مرغ سحر علی اکبر دهخدا

ای مرغ سحر، چو این شب تار / بگذاشت ز سر سیاه کاری

وز نفخه روح بخش اسحار / رفت از سر خفتگان خماری

بگشود گره ز زلف زر تار / محبوبه نیلگون عماری

یزدان به کمال شد پدیدار / و اهریمن زشتخو حصاری

یاد آر ز شمع مرده، یاد آر

علی اکبر دهخدا این شعر را به یاد دوستش جهانگیر خان صور اسرافیل که به دست محمد علیشاه کشته شد و وقتی که در سویس بوده و شبی در خواب او را می بیند و به او میگوید چرا نگفتی او جوان افتاد؟ از خواب بر می خیزد و همانجا سه قطعه از این مسمط را ساخته و بعد هم دو قطعه دیگر به آن اضافه کرده و شعر "مرغ سحر" متولد شده است.

راستی دنیا چقدر قدیم است

کتابی را از استاد باستانی پاریزی ورق میزدم به نام "شاهنامه آخرش خوش است" . در صفحه 200 بر خوردم به نام شخصی موسوم به دکتر ولف. کسی که کلمه به کلمه شاهنامه را خوانده بوده و فرهنگ شاهنامه را تالیف کرده است و متاسفانه در دوران آلمان نازی می زیسته و از بد حادثه یهودی هم بوده. خلاصه از زبان یکی از سفرای ایران آورده که : "فراموش نمی کنم، روزی یکی از دانشمندان آلمانی که دکتر ولف نام داشت و از اساتید بزرگ زبان اوستا و السنه باستانی ایران بود، به دفتر سفارت آمد و سه مجلد از کتاب قطور خود به اسم " فرهنگ لغت شاهنامه فردوسی" را روی میز من گذاشت. این دانشمند مردی لاغر اندام، بدحال و ژنده پوش بود و ظاهری متاثر کننده داشت. او در نهایت بی چیزی سالهای متمادی برای تنظیم این کتاب وقت صرف نمود و موفق گردید کتابی عرضه نماید که نزد ارباب فضیلت منتهای ارزش را دارد.

آن روز "دکتر ولف" سه نسخه از کتاب خود را در اختیار من گذاشت تا یک جلد را به پیشگاه شاهنشاه ایران تقدیم نمایم و جلد دوم به مرحوم فروغی نخست وزیر وقت ایران تعلق داشت و جلد سوم برای کتابخانه سفارت بود.

در ملاقات با "دکتر ولف" من ظاهر حال او را پریشان دیدم زیرا به علت اینکه یهودی بود، آلمان نازی به او امکان فعالیت نمیداد و در حقیقت نه امکان تدریس برای او وجود داشت و نه مجال زندگی" ( در اخبار روزنامه های آن روزها می خوانیم که در برلن ...مشخصه زده اند، و اتومبیلهای یهودیان به وسیله نشان مخصوصی مشخص گشته است، و قرار بر این بوده که پروانه اتومبیل رانی آنان پس گرفته شود - (درست مثل ایامی که حاکم خلیفه فاطمی مصر دستور داد تا اقلیت ها غیار بندند و لباس زرد بپوشند و علامت خاص داشته باشند و بر چارپا سوار نشوند. راستی دنیا چقدر قدیم است؟)

نماینده ایران، در دنباله گزارش خود می نویسد:

"... بلافاصله مراتب را به اطلاع مرحوم فروغی نخست وزیر و وزیر خارجه وقت ایران رساندم تا به عرض برساند. به فاصله کمی از ایران خبر رسید که حسب الامر شاهانه کرسی مخصوصی برای او در دانشگاه ایران با حقوق مکفی آماده است و از حیث مسکن نیز تمام تسهیلات لازم برای ایشان فراهم است و فورا به ایران سفر کنند.

بدون درنگ دبیر یکم سفارت را برای تبلیغ عنایت و مرحمت شاهنشاه به منزل دکتر ولف فرستادم.

پس از دو سه ساعت، دبیر با چهره ای اندوهگین وارد شد و گفت مرا به اطاقی محقر که در زیرزمینی مرطوب قرار داشت راهنمایی کردند در آنجا با تاثر و تاسف دیدم که در بستر بیماری است.

وقتی مراحم شاهنشاه ایران را ابلاغ کردم اشک در چشمان این دانشمند حلقه زد و با اندوه گفت: کاش می توانستم این معارف پروری شاهنشاه بزرگ ایران را با خدمات صادقانه خود در دانشگاه ایران جبران می کردم و در مقام سپاس گزاری بر می آمدم. ولی حال من طوری است که تصور نمی کنم از این بستر بیرون آیم، چه، خوب میدانم که چند صباحی بیش به پایان عمر من نمانده است.

چند روز بعد خبر درگذشت او را شنیدم و دانشمندی که شاهکار او، یعنی کتاب ارزنده "فرهنگ لغات شاهنامه فردوسی" اینک مورد استفاده علما و دانشمندان ماست در بدترین شرایط زندگی جان به جان آفرین تسلیم کرد."

تو گویی باز حکایت دروازه رودبار است و دروازه رزان، منتهی پس از هزار سال!

توزیع نامناسب احمقها بر روی زمین

در time.ir امروز میخواندم:

مشکل این نیست که تعداد احمق ها زیاد است ،مشکل در توزیع نامناسب آن هاست.

مارک تواین

یاد بعضی نفرات روشنم میدارد

سگ ولگرد اثر صادق هدایت.

صادق هدایت. نام سگ "پات". شاخه های کج و کوله نقرسی.

با درود بر دکتر کاکاوند که این داستان کوتاه را به زیبایی در کانال تلگرام خود خواند و من دیشب آن را گوش دادم. و اندوه بسیاری هنوز به قلبم چنگ میزند. قسمت آخر را اینجا بازنویسی میکنم:

"... درد شدیدی در شکمش حس میکرد و در چشم هایش روشنایی ناخوشی می درخشید. در میان تشنج و پیچ و تاب ، دستها و پاهایش کم کم بی حس میشد. عرق سردی تمام تنش را فرا گرفت، یک نوع خنکی ملایم و مکیفی بود ...

نزدیک غروب سه کلاغ گرسته بالای سر پات پرواز میکردند، چون بوی پات را از دور شنیده بودند. یکی از آنها با احتیاط آمد نزدیک او نشست، به دقت نگاه کرد، همین که مطمئن شد پات هنوز کاملا نمرده است دوباره پرید. این سه کلاغ برای درآوردن دو چشم میشی پات آمده بودند."