باز هم جمله قصاری زیبا

دهقانی به یک غاز غذا می دهد. ابتدا حیوان ترسو مردد است و به این فکر می کند که: «چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او به من غذا می دهد؟» موضوع هفته ها ادامه پیدا می کند تا اینکه بالاخره تردیدهای غاز از بین می رود. بعد از چند ماه غاز مطمئن می شود که: «من در قلب دهقان جا دارم.» و هرچه این غذا دادن ادامه می یابد تاییدی بر این باور او است. در حالی که غاز کاملا از خیرخواهی دهقان مطمئن شده است. یک روز در کمال ناباوری از قفسش بیرون کشیده می شود و کشاورز سرش را می برد. این غاز قربانی تفکر استقرایی شده است. تفکری با گرایش ترسیم نوعی یقین و اطمینان عالم گیر بر پایه مشاهدات منفرد.
دیوید هیوم، فیلسوف قرن هجدهم، این تمثیل را برای هشدار دادن نسبت به خطرات این نوع تفکر به کار برد. با این همه تنها غازها نیستند که در دام این نوع از تفکر گرفتارند.

 رولف دوبلی

(بر گرفته از سایت time.ir )

زندگی پنهان کلمات

امروز فیلم the secret life of words را تماشا کردم. فیلم چند وجهی و پر نکته ای بود. بعضی جاهایش را نفهیمدم این شد که گشتی زدم در نقدها. مطابق معمول لینک های فارسی چیزی نداشتند ولی در جستجوی انگلیسی، معماهای من در این فیلم، حل شد. بخصوص در این لینک:  https://en.wikipedia.org/wiki/The_Secret_Life_of_Words

در انتهای فیلم صدای دختر بچه ای می آید که بقیه داستان را بیان میکند. اینکه حنا با آن مرد ازدواج کرده و دو پسر و یک دختر دارد. و همین دختر است که دارد صحبت میکند. و اینکه حنا همان مادری بوده که مجبورش کرده بودند که دخترش را بکشد. 

فیلمی تاثیر گذار است. ماجرای دختری اهل یوگسلاوی که کم حرف است و در کارخانه ریسندگی در ایرلند شمالی کار میکند. بعد همکارانش که از او بدشان می آید به رئیس چغولی میکنند و رئیس او را یک ماه میفرسته مرخصی. در این یک ماه دست تصادف به کار پرستاری کشیده میشه و در سکوی نفتی ای مشغول. مردی به نام ژوزف (تیم رابینز) برای نجات فردی که در آتش سوزی داشته جان می باخته اقدام کرده و حالا سوختگی شدیدی داره و نیاز به پرستار. همه افراد توی سکوی نفتی مرد اند و فقط حنا دختری است که در آنجا حضور دارد. و بعد شخصیت تک تک افراد نکاتی دارد. و خود زندگی حنا یا (هانا) دختری که در جنگهای یوگسلاوی دچار شکنجه شده و در یک مرحله مجبورش کرده اند که به دختر خود شلیک کند. آثار شکنجه را بر بدن دارد.... بقیه را از همان لینکی که در بالا گفتم به انگلیسی می گذارم: 

Josef travels to Denmark to visit a counselor that Hanna had seen after fleeing the war, seeking to learn more about her. He then tracks her down at the factory in Northern Ireland where she works. They talk, and at first she keeps her distance, saying she couldn't be with him because she thinks one day she could drown them both in her sorrow. When he tells her that he will "learn to swim," she reciprocates the love. Later, Hanna is shown in a home with the voice of a young girl explaining that Hanna now has two sons, whom the narrator refers to as her brothers, indicating that the woman Hanna described as having been forced to kill her own child was, in fact, herself. The voice of her daughter ends the film with the hope that Hanna will one day be able to live completely in the "now" and no longer be haunted by the past.

