در نبود خوشبختی هیچگس جز ما مقصر نیست

یاد شخصی افتادم که خانه ای داشت 1000 متر. یک طبقه ویلایی. بعد در محلشان مجوز ساخت چندین طبقه دادند. شهرکشان به محل بنایی و سنگ بری تبدیل شد. بسیار ناراحت بود. تنها او بود که ویلایی باقی مانده بود. او از واقعه اندوهگین بود. بعد یاد کن رابینسون افتادم که چهره زیبایی هم دارد و دکترا هم دارد. و یک پایش فلج است. می توانست او از این واقعه اندوهگین باشد. و بگوید که چرا من به چنین بیماری مبتلا گشته ام. اما او نگفت و روحیه ای که او در سخنرانی اش در TED.COM دارد مثال زدنی است. و همین طور هزاران کس دیگر که به اندک چیزی که خلاف میلشان باشد می نالند. و نمی اندیشند که ریشه جملگی مشکل شان در خودشان است که اگر می دانستند دیگر اندوهگین نبودند. و چه بسا مشکل شان حل شده بود. ما برای خوشبخت نبودن مقصریم. هر کسی محکوم است که چرا خوشبخت نیست.

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نوم

غزلی از حافظ را می خواندم که از غزلهای بسیار معروف حافظ است ولی بعضی بیتها برایم مبهم بود. معنایش را یافتم و با خود گفتم که آن معنی را اینجا بنویسم:

آسمان و ماه شب اول که شبیه داس است و رنگ آسمان هم به سبزی می زند گویی که مزرعه ای است و ماه نیز چون داسی در حال درو کردن است. این تصویر مرا به زندگی ام متوجه کرد که من از این عمری که کردم چه چیزی درو کرده ام و در واقع چه حاصل ناچیزی داشته است مزرعه عمر من. گفتم که ای بخت به خواب رفته بودی که مرا بخت یار نکردی تا اینکه صبح شد و یعنی که عمر گذشت و فرصت از دست رفت. ولی او که متوجه این تفکرات من شده بود به من گفت که درست است که فکر میکنی کاری نکرده ای ولی با این همه نا امید مشو. از سابقه نومید مشو را بعضی گفته اند از منظور سبقت گرفتن رحمت الهی بر خشم الهی است ولی به نظر من می گوید که به کار نیک بپرداز و از سابقه ات نا امید مشو و هنوز وقت هست که کارهای خوب بکنی.

همان طور که مسیح به پاکی و روحی مجرد به فلک عروج کرد و از چراغ وجود خود صد پرتو به خورشید تاباند تو نیز می توانی.

ستارگان چون شب ها بیرون می آیند به دزدان شب تشبیه شده اند و میگوید که دل به سرنوشتی که ستارگان میگویند مکن و غره مشو زیرا کاووس و کیخسرو را اولی تاجش و دومی کمربندش را ازدست داد. و این روزگار به آنها وفا نکرد چه رسد به شما.

گوشواره طلا و لعل در ظاهر موجب وقار و شخصیت است ولی اینها همگی گذرا و رفتنی اند.

حالا در بیت بعدی صحبت بازی شطرنج است و شرط بندی. شرط نامش "گرو" است. می گوید چشم بد از زیبایی ای که خال تو به صورتت بخشیده دور باشد. در عرصه حسن و زییایی انگاری تو پیاده را حرکت دادی و ماه و خورشید را مات کردی و شرط را بردی.

به آسمان بگو این همه به ماه و ستاره پروین مغرور مباش که در عرصه عشق آن یک جو می ارزد و این دو جو. که یعنی در ساحت عشق این بزرگیها نیست.

زهد به ریا موجب فساد دین است. ای حافظ ، خرقه پشیمینه از تن به درآر و بینداز دور و برو.

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید/ گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک / از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو

تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار / تاج کاووس ببرد و کم کیخسرو

گوشوار زر و لعل گرچه گران دارد گوش / دور خوبی گذران است نصیحت بشنو

چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حست / بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق / خرمن مه به جوی ، خوشه پروین به دوجو

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت / حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو

روستا و کابینت

گفت اهل شیروان است. روستای حسین آباد. البته روستای اصلی ما "نامان لو" است. که در ارتفاعات بود. و دورتر به شهر و ما آمدیم به روستای حسین آباد. به گلستان نزدیکیم. زبانی با نوعی گویش کردی.

کابینت ساز ماهری است. ازش راضی هستیم. یک کمد دیواری و یک درب برای یک قسمت کابینت آشپزخانه و تعویض دو تا ریل. گفت 480 هزار تومان. من 500 هزار تومان واریز کردم. 

