کلاغ و شرکت

می گفت وضعیت این روزها تو شرکت طوری شده که آدم همش یاد کلاغ می افته. پرسیدم "کلاغ چرا؟". گفت یاد کلاغ تو این ضرب المثل : کسی که به ما ن.. بود، کلاغ ک... دریده بود"

life goes on

امروز دوستی آهنگی از شرلی بسی برایم تلگرام کرد که معنای شعر به دلم نشست و آن  را اینجا میگذارم:

Life goes on
and we pass through
Days of sunlight days of tears
It´s the way life comes to you
Foolish wasting precious years.

Life goes on
One day you cry
In your laugh you filled the air
See the winter paint the sky
Feel a moment of dispair.

One day you trust in love
the world exists for you
One day you trust no more
and then the world turns blue.

Here today, tomorow gone
Say goodbye and life goes on...

در پمپ بنزین باید مراقب پرداخت خود بود

در پمپ بنزین بعد از زدن بنزین میروم سمت کارتخوان. کارت را میکشم. دنبال پمپ 21 میگردم. نیست. از کارگر پمپ بنزین سوال میکنم. می آید صفحه ای را می آورد و می گوید رمزتان را بزنید. رمز را میزنم. کاغذ را میگیرم و سوار ماشین میشوم و از جایگاه می آیم بیرون. نگاه به قبض . 60 هزار تومان. نگاه به پیغام موبایل. 60 هزار تومان کم شده است. چرا؟ ماشین را کنار جدول پارک میکنم. برمیگردم . چرا 60 هزار تومان کسر شده. می گوید کجا بودید؟ می گویم پمپ 21 . میگوید 48 هزار تومان شده  و بعد به همکارش میگوید که 12 هزار تومان پس دهد. من گیجم از اینکه من که سوپر نزدم چرا 48 هزار تومان ولی از خیرش میگذرم. 12 هزار تومان را می گیرم و پی کار خود را میگیرم.

گفتگوی بدیعی و باقری و دو راهه ای در جاده

یک صحنه از "طعم گیلاس" : آقای باقری داره برای آقای بدیعی سخنرانی میکنه و لی دیده نمیشه. دوربین فقط ماشین در حال حرکت را نشان میده. ماشین سر دو راهه می رسه. بدیعی میگه "من این راه رو نمیشناسم" بدیعی میگه " من می شناسم. طولانی تره ولی قشنگ تره". 

به نظر من سمبلیک است. بدیعی راهی رو که میشناسه و کوتاه تره خودکشی است ولی باقری راه طولانی تر را می شناسه و اون راه زندگیه که طولانی تره و قشنگ تره.

چاه آب غیر مجاز و اینکه جرات را چطور می نویسند

زمین روبرویی داره می سازه. دورش رو حصار کشید و یک چاه آب هم زد. به که باید گفت؟ وقتی در تهران صحبت کم آبی است و زدن چاه آب غیر قانونی است چطور یک نفر جرات { یک لحظه یادم رفت جرات را چگونه می نویسند، با ع یا الف همزه دار، گفتم حییم را نگاه کنم. brave را نگاه کردم ننوشته بود با جرات که دیکته جرات را یاد بگیرم. بعد در گوگل نوشت " جرعت" و دیکته صحیح آمد. در دیکشنری سرچ کردم دیدم برای جرات dare آورده است } می کند چنین کاری بکند. مگر پشتش به جایی گرم باشد. به 137 هم زنگ بزنی شاید حاصلی نداشته باشد. ضمنا سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند.

سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند. (غافل از اینکه ممکن است بعدا همین اراذل با شمشیر سرت را از تنت جدا کنند.) 

درمانگاه سنت جیمز و طعم گیلاس

موسیقی آخر فیلم "طعم گیلاس" آهنگی است از لویی آرمسترانگ به نام St James infirmary و متن آهنگی که آرمسترانگ خوانده این است: (در این آهنگ در یک جا خواننده میگوید "آه، وقتی من مردم لطفا مرا دفن کنید." آیا این می تواند تصادفی باشد و کیارستمی بدون اطلاع این آهنگ را روی فیلمش گذاشته باشد؟!)

