آن شاخه بازیگر دور از دست
فتح باغ
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
***
همه می ترسند
همه می ترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
***
...
...
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ ساعت 15:52 توسط امیر
|