مروری بر خاطرات
سگی که می خواهد با آن طرف اتوبان برود. از بغل تاکسی من میگذرد. برمیگردم از پشت تاکسی به صحنه ناهنجار نگاه میکنم. سگ گیج است بین این همه ماشین. ناگهان یک ماشین او را به کناری پرتاب میکند. آهی میکشم و بلند با خودم میگویم "بیشعور زد به سگ" حالم دگرگون است. راننده اسنپ می گوید اینجا نمی زدند حتما آن لاین که ماشینها خیلی تندتر می روند، می زدند. پیشانی بر دست و اندوه در قلب. حالم بد میشود. و این حال تا بعد از ظهر ادامه می یابد.
در شرکت قدیمی به مناسبتی کاری داشتم سر زده ام. یکی از همکاران قدیمی که زمانی از معاونین بوده حالا در اتاقی بسیار کوچک نشسته که حتی نمی تواند از مهمانی پذیرایی کند و چایی برای مهمانش بیاورد و یک نفر دیگر که از کارمندان دون بوده حالا اتاق بزرگی کنار اتاق محقر این دوست دارد.آن کارمند دون پایه که حالا نمی دانم به کدام سمت قرارش داده اند، بلند می شود و می رود برای خودش قهوه می ریزد. می رود به اتاقش. عجب داستانی است این محیطهای اداری و ناشایسته سالاری.
صبح گلدان یاس که در زمستان چوب خشکی بیش نبود حالا گل داده است. دو تا گل زیبا. روزهای قبل سه تا گل آن را کندم و در لیوان آبی گذاشتم. بوی خوبی در اتاق می پراکند. امروز دیدم یک زنبور هفت طبقه را آمده بالا که روی گلهای گلدان بنشیند. با خودم فکر کردم این دو گل دیگر سهم زحمتی است که این حشرات هفت طبقه می کشند و بالا می آیند. گل ها را نچیدم. گذاشتم روی گلدان بماند.
می روم در سایت نظام مهندسی برای اقدام ارتقاء پروانه. سایت باز نمی شود. کامپیوتر را خاموش میکنم. به اتاقم می روم و خاطرات امروز را مرور میکنم.