St. James Infirmary

 

I went down to St. James Infirmary

To see my baby there,

She was lyin' on a long white table,

So sweet, so cool, so fair.

 

Went up to see the doctor,

"She's very low," he said;

Went back to see my baby

Good God! She's lying there dead.

 

 

Let her go, let her go, God bless her;

Wherever she may be

She may search the wide world over

And never find a better man than me

 

Oh, when I die, please bury me

In my ten dollar Stetson hat;

Put a twenty-dollar gold piece on my watch chain

So my friends'll know I died standin' pat.

 

Get six gamblers to carry my coffin

Six chorus girls to sing me a song

Put a twenty-piece jazz band on my tail gate

To raise Hell as we go along

 

Now that's the end of my story

Let's have another round of booze

And if anyone should ask you just tell them

I've got the St. James Infirmary blues

سلام مردی در صبحگاه

صبح در شهرک به سمت شرکت بیرون می آمدم. مردی میان سال از مقابل می آمد. من که به تازگی از بس سرو صدا و دعوا در شهرک دیده ام از هر بنی بشری دوری میکنم و بین خودمان باشد بدم می آید نگاهش نکردم و جلویم را نگاه میکردم می رفتم که ناگاه گفت " سلام ، صبح به خیر" . شرمنده شدم. جواب سلام دادم و احساسم عوض شد.

احساس ناهماهنگی

از مسافرت تور برگشتیم. من که زیاد خوشم نیامد. ولی در اقلیتم. ایرادهای تور:

1- محدود شدن آدم

2- باید با سلیقه مردم خودمان را تطبیق دهیم

3- دوست نداریم برقصیم و دوست داریم بجاش کتاب بخوانیم ولی مجبوریم نخوانیم و در بهترین حالت اگر بتوانیم مقاومت کنیم و بلند نشویم حداقل دست بزنیم

علیرغم این که من زیاد خوشم نیامد آخر تور همه نظرسنجی را پر کردند که معرکه بود و عالی بود و روبوسی و خداحافظی. 

من که از کار دنیا سر در نیاوردم. یا من مردم را نمی فهمم. یا مردم مرا. یا من عقب افتاده و فسیلم یا مردم گیج و گول و منگ. خلاصه بدجوری احساس ناهماهنگی میکنم.

درخواست انتقال

امروز صحبت کردم از بازرگانی به قسمت دیگری بروم. گفت رویش کار میکند.

طعم یک حبه انگور

آمدم حبه انگوری را در دهان بگذارم، یاد فیلم "طعم گیلاس" کیارستمی افتادم. خدا رحمت کرده نابغه ای بود. بعد یاد این جمله افتادم که " آدم باهوش تیر را به هدفی که همه می بینند می زند، آدم نابغه تیر را به هدفی که هیچکس نمی بیند می زند." رفتم آن را دانلود کنم و سر فرصت ببینم.

کاری که دوست داریم و کاری که شغلمان است

صبح دیگری و شنبه دیگری. با خودم می گویم آیا این است کاری که من به آن علاقه داشته ام. استیو جابز در سخنرانی اش یک جا گفته که هرگاه چند روز پیاپی صبح ها این سوال را از خود میکرده و پاسخ اش منفی بوده می فهمیده که باید چیزی را تغییر دهد. پاسخ من هم منفی است. ولی فکر نمی کنم بتوان به این سادگی چیزی را تغییر داد. فعلا 4 سال دیگر باید این راه را بیایم و بروم تا بازنشستگی. برای کسی که مترجم کتاب "المنت" است بودن در این موقعیت کمی متناقض می نماید. در کتاب المنت توصیه میکند که به کاری مشغول شوید که به آن عشق می ورزید. بعضی ها نتیجه گیری میکنند که باید فورا از کاری که کسالت بار است بیرون بیایند. ولی اینطور نیست. می توان در کنار کاری که کسالت بار است ولی در عین حال ادامه اش موجب امرار معاش است، به کاری که مورد علاقه مان است بپردازیم. هر کسی در موقعیتی است و هر کسی خود بهتر می داند به چه سمتی برود. "المنت" فقط راهنمایی میکند که هر کسی را بهر کاری ساخته اند. و بهتر است که شغل آدمی همان کار باشد. ولی آقای کن رابینسون خود خوب میداند که در این میانه چه جبرها و محدودیت ها هست که راه آدمی را به سمتی سوق می دهد.

