باز هم جمله قصاری زیبا
دیوید هیوم، فیلسوف قرن هجدهم، این تمثیل را برای هشدار دادن نسبت به خطرات این نوع تفکر به کار برد. با این همه تنها غازها نیستند که در دام این نوع از تفکر گرفتارند.
(بر گرفته از سایت time.ir )
(بر گرفته از سایت time.ir )
در انتهای فیلم صدای دختر بچه ای می آید که بقیه داستان را بیان میکند. اینکه حنا با آن مرد ازدواج کرده و دو پسر و یک دختر دارد. و همین دختر است که دارد صحبت میکند. و اینکه حنا همان مادری بوده که مجبورش کرده بودند که دخترش را بکشد.
فیلمی تاثیر گذار است. ماجرای دختری اهل یوگسلاوی که کم حرف است و در کارخانه ریسندگی در ایرلند شمالی کار میکند. بعد همکارانش که از او بدشان می آید به رئیس چغولی میکنند و رئیس او را یک ماه میفرسته مرخصی. در این یک ماه دست تصادف به کار پرستاری کشیده میشه و در سکوی نفتی ای مشغول. مردی به نام ژوزف (تیم رابینز) برای نجات فردی که در آتش سوزی داشته جان می باخته اقدام کرده و حالا سوختگی شدیدی داره و نیاز به پرستار. همه افراد توی سکوی نفتی مرد اند و فقط حنا دختری است که در آنجا حضور دارد. و بعد شخصیت تک تک افراد نکاتی دارد. و خود زندگی حنا یا (هانا) دختری که در جنگهای یوگسلاوی دچار شکنجه شده و در یک مرحله مجبورش کرده اند که به دختر خود شلیک کند. آثار شکنجه را بر بدن دارد.... بقیه را از همان لینکی که در بالا گفتم به انگلیسی می گذارم:
Josef travels to Denmark to visit a counselor that Hanna had seen after fleeing the war, seeking to learn more about her. He then tracks her down at the factory in Northern Ireland where she works. They talk, and at first she keeps her distance, saying she couldn't be with him because she thinks one day she could drown them both in her sorrow. When he tells her that he will "learn to swim," she reciprocates the love. Later, Hanna is shown in a home with the voice of a young girl explaining that Hanna now has two sons, whom the narrator refers to as her brothers, indicating that the woman Hanna described as having been forced to kill her own child was, in fact, herself. The voice of her daughter ends the film with the hope that Hanna will one day be able to live completely in the "now" and no longer be haunted by the past.
"I am a soldier. I obey."
"Nothing happens to anyone that he is not fitted by nature to bear."
یک جای دیگر نیز کومودوس به ماکسیموس میگوید تو از مرگ نمی ترسی؟ ماکسیموس پاسخ میدهد: "مرگ همواره به ما لبخند میزند کاری که مرد می تواند حداقل بکند اینست که لبخندش را به لبخندی پاسخ دهد." بعد می افزاید که این جمله از پدرت مارکوس اورلیوس است.
I knew a man who once said: "Death smiles at us all. All a man can do is smile back."
"مدیر عامل فروشگاه شهروند گفت: بر اساس آخرین تصمیم گرفته شده به هر شهروند یک نیمشقه گوسفندی در بستهبندی تحویل داده می شود که البته این نیمشقه سردست یا ران است.
مسعود سریعالقلم مدیرعامل فروشگاه شهروند درباره گلایه شهروندان که چرا گوسفندهای تنظیم بازار دست و پا ندارند، گفت: بر اساس آخرین تصمیم گرفته شده به هر شهروند یک نیمشقه گوشت گوسفندی که 3.5 کیلو میشود در بستهبندی تحویل میدهیم که البته این نیمشقه سردست یا ران است.
وی با بیان اینکه در دو زمان گوشت گوسفندی را توزیع میکنیم، گفت: ساعت 8:30 و 15 این گوشت در فروشگاه ها توزیع میشود.
به گفته سریعالقلم شهروندان میتوانند با کدملی گوشت گوسفندی تنظیم بازاری دریافت کنند و هر شهروند در ماه میتواند یکبار این گوشت را دریافت کند.
وی در خصوص تناژ گوشت گوسفندی گرم و منجمد توزیعی در فروشگاههای شهروند گفت: اختصاص سهمیه بستگی به واردات گوشت دارد و هر چقدر سهمیه بدهند، توزیع میکنیم."
خوش باش که در نشیمن کَون و فساد/ وابسته ی یک دمیم و آن هم هیچ است. (خیام)
طارَم = گنبد
اَرقَم= زمینه تیره با نقطه های سفید ( اشاره به آسمان پر ستاره) ،اصل معنی در عمید آمده ماری است که بر بدنش نقاط سفید دارد.
جورهای دیگه که نوشتن: جسم مجسم (بجای شکل مجسم) - ای بی خبران (بجای ای بی خبر این)
بعد از دیدن مجسمه "هیچ" آقای تناولی، از سر کنجکاوی مروری کردم. همین.
جوزف کمپبل جمله معروفی دارد که بلیس خود را دنبال کن. خیلی شبیه المنت کن رابینسون است. جمله اش این است:
وقتی دنبال علاقه ات هستی دنیا به تو میخندد. یا جایی که همه دیوار بوده است ناگاه یک پنجره پدیدار میشود.
ورزشهای آبی اش غیر استاندارد است. ما شاتل را تست کردیم. فرصت ندادند کلاه ایمنی سر همراهم بگذارم. در تمام طول راه سر همراه ام به کف قایق بادی میخورد. هیچ ندید جز آسمان. بعد هم گردنش و کتفش درد گرفت. در قسمت غواصی هم کپسول اکسیژن ، اکسیژن نداشت. و اگر همراهم وارد نبود شاید با فاجعه ای روبرو بودیم. متاسفانه فقط به پول فکر میکنند و لاغیر. بعد از دو روز برگشتیم. با احساسی دوگانه از جزیره ای زیبا که آدمها خاطره آدمی را مخدوش میکنند.