 

یک روز تعطیل و خرید نان و پیاده روی و یک تلفن

پیاده می روم تا بالای خیابان که هم راهی رفته باشم و هم نان سنگکی بخرم. به شاطر میگویم "دو تا نان سنگگ دو رو کنجد" میگه "ساده داریم" یک دونه ساده میگیرم. در پارچه می پیچم و به سمت خانه برمیگردم. هوا صاف ولی آلوده. اندکی سرد ولی نه صفر. قبل از اینکه برم نانوایی ظرف سوپ مرغی را که آورده بودم بدهم به سگ و گربه ، گذاشتم کنار یکی از سطلهای آشغال شهرداری. هنگاخ پیاده روی به این شعر سپهری فکر میکردم "آدمیزاد طومار طولانی انتظار است/ ای پرنده ولی تو / خال یک نقطه در صفحه ارتجال زمانی" اگر درست یادم مونده باشه. به معنی قسمت دوم فکر میکردم که منظور سپهری چه بوده؟ در این افکار بودم که واتس آپ موبایل زنگ خورد. امیر بود از آمریکا. حال واحوالی کردیم. گفتم کی بازنشسته میشی؟ گفت به ما که رسید کردنش 67 سال. یعنی 1955 ای ها رو کردن 67 سال. کوچکترها سن بازنشستگی شد 70 سال. با خودم فکر کردم بازم خوبه مال ما هنوز 60 ساله. باری پس از قدری مکالمه من رسیدم خانه و با هم خداحافظی کردیم.

جملاتی زیبا از فیلم گلادیاتور

کوینتس ژنرال عافیت طلب در انتهای فیلم گلادیاتور به ماکسیموس می گوید: من یک سربازم. وظیفه ام اطاعت است. ماکسیموس پاسخ میدهد پاسخ دادنی ژرف: هیچ واقعه ای رخ نمیدهد مگر آنکه طبیعت مرد همساز با واقعه باشد. به انگلیسی اصلی اش :

"I am a soldier. I obey."

"Nothing happens to anyone that he is not fitted by nature to bear."

یک جای دیگر نیز کومودوس به ماکسیموس میگوید تو از مرگ نمی ترسی؟ ماکسیموس پاسخ میدهد: "مرگ همواره به ما لبخند میزند کاری که مرد می تواند حداقل بکند اینست که لبخندش را به لبخندی پاسخ دهد." بعد می افزاید که این جمله از پدرت مارکوس اورلیوس است.

I knew a man who once said: "Death smiles at us all. All a man can do is smile back."

ماهی یک شقه آن هم با کد ملی

عین خبر بدون شرح :

"مدیر عامل فروشگاه شهروند گفت: بر اساس آخرین تصمیم گرفته شده به هر شهروند یک نیم‌شقه گوسفندی در بسته‌بندی تحویل داده می شود که البته این نیم‌شقه سردست یا ران است.

 مسعود سریع‌القلم مدیرعامل فروشگاه شهروند درباره گلایه شهروندان که چرا گوسفندهای تنظیم بازار دست و پا ندارند، گفت: بر اساس آخرین تصمیم گرفته شده به هر شهروند یک نیم‌شقه گوشت گوسفندی که 3.5 کیلو می‌شود در بسته‌بندی تحویل می‌دهیم که البته این نیم‌شقه سردست یا ران است.

وی با بیان اینکه در دو زمان گوشت گوسفندی را توزیع می‌کنیم، گفت: ساعت 8:30 و 15 این گوشت در فروشگاه ها توزیع می‌شود.

به گفته سریع‌القلم شهروندان می‌توانند با کدملی گوشت گوسفندی تنظیم بازاری دریافت کنند و هر شهروند در ماه می‌تواند یکبار این گوشت را دریافت کند.

وی در خصوص تناژ گوشت گوسفندی گرم و منجمد توزیعی در فروشگاه‌های شهروند گفت: اختصاص سهمیه بستگی به واردات گوشت دارد و هر چقدر سهمیه بدهند، توزیع می‌کنیم."