می گفت بچه دو ساله اش مریض شده  و تب و دیشب تا صبح گرفتار بچه بوده.

دلم می خواست در بازنشستگی میرفتم به روستای "نامان لو" و آنجا باقی عمر را می گذراندم.

قهرها و آشتی ها

در وسط خیابان که حالت بلوار دارد. این به آن گفت : "اصلا امروز من با تو حوصله راه پیمایی ندارم". و من داشتم نگاهشان میکردم. مرد رفت سمت پارک. وسط خیابان حفظ ظاهر کرد. زن رفت سمت ماشین. سوار شد و رفت. من با خودم فکر میکردم که مردم قدر چیزهایی را که دارند نمی دانند. یادم هست جان اشتاین بک رمانی داشت به نام "موشها و آدم ها" و من به تقلید پیش خودم فکر کردم "قهرها و آشتی ها"

ساعات ملالت بار و ساعات لذت بخش

قدمی در پارکی. دیدن برگ درختان که ز باران اسیدی پر لک. یاس هلندی با برگ پر از لک که نشان از حساسیت به باران اسیدی میداد. برگهای تازه با طراوت بودند. بعد دیگر اینکه همکاری آمد گفت: "چهارشنبه تان به سور" و دیروز که سه شنبه بود و اسمش چهارشنبه سوری است به آرامی گذشت. مهمانی داشتیم. و به خوبی روز آهسته گذشت. هیچ کس هم از هیچ کسی آزرده نشد. دیروز خواندم علی معلم که سینمایی بود و نه آن که فرهنگستانی ، در سن 54 سالگی فوت کرده است. جوانتر از من بود. یعنی می توان فوت کرد و این قصه بر ما کمی گشته نزدیک. 

خب. دیگر بس است این نوشته. در آخر یک جمله قصار:

مطالعه کتاب یعنی تبدیل ساعت‌های ملالت‌بار به ساعات لذت بخش.

حال متکلم از کلامش پیداست

نوشته جدیدی بنمانده است. جز اینکه هوا گرمتر شده است. زمین سر جای خودش در حال گردش به دور خورشید و نیز گردش به دور خود است. هیچکس به این دو اتفاق مهم توجهی ندارد. همه فکر مشکلات ریز و درشت خودشان هستند. 

هوا گرمتر شده است اما نه آنقدر که کاپشن را نپوشید. هوا دزد است.

کار معمولی. مرتب کردن خانه تقریبا بسامان. همه در جای خود مشغول به کار. دوستان در کاری و دشمنان در کاری. هر کسی بر حسب خویش تراوش دارد. "از کوزه برون همان تراود که در اوست"

شیخ بهایی در شعری گفته: "آن کس که بدم گفت ، بدی سیرت اوست

                                     وآن کس که مرا گفت نکو ، خود نیکوست

                                      حال متکلم از کلامش پیداست

                                      از کوزه همان برون تراود که در اوست"

تاکسی، ویترین قدیمی، پایان سالی و یک جمله قصار از راسل

در تاکسی. میرسم نزدیک مقصد. کیف پولم را نگاه میکنم. سیصد تومان بیشتر تویش نیست. لطفا بغل ATM بروم پول بگیرم. تو کیف، پول یادم رفته بذارم. پیاده شدم. ای تی ام اولی خراب. رفتم طبقه اول و از ای تی ام دوم پول گرفتم و آمدم دیدم تاکسی رفته. پیاده رفتم شاید ببینمش. ندیدم. 

بهاری شده هوا. نگاه کردم. چمنهای کنار خیابان درآمده.

دیشب بردن ویترین قدیمی از خانه به بیرون خود حکایتی بود. سفارش چند قلم کالا از چوبکده. قراره امروز بیارن. دست بر قضا سنگ لابی رسیده به آسانسور و استفاده از آسانسور از طبقات دیگر میسر است. حالا نمی دانم چه خواهد شد. این پایان سالی آدم چقدر تحت استرسه. 

این هم یک جمله قصار خوب:

تا چهل سالگی که مغزم خوب کار می کرد، به ریاضیات و پژوهش پرداختم. از چهل تا شصت سالگی که ذهنم ضعیف شده بود به فلسفه روی آوردم و در اواخر که به کلی مغزم کار نمی کرد به سیاست!

