یک جمله درخشان از سقراط عزیز؟

مراقب بی ثمری زندگی پر مشغله باش. 

                                                            "سقراط"

Beware the barrenness of a busy life.

کمی شک کردم و در اینترنت جستجو کردم تا ببینم در کجا سقراط چنین حرفی زده است. رسیدم به مطلب زیر:

“Beware the barrenness of a busy life.”

Socrates never said this. This quote is never attributed to Socrates in any ancient sources. In fact, this quote actually comes from a source about as far from Socrates as you can possibly get; it originated in the United States in the late nineteenth century as an aphorism among evangelical Protestants. The earliest known usage of this phrase comes from The Church Missionary Reviewvolume 53, page 811, dated to 1902. Here is the full passage:

“Let me give you two words of warning from my own experience. The one is—Beware of the barrenness of a busy life! And the other is—Beware of the words which break the bond of fellowship with those with whom you work! Beware of the barrenness of a busy life!Beware of the words which break the bond of fellowship with those with whom you work!”

از این سایت        http://talesoftimesforgotten.com

گذاشتن عکس در سلول یک فایل اکسل

رایت کلیک روی سلول

Insert Command

رایت کلیک روی مستطیل کامنت

Format comment

color and line

color

Fill effect

Pictures

به این ترتیب عکس در آن سلول قرار میگیرد.

حس بویایی

مدتی هست که به علت حساسیتهای فصلی حس بویایی خوبی ندارم. این است که حساسیتم به بوها کم شده است. ولی امروز که از کناب بوته های رزماری در محوطه کارخانه رد میشدم بوی خوبشان را استشمام کردم. ضمنا امروز تصمیم گرفتم که هر چه رخ داد هیچ غر نزنم. و احساس پانگلوسی در رمان کاندید ولتر را داشته باشم که "همه چیز به نحو احسن رخ میدهد یا ساخته شده است!"

یادی از فوت مادر در سال 56

داشتم نگاهی میکردم به یادداشتهای شاهرخ مسکوب. به اینجا که رسیدم حسی عجیب یافتم که انگار دارد در باره مرگ مادر من در سال 56 مینویسد:

"(مادر بزرگ مرد.) بیچاره پیرزن راحت شد. یک عمر نماز و روزه و قرآن خوانی دائمی، یک عمر زندگی ساده و پارسایانه و نوعی دین و پرستش ابتدائی، نیندیشیده و حسی و یک عمر آروزی مرگی ناگهانی، بی زجر و شکنجه و بی آزار اطرافیان و عزیزان. و درست برعکس. انگار خدا با این بنده ی وفادار و مومنش لجبازی میکرد. سکته مغزی و سه ماه تمام فلج تقریبا کامل ، زجر و بیچارگی خود و درماندگی نزدیک ترین کسان. شعور و حافظه اش گاه باز می آمد و خود این آگاهی مایه ی بدبختی بود. بهر حال پیرزن راحت شد."

مادر من هم از سکته مغزی و به همین سان که مسکوب تصویر کرده بود دار فانی را وداع کرد.