نقاشی دیوار

مدتی بود که گوشه اتاق قسمت بالای رایزر ، رنگ ورقه ورقه شده بود. دست زدم دیوار گرم بود. لوله های شوفاژ از این رایزر عبور میکند. ولی رطوبتی حس نکردم. باری باید درستش میکردم. دیروز مشغول شدم و تقریبا تمام روز مرا گرفت. اول اینکه گفته بودند قبلش دستت رو چرب کن که من یادم رفت. بعد مشکل من سر بتونه زدن بودالبته قوطی کوچک بتونه تمام شد و هر بار که کاردک لیسه را رویش میکشیدم ور می آمد. رفتم یک قوطی بتونه یک کیلویی خریدم. از یوتیوب هم applying putty را که سرچ کرده بودم دیدم و بعد مشکلم کمی حل شد. با اینکه رنگ آکریلیک زدم با این همه حساسیتم عود کرد و بینی کیپ و آب از چشم. با خودم فکر کردم رنگ آکریلیک درسته بو نداره مثل رنگ روغن، ولی آن هم عوارض خودش رو داره. فعلا موفق شدم تا ببینم بعدا باز هم رنگ ، پوسته میکند یا نه. این از یک روز جمعه که به کار مفیدی صرف شد.

 

هیچ در حافظه خیام

ای بی خبر این شکل مجسم هیچ است/این طارَمِ نُه سپهرِ اَرقَم هیچ است

خوش باش که در نشیمن کَون و فساد/ وابسته ی یک دمیم و آن هم هیچ است. (خیام)

طارَم = گنبد

اَرقَم= زمینه تیره با نقطه های سفید ( اشاره به آسمان پر ستاره) ،اصل معنی در عمید آمده ماری است که بر بدنش نقاط سفید دارد.

جورهای دیگه که نوشتن: جسم مجسم (بجای شکل مجسم) - ای بی خبران (بجای ای بی خبر این)

بعد از دیدن مجسمه "هیچ" آقای تناولی، از سر کنجکاوی مروری کردم. همین.

bliss

در دیکشنری معادل فارسی bliss  را آورده: خوشی - سعادت- برکت

جوزف کمپبل جمله معروفی دارد که بلیس خود را دنبال کن. خیلی شبیه المنت کن رابینسون است. جمله اش این است:

“Follow your bliss and the universe will open doors for you where there were only walls.” Joseph Campbell

وقتی دنبال علاقه ات هستی دنیا به تو میخندد. یا جایی که همه دیوار بوده است ناگاه یک پنجره پدیدار میشود.

خاطرات سفر کیش

کیش جزیره زیبایی است که بد مدیریت میشود. این بار چیزی که جلب توجه میکرد سرعت زیاد ماشینهای در خیابان و عدم رعایت عابر پیاده در خط کشی بود.

ورزشهای آبی اش غیر استاندارد است. ما شاتل را تست کردیم. فرصت ندادند کلاه ایمنی سر همراهم بگذارم. در تمام طول راه سر همراه ام به کف قایق بادی میخورد. هیچ ندید جز آسمان. بعد هم گردنش و کتفش درد گرفت. در قسمت غواصی هم کپسول اکسیژن ، اکسیژن نداشت. و اگر همراهم وارد نبود شاید با فاجعه ای روبرو بودیم. متاسفانه فقط به پول فکر میکنند و لاغیر. بعد از دو روز برگشتیم. با احساسی دوگانه از جزیره ای زیبا که آدمها خاطره آدمی را مخدوش میکنند.

جمله قصاری از نیچه

ای بسا کس که زنجیر خویش نتواند گسست، اما بندگُسلِ، دوستِ خویش تواند بود.

و اما انگلیسی آن:
“Some cannot loosen their own chains and can nonetheless redeem their friends.” ― Friedrich Nietzsche, Thus Spoke Zarathustra