکی آن دختر بعد از مرگ. می گوید برادرم سه سال از من بزرگتر است ولی باید بلندش کرد جابجایش کرد و مادر دختر شبیه پیرزن 70 ساله شده. میگفت اعتقادی ندارد ولی سر سلامتی دختر برادرش نذر هم کرده بوده که نتیجه نداده. بعد هم صحبت ماجرای سیسمونی یکی از آقازاده ها شد و اصطلاح "قوم ولا الضّالّین" که مودبانه "قوم ولد زنا" است و کلی خندیدیم. و من ماجرای دختر یکی از هم کلاسی های قدیم دانشگاه را برایش گفتم که غیر مذهبی بود ولی دختری به دنیا آورده بود که عقب افتاده بود و به امید سلامتی در آینده اسمش را "زهرا" گذاشته بودند و استیصال انسان که در سختی ها متوسل می شود به احضار ارواح و فال قهوه و در خیابان که می آمدم خانه، یک ماشین شاسی بلند jack s3 که هنوز ابر های کنار درش را نکنده بود و روی شیشه عقبش نوشته بود "و ان یکاد الذین .." از ترس چشم زخم. و قصه ی رنج و درد بشری و ماجرای پلنگ سرگردان و هیاهو و گذر عمر. بگذریم.