هکتور و ماریا

رفته بودیم کمی قدم بزنیم که برخوردیم به شخصی که دو سگ قلاده به دست داشت. پرسیدیم چه کارهایی بلد هستند. و او توضیح داد که این سیاهه نیوزلند شفرد هست. اسمش ماریا هست و ماده است. در خیابان پیدایش کرده ام و وقتی برده ام دامپزشکی معلوم شد که سرطان دارد کلی شیمی درمانی کردیم موهایش همه ریخت و دوباره درآمد مدتی در هلال احمر آموزش دادمش حالا سگ تعلیمی و یابنده انسان زیر آوار است. آن یکی هاسکی است. در باغی در دست نگهبانی افغانی بود که معتاد بودند و سگ را اذیت میکردند مثلا هاسکی که باید در محیط سرد باشد در باغ در تابستان ظل افتاب رهایش کرده بودند. از نگهبان باغ خریدمش. الان دوسالش است. آن موقع که گرفتمش دنده هایش پیدا بود. حالا جون گرفته.  راست میگفت. سگهای خیلی خوشگلی بودند. به انتهای راه رسیده بودیم. گفتیم دست شما درد نکند. صواب کردید. سگها هم عاقبت به خیر شدند. خداحافظ

چه چیزی جهان را تهدید می کند؟

انسان نباید در خدمت جامعه باشد، جامعه باید در خدمت انسان باشد. اگر انسان در خدمت جامعه قرار گیرد، یک دولت هیولایی خواهیم داشت، و این چیزی است که جهان را در این لحظه تهدید می‌کند.                          جوزف کمبل

این جمله را در صفحه time.ir دیدم و به دلم نشست. ظاهرا مرجع اش این است: "قدرت اسطوره، جوزف کمبل، ترجمه عباس مخبر، نشر مرکز، صفحه 26"

آرایشگاه

رفته بودم آرایشگاه. مغازه را عوض کرده بود. پیغامی (مسجی) داده بود که مغازه به فلان جا منتقل شده است. رفتم برای اصلاح. سلام و علیک و ماجرا را این گونه توضیح داد: " قرار بود که آن مغازه را که اجاره کرده بودم بخرم . ویلایی در شمال داشتم و ماشینی ، این دو را بدهم و آن مغازه 17 متری را بخرم. خورد به کرونا. حاضر نشد بیاید کلاردشت تا اینکه چند وقت پیش گفت:" فلانی مغازه را فروختم". گفتم : "حاجی ما حرف زده بودیم." گفت :" مشتری پولش نقد بود فروختم". پرسیدم : "چند؟" گفت:" یک میلیارد و هفتصد میلیون تومان. متری 100 میلیون." خیلی متعجب شدم . "انگار اصحاب کهف ایم. این ارقام از کجا پیدا شده؟"  گفت "همین اوپال که این بالاست مغازه هایش متری 400 میلیون تومان است."

اصلاح تمام شد. گفتم هزینه اصلاح چقدر شده گفت اتحادیه گفته 40 هزار تومان. 50 هزار تومان کارت کشیدم.  شیرینی مغازه جدیدش. خداحافظ

من از تمام و کمال سه چیز می ترسم!

می گفت: من بعضی کتابهایم را در خواب نوشته ام. در کتابهای شیمی دبیرستان هم نوشته اند که فرمول بنزن را آقای ککوله در خواب کشف کرده است. این شد که من هم سعی کردم بخوابم شاید بخت یار باشم و چیز مناسبی به من الهام شود. در خواب که بودم بیتی یا شعری دیدم آن را در تاریکی یادداشت کردم تا فردا صبح شاهکار شکسپیری ام را بخوانم. صبح که شد این جملات را روی کاغذ نوشته بودم:

من از تمام و کمال سه چیز می ترسم: 

درخت بابونه، خیار و هندونه و کاه بیدونه !

سگ جوان قهوه ای شیطان و یک رباعی از خیام

امروز جمعه است. یک سگ قهوه ای در مجتمع پیدا شده که خیلی مهربان و بازیگوش است. بچه سال است. مرا که می بیند نمیدانید چه کار می کند. با دو پایش بلند می شود و مرابغل می گیرد. و در این دوران کرونایی وقتی برمیگردم خانه باید کلی شلوارم را با الکل ضدعفونی کنم. اسمش را گذاشته ام قهوه ای. البته وجود سگ در مجتمع به واقع هم چندان مناسب نیست ولی هنوز نتوانسته ام جای مناسبی برایش پیدا کنم یکی دو تلاش ناموفق کردم بیحاصل. 

امروز با این مینی لپ تاپ گفتم پستی بگذارم. زیاد تو تایپ راحت نیستم. 

مطلبی گوش کردم از داریوش شایگان در باره عمر خیام. خیلی جالب بود. به همین مناسبت یک رباعی از خیام حسن ختام این پست. 

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد/ چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشمه زمزمی وگر آب حیات / آخر به دل خاک فرو خواهی شد