عکاسی

می روم عکس 6 در 4 بیندازم. همیشه بالای این پاساژ یک عکاسی بود که عکسهای پرسنلی و غیره را اینجا می انداختم. حالا روی شیشه اش نوشته بود که ملک با سرقفلی فروخته می شود. وارد مغازه می شوم. می گویم شما خیلی قدیمی هستید . مغازه را گذاشته اید برای فروش؟ می گوبد بله ولی ادامه نمی دهد و من میروم داخل اتاق آماده می شوم برای عکس. عکس را که گرفت و من برای 6 عدد عکس 6x4  شصت هزار تومان دادم پرسیدم چند قیمت گذاشته اید؟ می گوید: " 34 متره متری 150 میلیون" پیش خودم حساب می کنم. در می آد حدود 5 میلیارد. از عکاسی می آیم بیرون. سر راه برگشت به خانه یک مجله به نام "وزن دنیا" می خرم که مجله ای در باب شعر و شاعری است. این هم یک رباعی از این مجله : نام شاعر محمد مرادی متولد 69

سخت است که آشیانه ی شک بشوی/ کوچک بشوی رفیق! کوچک بشوی

بعد از عمری درخت بودن حالا / جاکفشی عده ای مترسک بشوی

بدون عنوان

"دلم گرفته است/ دلم گرفته است.

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم.

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرنده مردنی است

پرواز را به خاطر بسپار"

یک شعر از فروغ که برای امشب بی مناسبت نبود. با خودم گقتم بگذارم اینجا به رسم یادبود.

می روم سلمانی، حرف ها می شنوم

رفته ام سلمانی. می گوید برادر زنش و خانم برادر زنش با هم کرونا گرفتند. خانم از دو چشم الان شش ماه است کور شده. برادر زنش هم پس از بستری و بهبود آنقدر ضعیف شده که به او گفته "دیگه نمی تونم کلتم رو دستم بگیرم" ( حتما در ارگانی جایی است که کلت دارد!). آن دیگری میگوید کرونا گرفته بوده و بیست روز بستری بوده و بیست میلیون هزینه کرده و چه و چها. آخر حرفش هم میگوید که داشتم می رفتم اگه دعای مردم نبود رفته بودم (این هم گویا باید حکومتی باشد که در بیمارستان فرهیختگان خوابیده بوده و حالا هم غیر مستقیم دارد از خودش تعریف می کند اصلا این آرایشگر من نمی دانم چرا مشتریهایش اینقدر این جوریند. باری داشتم می آمدم خانه. از کنار خیابان در جهت مخالف. پیاده رو را شرکتهای ساختمانی نا امن کرده اند. ارتفاع و کانکس. از طرفی از پشت سرم هم یک موتوری که دارد خلاف ماشین ها می آید بوق می زند. می روم کنار تا رد شود. از این پیک موتوری هاست. دو سه تا هم از روبرو می آیند که برای هر کدام می ایستم و راه میدهم بروند. کارگران ساختمانی که در کنار میدان ایستاده اند حالا ظرف یک بار مصرفی دستشان است و دارند غذا می خورند. ظاهرا ظهر شده و امروز کاری پیدا نکرده اند و کسی نذری و خیراتی داشته. هوا کمی سرد است ولی آفتابی است. امروز روز خوبی است. یا آن که می تواند یک روز خوب باشد.

آدمها و دنیا و چیزها

دنیا به شکل باور نکردنی ای چیز شده. یعنی مزخرف شده. از یک طرف موافقان واکسن. از طرف دیگر مخالفان واکسن. از طرفی موتاسیون این ویروس عجیب. دلتا، امیکرون، دلمیکرون. از سوی دیگر این آلودگی هوا. در کنار اینها گل آلود بودن آب در عرصه سیاست و ماهیگیری برخی در این میان. یک نفر نیست بگوید که چرا حال بد است. اینقدر هست که بانگ جرسی می آید. (باز من خواستم نثر بنویسم نظم شد!) با درود به حافظ که متن امروز را به پایان برد.