خندید گفت
حافظ گوید به زیرکی گفتم احوال مرا چگونه می بینی؟ .."..خندید و گفت : صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی"
حافظ گوید به زیرکی گفتم احوال مرا چگونه می بینی؟ .."..خندید و گفت : صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی"
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
می نشینم چند صفحه از رمان "زمستان 62" را با خودم بلند بلند بخوانم. در صفحه 67 بعد از خداحافظی با منصور فرجام وقتی دارد با ماشین از میان شهر میگذرد فضا را اینگونه توصیف می کند: "می اندازم طرف محوطه منازل مسکونی شرکت در نیوسایت و دور می زنم. وسط تاریکی روشناییهای شب، منطقه بیابانی بین ساختمان های چهار طبقه و منازل مسکونی، هنوز همانطور بیابانی و لم یزرع است فقط تعدادی درخت عرعر هرس نشده، با شاخه های ژولیده گوریده بطور دیم اینجا و آنجا روییده اند. به علت فصل باران، گوشه کنار زمین آب راکد جمع شده، پس فردا تابستان بیاید زمین باز خشک و خالی و ترک ترک خواهد شد، مثل همان بیست سال پیش، یا لابد مثل دویست سال پیش..."
fear و greed و hope ترس حرص امید. این ها در ذات آدمیزاده عجین شده اند. آدمی تا نشود آزاد از این سه عزیز ، نتواند که به دیدار happiness (شادی) برود.
ساعت 1 شب است. تلفن زنگ میزند. برمی دارم. پیرزن آلزایمری خانواده است. نگران کارت بانک سامان اش است. می پرسد دست شماست؟ می گویم مامانی فردا صبح هم می شود پیگیری کرد. ضمن اینکه چرا اینقدر نگرانی؟ بانک ،پول، باخودم می گویم مرگ در یک قدمی است آن وقت هیهات. این از یک طرف از طرف دیگر حضرات آپارتمان بدون گذاشتن مجمع مبلغ شارژ را برده اند بالا. امروز هم مسج داده "در اسرع وقت چه و چه .." پاسخ دادم مجمع بگذارید تا در مورد افزایش شارژ تصمیم گیری شود. شعور که نیست جان در عذاب است.