بازنشستگی

آمده بود. بعد از مدتی که بازنشست شده بود و رفته بود. می گفت دخترش در دانشگاه الزهرا که دولتی هست هم باید هزینه ای حدود 2/5 میلیون تومان بدهد. میگفت اوایلش کاری زده بود و خوب بود ولی بعد رکود. حالا بیکار. میگفت اگر حالا را دیده بودم نمی رفتم. کسی که به من نگفته بود باید بازنشسته کنی خودت را. و خلاصه حالا آمده بود شرکت ببیند کاری میدهند به او. و معلوم بود که جواب منفی بوده. انگشتهایش مرا یاد برادر بزرگترم می اندازد. او نیز آشفته بود. بعد از بازنشستگی مدتی مغازه خرازی. بعد تعطیلش کرد. بعد هم که رفتند خارج. او سی ساله بازنشسته شده بود. باز پشیمان بود. که اگر مانده بود وضعش بهتر بود. 

از صحبت خلق بی وفایی مانده است

"از صحبت خلق بی وفایی مانده است...."

این یک مصرع از رباعی خیام است. همسایه ای یک نفر را معرفی کرده بود که کارش خوب است و طراح است و غیره. من هم برای سرامیک کف اتاق خواب از او سرامیک گرفتم. با پول چسب شد یک میلیون. تا بیاید برای نصب. پنج شنبه ، جمعه قبلی من را سر کار گذاشت و نیامد. اذیت شدیم. اذیت کرد. به همسایه گفتم. گفت " من غلط کردم یکی رو معرفی کردم. شما هر دفعه زنگ می زنید یک بار نشده که بگویید فلانی بیا منزل ما به صرف قهوه..." برایم خیلی عجیب بود کنار کشیدن او. و اعتماد احمقانه من به او. و ابواب جمعی اش. این است که وقتی رباعی خیام را می خواندم این قطعه اش را گذاشتم سر سطر. اما همه رباعی را با هم بخوانیم:

از من رمقی به سعی ساقی مانده است / وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از باده دوشین قدحی بیش نماند / از عمر ندانم که چه باقی مانده است

چنین گفت زرتشت را شنیدن

صبح هنگامی که در راه هستم تصمیم میگیرم به "چنین گفت زرتش" گوش سپارم. فی الواقع که آشوری چه اندازه درگیری عاطفی و عقلی با این کتاب داشته است. کتابهای هستند برای نخواندن و ستایش شدن. مثل همین کتاب. این روزها عده ای "نیچه ای و فوکو ای" شده اند. که نه فوکو آسان فهم است و نه نیچه. و با یک دو جمله چه آسان توان گفت که اینان بزرگان اند. اما در راه که بودم با خود می اندیشیدم که کسی که ده سال آخر عمر را در جنون سپری کرده چه ارمغانی می توانست مرا آورد. اما آن قدر از این کتاب سخن به میان آمده که آدمی وسوسه می شود آن را یک بار بخواند و اگر نمی تواند بخواند حداقل بشنود. 
باز گویند که اینها نیهیلیست هستند. هیچ انگاران. و من را با نیهیلیسم کاری نیست. با این همه. در راه کمی گوش کردم. 
یک جا نیز از سرنوشت شوم روشنفکر جهان سومی ، آقای آشوری سخن به میان می آورد. 

صبح نم نم باران و دستگش کار

صبح نم نم باران. هوا کمی خنک تر از دیروز و پریروز. دستکش کاری که برای بردن ضایعات سرامیکها دستم بود در تاکسی جا گذاشتم. حس خوبی نیست گم کردن چیزی حتی بی ارزش. و حواس پرتی. که برای این سن گاهی زنگ خطری است. باری امروز چندتا کار دارم. یکی زنگ زدن به تعمیرکار ظرفشویی. یکی درست کردن اینترنت مبین نت. تا چه پیش آید. 

کار لابی هم داره پیش میره. دیروز میگفتند یکی از مستاجرهای بلوک بغلی آمده فحش کاری که چرا اینجا سنگ می برید. استشهادیه درست کرده بودند. من هم امضا کردم. هرچند زیاد موافق زنگ زدن به پلیس 110 و شکایت و استشهاد جمع کردن نیستم. 

وقت را غنیمت دان

امروز یک جمله قصار یا "افوریزم aphorism" از هوراس شاعر رومی :

Carpe diem  ( که لاتین است و انگلیسی اش میشود: seize the day و فارسی اش می شود "وقت را غنیمت دان"

و این ها از کجا در ذهنم تراوشید؟ داشتم سایت Time.ir را نگاه میکردم دیدم در دایره ساعتش نوشته "کارپه دیم" و شد آغازی بر اینکه معنایش را بیابم.

