مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نوم
آسمان و ماه شب اول که شبیه داس است و رنگ آسمان هم به سبزی می زند گویی که مزرعه ای است و ماه نیز چون داسی در حال درو کردن است. این تصویر مرا به زندگی ام متوجه کرد که من از این عمری که کردم چه چیزی درو کرده ام و در واقع چه حاصل ناچیزی داشته است مزرعه عمر من. گفتم که ای بخت به خواب رفته بودی که مرا بخت یار نکردی تا اینکه صبح شد و یعنی که عمر گذشت و فرصت از دست رفت. ولی او که متوجه این تفکرات من شده بود به من گفت که درست است که فکر میکنی کاری نکرده ای ولی با این همه نا امید مشو. از سابقه نومید مشو را بعضی گفته اند از منظور سبقت گرفتن رحمت الهی بر خشم الهی است ولی به نظر من می گوید که به کار نیک بپرداز و از سابقه ات نا امید مشو و هنوز وقت هست که کارهای خوب بکنی.
همان طور که مسیح به پاکی و روحی مجرد به فلک عروج کرد و از چراغ وجود خود صد پرتو به خورشید تاباند تو نیز می توانی.
ستارگان چون شب ها بیرون می آیند به دزدان شب تشبیه شده اند و میگوید که دل به سرنوشتی که ستارگان میگویند مکن و غره مشو زیرا کاووس و کیخسرو را اولی تاجش و دومی کمربندش را ازدست داد. و این روزگار به آنها وفا نکرد چه رسد به شما.
گوشواره طلا و لعل در ظاهر موجب وقار و شخصیت است ولی اینها همگی گذرا و رفتنی اند.
حالا در بیت بعدی صحبت بازی شطرنج است و شرط بندی. شرط نامش "گرو" است. می گوید چشم بد از زیبایی ای که خال تو به صورتت بخشیده دور باشد. در عرصه حسن و زییایی انگاری تو پیاده را حرکت دادی و ماه و خورشید را مات کردی و شرط را بردی.
به آسمان بگو این همه به ماه و ستاره پروین مغرور مباش که در عرصه عشق آن یک جو می ارزد و این دو جو. که یعنی در ساحت عشق این بزرگیها نیست.
زهد به ریا موجب فساد دین است. ای حافظ ، خرقه پشیمینه از تن به درآر و بینداز دور و برو.
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید/ گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک / از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار / تاج کاووس ببرد و کم کیخسرو
گوشوار زر و لعل گرچه گران دارد گوش / دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حست / بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق / خرمن مه به جوی ، خوشه پروین به دوجو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت / حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
روستا و کابینت
کابینت ساز ماهری است. ازش راضی هستیم. یک کمد دیواری و یک درب برای یک قسمت کابینت آشپزخانه و تعویض دو تا ریل. گفت 480 هزار تومان. من 500 هزار تومان واریز کردم.
می گفت بچه دو ساله اش مریض شده و تب و دیشب تا صبح گرفتار بچه بوده.
دلم می خواست در بازنشستگی میرفتم به روستای "نامان لو" و آنجا باقی عمر را می گذراندم.
قهرها و آشتی ها
ساعات ملالت بار و ساعات لذت بخش
خب. دیگر بس است این نوشته. در آخر یک جمله قصار:
مطالعه کتاب یعنی تبدیل ساعتهای ملالتبار به ساعات لذت بخش.
حال متکلم از کلامش پیداست
هوا گرمتر شده است اما نه آنقدر که کاپشن را نپوشید. هوا دزد است.
کار معمولی. مرتب کردن خانه تقریبا بسامان. همه در جای خود مشغول به کار. دوستان در کاری و دشمنان در کاری. هر کسی بر حسب خویش تراوش دارد. "از کوزه برون همان تراود که در اوست"
شیخ بهایی در شعری گفته: "آن کس که بدم گفت ، بدی سیرت اوست
وآن کس که مرا گفت نکو ، خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست"
تاکسی، ویترین قدیمی، پایان سالی و یک جمله قصار از راسل
بهاری شده هوا. نگاه کردم. چمنهای کنار خیابان درآمده.
دیشب بردن ویترین قدیمی از خانه به بیرون خود حکایتی بود. سفارش چند قلم کالا از چوبکده. قراره امروز بیارن. دست بر قضا سنگ لابی رسیده به آسانسور و استفاده از آسانسور از طبقات دیگر میسر است. حالا نمی دانم چه خواهد شد. این پایان سالی آدم چقدر تحت استرسه.
این هم یک جمله قصار خوب:
تا چهل سالگی که مغزم خوب کار می کرد، به ریاضیات و پژوهش پرداختم. از چهل تا شصت سالگی که ذهنم ضعیف شده بود به فلسفه روی آوردم و در اواخر که به کلی مغزم کار نمی کرد به سیاست!