مشکلات سند خانه

اجازه دهید در این پست یک چیزهایی را برای مراجعه بعدی خودم بنویسم.

میگوید شما با توجه به وکالت کاری که به ایشان داده اید، ایشان ملزم است که قبل از هر عملی با شما هماهنگ بشود و صورت مجلس تفکیکی بر اساس تقسیم نامه ای که کاملا اشراف دارید صورت بگیرد. می توانید به اداره ثبت بروید و بخواهید که صورت مجلس تفکیکی به رویت شما برسد. 

صورت مجلس تفکیکی بر اساس پایان کار در اداره ثبت صورت میگیرد. 

کلید واژه: صورت مجلس تفکیکی - تقسیم نامه - اداره ثبت - سازمان زمین شهری - قدر السهم - عرصه - اعیان - شماره پلاک ثبتی- مفروز از پلاک xxx - اداره ثبت شمال غرب تهران جلال آل احمد - متراژ واحدها و مشاعات را سازمان نظام مهندسی مشخص می کند. 

احتماکن احتما زاندیشه ها

کتاب کوچکی به نام Tao te Ching را که از برادر گرفته ام باز میکنم .(تائو = راه  ته= فضیلت چینگ= کتاب ، بنابراین میشود آن را به " کتاب راه فضیلت و تقوی" ترجمه کرد. یا ساده تر "آیین رستگاری")

می خوانم:

 The more you know

The less you understand.

تصادف و تعیین سرنوشت یک بچه دو ماهه

نفر جدیدی آمده بود و دم در ورودی می نشست و خیلی مودب بود. امروز صبح بجایش سرایدار نشسته بود. فهمیدم که در اتوبان ماشینی به او زده و فرار کرده. حالش وخیم است و در بیمارستان است. یک فرزند دو ماهه داشته است. جزء نیروهای جدید بوده که بیمه هم نبوده. به حرف آسان است ولی اتفاق ناگواری است که بسیار انسان را ناراحت میکند.

5 مرحله یادگیری

کارل گوستاو یونگ به خاطر سپاری را به 5 مرحله متمایز تقسیم می کند:

مرحله 1 ) حسی Sensory

مرحله 2 ) به خاطر سپاری Memorization

مرحله 3 ) تحلیل Analysis

مرحله 4 ) قضاوت Judgment

مرحله 5 ) شهود Ituition

و در مورد شهود چنین میگوید: این سطح، مرحله نهایی است. سطحی که آموختن با تجربه شما عجین می شود. مرحله ای که شما کم کم متوجه ارتباط مطالب آموخته شده در یک رشته با مطالب آموخته شده در رشته ی دیگر می شود. متوجه می شوید که هر چیزی با هم به نحوی مرتبط است. جایگاه موضوعات را در "تصویر کلی" "the big pictuire" تشخیص می دهید.  شما باید به این حد برسید. پاداش رسیدن به این مرحله ، توان لذت بردن از جستجوی مادام العمر حقیقت است.

آدما رنگ و وارنگ اند

ساکنی آمد بالا که مهمانهای من در آسانسور گیر کرده اند. دویدم پایین. به آتش نشانی زنگ زدم. عید بود. آمدند به طریقی ایمن مهمان ها را از اتاق آسانسور بیرون بردند. دم ایام عید دلم نیامد عیدی ندهم. یک 50 هزار تومانی دادم که تیم آتش نشان بروند شیرینی بخرند و بخورند. هر چه اصرار نمودند نمی گیرند من به رسم عادات ایرانی که داریم آن را دادم. ساکن مربوطه هیچ به روی خود نیاورد. گذشت از آن زمان تا به مناسبتی ایشان شد مدیر من شدم حسابدار. مدیر که اغلب نیست. جمعه بعد از ظهر زنگش زدم که هی فلانی برویم بالا اتاق موتورخانه آسانسور را ببینیم. گفت مهمان دارم. 

با خود اندیشیدم که هیچ وقت شده من بگویم "مهمان دارم". آدما رنگ و وارنگ اند. نمی دانستم.