و معنای خودمونیش اینه که enjoy yourself now 

سرامیک کردن کف دو اتاق خواب

سه نفر با یک پیکان سفید درب داغون آمدند. از اینترنت تماس گرفته بودم و وقتی این سه نفر را دیدم راستش کمی هول ورم داشت. با اینهمه چاره ای نبود. آخرین فرصت جمع کردن کف دو اتاق بود. گفت اهل نهاوند است . روستای پاماس. یکی شان اولش رفت روی تراس سیگار کشید. بعدش دیگر حوصله نکرد و همین جور سر کار دوپینگ می کرد و حاصل کار اینکه جمع شد. موقع تسویه حساب 24 متر سرامیک داشتم به قرار متری 17 هزار تومان و 20 متر قرنیز به قرار متری 10 هزار تومان. یک 124 هزار تومان هم فاکتور چسب پودر را داد. شد 753 هزار تومان. گفتم چقدر تخفیف؟ گفت عیدی بچه ها؟ قبول کردم و 800 هزار واریز. کارشان خوب بود ولی آخر کار حوصله نکردند قرنیز اتاق خواب را پودر بندکشی بزنند.

کلا پنج شنبه و جمعه بسیار سختی بود. 

ناهنجاری روانی

با نصاب سرامیک صحبت کرده بودم که امروز بیایند سرامیک های دو اتاق خواب را نصب کنند. دیشب یک اتاق را کاملا خالی کردم و قرار بود صبح بیایند و تا الان که ساعت 13:00 هست نیامده اند. زنگ می زنم در دسترس نیست. تلگرام. نیست. مسج نمی رود. مانده ام چه کنم. به نصاب دیگری زنگ بزنم؟ یا چه. مستاصل. 

از طرفی دیگر همسرم که رفته کمی قدم بزند می گوید یک طرف ماشین را یک خط سرتاسری انداخته اند. از من می پرسد این درست است؟ من چه بگویم. معلوم است که این عمل کار یک مریض روانی است. 

بعد یک هو متوجه شدم سنگ کاری که سر وقت نمی آید و کسی که روی ماشین خط می کشد همه از یک نوع ناهنجاری روانی رنج می برند. و اصلا همین ناهنجاری های روانی است که موج درست میکند و ایران ایران میشود و سوییس سوییس.

من اینجا بس دلم تنگ است

امشب همسرم شعری از اخوان را در تلگرامی که گرفته بود خواند : "من امشب بس دلم تنگ است..."

و من که در زمانی دور آن را حفظ بودم یاد آن کردم. به  اندوهی که از آن یاد در ذهنم فروبارید:

"من اینجا بس دلم تنگ است. / و هر سازی که می بینم بد آهنگ است/ بیا ره توشه برداریم. قدم در راه بی برگشت بگذاریم. / ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است."

زندگی شجاعانه

باز هم جمله ای زیبا از شوپنهاور: (که از سایت time.ir گرفته ام)

زندگی شاد غیرممکن است؛ بهترین زندگی که بشر می تواند به دست آورد، زندگی شجاعانه است.

این را داشته باشیم تا اشاره ای کنم به جمله ای که آقای نادری در مراسم اسکار در جواب خبرنگاری که پرسیده بود چرا فرهادی تصمیم گرفت نیاید ، گفت:
when you stand on specific principles, sometimes you must make hard decisions , and he made one
البته تا حدی که به خاطر من مانده نوشتم.

اسکار دوم فرهادی

اسکار گرفتن فرهادی و انتخاب افرادی خاص که در مراسم حضور یابند به نمایندگی موضوع این  هفته است. آقای فیروز نادری متولد 1325 در شیراز و خانم انوشه انصاری (رئیسیان) متولد 45 در مشهد . هر دو ا ز چهره های سرشناس که ویکی پدیا مطلب جامع در باره اشان دارد.

باعث افتخار هر ایرانی است. چنین موفقیت هایی.

گاه در همهمه غوغاها ، باز اخبار خوشی می آید.

دو فلاش بک و یک آگهی

چشمم افتاد به سنگ فرز. فلاش بک. خانه ای در پرستار پیروزی. خانه های بانک رهنی. در خانه اجاره ای نشسته ام. دوران کار پارت تایم و اتمام تحصیلات تکمیلی. بیرون در در واحد دیگر کارگری مشغول سنگ زدن. صدایی آمد. ناله ای . من بیرون نرفتم. بعدا دیدم که سنگ به دست کارگر گرفته و جراحتی. صاحب خانه متعجب که چرا من رفلکسی نشان نداده ام. 

از پارک که دارم میزنم بیرون یک کاغذ بر کیوسک. فلاش بک زمانی که شناسنامه دخترم را گم کرده بودم. کاغذی نوشتم و بردم زدم روی دیوار و همین کیوسک و چند جای دیگر. بعدا پیدا شد. ولی چه حس ناجوری بود احساس گم کردن شناسنامه.