بازنشستگی
از صحبت خلق بی وفایی مانده است
این یک مصرع از رباعی خیام است. همسایه ای یک نفر را معرفی کرده بود که کارش خوب است و طراح است و غیره. من هم برای سرامیک کف اتاق خواب از او سرامیک گرفتم. با پول چسب شد یک میلیون. تا بیاید برای نصب. پنج شنبه ، جمعه قبلی من را سر کار گذاشت و نیامد. اذیت شدیم. اذیت کرد. به همسایه گفتم. گفت " من غلط کردم یکی رو معرفی کردم. شما هر دفعه زنگ می زنید یک بار نشده که بگویید فلانی بیا منزل ما به صرف قهوه..." برایم خیلی عجیب بود کنار کشیدن او. و اعتماد احمقانه من به او. و ابواب جمعی اش. این است که وقتی رباعی خیام را می خواندم این قطعه اش را گذاشتم سر سطر. اما همه رباعی را با هم بخوانیم:
از من رمقی به سعی ساقی مانده است / وز صحبت خلق بی وفایی مانده است
از باده دوشین قدحی بیش نماند / از عمر ندانم که چه باقی مانده است
چنین گفت زرتشت را شنیدن
باز گویند که اینها نیهیلیست هستند. هیچ انگاران. و من را با نیهیلیسم کاری نیست. با این همه. در راه کمی گوش کردم.
یک جا نیز از سرنوشت شوم روشنفکر جهان سومی ، آقای آشوری سخن به میان می آورد.
صبح نم نم باران و دستگش کار
کار لابی هم داره پیش میره. دیروز میگفتند یکی از مستاجرهای بلوک بغلی آمده فحش کاری که چرا اینجا سنگ می برید. استشهادیه درست کرده بودند. من هم امضا کردم. هرچند زیاد موافق زنگ زدن به پلیس 110 و شکایت و استشهاد جمع کردن نیستم.
وقت را غنیمت دان
Carpe diem ( که لاتین است و انگلیسی اش میشود: seize the day و فارسی اش می شود "وقت را غنیمت دان"
و این ها از کجا در ذهنم تراوشید؟ داشتم سایت Time.ir را نگاه میکردم دیدم در دایره ساعتش نوشته "کارپه دیم" و شد آغازی بر اینکه معنایش را بیابم.
و معنای خودمونیش اینه که enjoy yourself now
سرامیک کردن کف دو اتاق خواب
کلا پنج شنبه و جمعه بسیار سختی بود.
ناهنجاری روانی
از طرفی دیگر همسرم که رفته کمی قدم بزند می گوید یک طرف ماشین را یک خط سرتاسری انداخته اند. از من می پرسد این درست است؟ من چه بگویم. معلوم است که این عمل کار یک مریض روانی است.
بعد یک هو متوجه شدم سنگ کاری که سر وقت نمی آید و کسی که روی ماشین خط می کشد همه از یک نوع ناهنجاری روانی رنج می برند. و اصلا همین ناهنجاری های روانی است که موج درست میکند و ایران ایران میشود و سوییس سوییس.
من اینجا بس دلم تنگ است
و من که در زمانی دور آن را حفظ بودم یاد آن کردم. به اندوهی که از آن یاد در ذهنم فروبارید:
"من اینجا بس دلم تنگ است. / و هر سازی که می بینم بد آهنگ است/ بیا ره توشه برداریم. قدم در راه بی برگشت بگذاریم. / ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است."
زندگی شجاعانه
زندگی شاد غیرممکن است؛ بهترین زندگی که بشر می تواند به دست آورد، زندگی شجاعانه است.
اسکار دوم فرهادی
باعث افتخار هر ایرانی است. چنین موفقیت هایی.
گاه در همهمه غوغاها ، باز اخبار خوشی می آید.
دو فلاش بک و یک آگهی
از پارک که دارم میزنم بیرون یک کاغذ بر کیوسک. فلاش بک زمانی که شناسنامه دخترم را گم کرده بودم. کاغذی نوشتم و بردم زدم روی دیوار و همین کیوسک و چند جای دیگر. بعدا پیدا شد. ولی چه حس ناجوری بود احساس گم کردن شناسنامه.
روی کاغذی که دیدم نوشته بود: "دانشجوی کارشناسی ارشد هستم. جویای کار سرایداری ساختمان هستم."
و نیامد آن روز
مترسک و کلاغ
جمله ای از جبران خلیل خواندم در time.ir که به دلم نشست:
یک بار به مترسکی گفتم لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟ گفت لذت ترساندن عمیق و پایدار است و من از آن خسته نمیشوم. ومن اندیشیدم وگفتم,درست است,چون من هم مزه ی این لذت را چشید ه ام. گفت: تنهاکسانی که تن شان ازکاه پر شده باشداین لذت را می شناسند. آن گاه من از کنار او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من. یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد! هنگامی که از کنار او گذشتم دیدم دوکلاغ در کلاهش لانه می سازند.
راننده تاکسی و ده سال دوندگی
نمی دانم چی شد که حرفهام منظوم شد!