روی کاغذی که دیدم نوشته بود: "دانشجوی کارشناسی ارشد هستم. جویای کار سرایداری ساختمان هستم."

و نیامد آن روز

امروز هوا آفتابی. نهار در پارک. دو کلاغ مهمانم. گربه زرد لنگی هم در آخر کار آمد. فکر در کار همین یک دو سه روزی که مرا مشغول است. مختصر مشکل این مجتمع نا همرنگ . مختصر مشکل کار. مختصر مشکل تکرار همین سرماخوردگی و آبریزش بینی. بی تفاوت بودن. باد را مهمان بودن. خاک را دوست شدن. آخرش چیست؟ چرا باید مهمان باشیم. گیرم این حادثه پر مشغله است. من که در فکر کبوترهایم ربطش چیست؟ آسمان آبی. چشمهایی بس تنگ. آسمانی خالی. می توان خود را مشغول نمود. خنده ای از ته دل ، گریه از عمق وجود. با یکی فیلم که بخنداندت و یگریاندت. حادثه دشوار است تعریفش. من از اول که به این دنیا پا بگذاشتم قصدم این هیچ نبود. راه را خود نبپوییدم. من را بردند. و همیشه فکرم این بود که بیاید روزی که به راه خود بروم. و نیامد آن روز. و نیامد آن روز. تا امروز.

مترسک و کلاغ

مردی با یک پا که در گوشه ای از میدان سعی میکند سنتور بزند. یک هزارتومانی در کاسه اش میگذارم. چیزی به عید نمانده. صبح کارگر سنگ کار که گروه جدید آورده مشغول تخلیه سرامیکهای مانده و سنگ های آنتیک. 

جمله ای از جبران خلیل خواندم در time.ir که به دلم نشست:

یک بار به مترسکی گفتم لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟ گفت لذت ترساندن عمیق و پایدار است و من از آن خسته نمیشوم. ومن اندیشیدم وگفتم,درست است,چون من هم مزه ی این لذت را چشید ه ام. گفت: تنهاکسانی که تن شان ازکاه پر شده باشداین لذت را می شناسند. آن گاه من از کنار او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من. یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد! هنگامی که از کنار او گذشتم دیدم دوکلاغ در کلاهش لانه می سازند.

راننده تاکسی و ده سال دوندگی

 در تاکسی راننده میگفت طلبکار است و دنبال طلبش ده سال است که میدود. میگفت آقا قانون ایراد دارد. یکبار 8 ماه طول کشید که پرونده ام پیدا شود. سمت چپ گردنش دردی داشت که نمی توانست صورتش را برگرداند. فردا ام آر آی. گفتم "عصبیه" . گفت " آره آقا" . چهره اش در هم گرفته چون که سنگ. زندگی او را بکوبیده است تنگ. آه بیهوده است این گوی و زمین و راه. گاه باید ایستاد و لحظه ای آرام بود. از نگاه آدمی در کهکشان دور ، بر مسائل خیره شد. آن زمان شاید که لبخندی به لب آید. که چه بیهوده به دنبال چه می رفتی. شادی در پیش رویت را نمی دیدی. 

نمی دانم چی شد که حرفهام منظوم شد!

تخریب لابی

خوب دیشب جلسه آپارتمان بود که چرا هیات مدیره لابی را تخریب کرده تا دو باره بسازد. بعد همه کارشناس شده بودند. بعد تصمیم گرفتند خودشان سنگ کنند. من دو صفحه ای نوشته بودم و توضیح. ما گروه علاقمند به بازسازی پراکنده. دو نفر در جلسه شرکت نکردند. یک نفر که اصلا ساکت و خودش را زده بود به کوچه علی چپ که یعنی کار من نبود. حالا نزدیک عید باید دید که چه می خواهند بکنند. من که فکر کنم لابی همین جور بماند. بدون هیچ اتفاقی. خراب شده. خراب کردیم. تا چگونه درست شود. اگر با ما بود الان درست شده تحویلشان داده بودیم. نخواستند. 

مدیریت یک ساختمان

امروز جلسه گذاشته اند عملکرد هیات مدیره را بررسی کنند. پیمانکار هم تا به اینجا چند ایراد داره. سرامیک درجه دو است. سنگ قیچی ( که اینجا به سنگ آنتیک مشهور شده) درجه دو است. نصاب و اجرا کننده نیز بد کار کرده است. حالا مدیریت پیمانکار یک طرف مدیریت سه چهار نفر یک طرف. واقعا چرا باید مدیریت یک ساختمان را قبول کرد؟