بگذاریم که احساس هوایی بخورد

این روزها وقت جابجا شدن در کار است. هر جابجایی و تغییری در ابتدا ناخوشایند است ولی بهتر است از ماندن و پوسیدن. به هر حال تا ببینم آینده آبستن چه حوادثی است. امروز دیدن فیلم amour به پایان رسید. نیمی را قبلا دیده بودیم و نیمه آخر را امروز تماشا کردیم. هوای احساس بسیار بارانی بود.

یادی از دو مرگ

این آهنگ سیمین غانم که اسمش "سیب" است مرا یاد عزیزی می اندازد. "گل ایوون بهاره دل من/یه بیابون لاله زار دل من"... من از اوون آسموون آبی می خوام..... . و یک روز لپ تاپ باز بود و روی مونیتور عکس دسکتاپ یک آسمون آبی بود. رو به من کرد که چه آسمون آبی قشنگی است. اینک دو سالی هست که دیگر نیست. من هیچ وقت نتوانستم معنای مرگ را بفهمم.

و امروز که فیلم "amour " را می دیدم یاد این ها افتادم و عجیب الان دلم گرفته است. در وضعی مشابه بود که من بودم و این تکه را گفته بودم: "مرا که روبروی او نشسته ام نگه نمی کند. نگاه او ز من عبور می کند و بر خلاء نشانه می رود."

مرگ یک نویسنده مشهور

" روز ۱۳ ژانویه ۱۹۴۱ ٬ چند هفته پیش از ورود به ۵۹ سالگی بر اثر ضعف و کوری و بیماری و فقر در شهر زوریخ سویس درگذشت."

این کلمات وصفی است که آقای پرویز داریوش از جیمز جویس نویسنده مشهور میکند. آدم در زوریخ سوییس باشد و آن وقت از فقر و بیماری بمیرد. عجب حکایتی است.

من باب خالی نبودن عریضه

مدتی هست که می‌آیم و بی‌آنکه مطلبی بگذارم می‌روم. امروز دیدم که درست است که "زین گنبد مینایی خونین جگرم" و مطلب بکری ندارم که بنویسم با این همه یک دو کلمه‌ای بنویسم من باب خالی نبودن عریضه! در مترو بودم یکی به دیگری گفت یه کم دستت رو بذار اون ورتر. طرف دیگر تند شد و براق که "می‌خواهی من پیاده بشم تا شما راحت باشی..." اوون اولی گفت: "ایرانیه دیگه. اگه بهش بگی بالای چشمت ابرو ئه، می‌خواد چشمات رو از کاسه درآره" . باز اوون یک خورده تندی کرد و اوون دیگری کوتاه آمد و به خیر گذشت. الان هم اخبار گفت که پژو 206 و یا رانا را از فردا می‌خواهند به طور نقد حول و حوش سی میلیون (خود ایران خودرو) بفروشن. حالا تا تو بازار آزاد چه شود...

نکته‌ای از بی‌شماران نکته‌ها

کتاب و فیلم و روزنامه و مجله می‌خریم و دانلود می‌کنیم و انبار می‌کنیم و نمی‌خوانیم و نمی‌بینیم و دورمان شلوغ است و حرص می‌زنیم و می‌دویم و می‌دویم و نمی‌رسیم. عجب حکایتی است. به امید روشن شدن حقیقت برایمان دست و پا می‌زنیم. روشن نمی‌شود. انتظار دروغینی است. چگونه است که به جایی نمی‌رسیم. آیا نباید ایستاد و کمی فکر کرد. این همه خواندن این همه گوش کردن این همه موسیقی این همه صحبت کردن چه برایمان ارمغان آورد که سکوت نمی‌توانست آورد؟ چه می‌دانم. یک جای کار می‌لنگد. علتش را نمی‌دانم. از آن علت‌های سیستمی است. دریای وجود ما آرام نمی‌گیرد. دریای وجود ما یا جوی وجود ما در حرکت ممتد است. امروز می‌آمدم بر روی تابلویی این بیت مولوی را نوشته بودند: هین مگو فردا که فرداها گذشت، تا نگردد یکسره ایام کشت.

کشته شدن نوزر و تماشای بازی فوتبال توسط سه جوان ایلامی

دیروز سه جوان بیست الی بیست و سه ساله در مترو کنارم نشسته بودند. با هم که صحبت کردیم فهمیدم از ایلام آمده‌اند مسابقه پرسپولیس و استقلال را ببینند. پرسیدم از ایلام تا اینجا یعنی تهران چقدر راهه؟ گفتن 11 ساعت. دو تاشون تازه به دانشگاه راه یافته بودن. گفتن هر سه پدر جانباز دارن. شهر مرزی و ساکنان بیشتر در جنگ. ‌
یک نفر دیگه یه وقت دیگه موبایلش رو به گوشش گذاشته و داره میگه : "من سر کدوم کلاس باید برم؟ فعلا تو تونل گیر کرده‌ایم. (قطار توی تونل ایستاده است شاید به علت خرابی) " تلفنش تموم میشه. به بغل دستیش میگه :" دلار داره خیلی بالا میره. اگه پول دارید برید تا دیر نشده دلار بخرید. به شش تومن هم میرسه (شش هزار تومن منظورشه).
شاهنامه رو باز می‌کنم. صفحات کشته شدن نوزر به دست افراسیابه. این شاهنامه واقعا معرکه‌اس. سپاه ترک به زابلستان آمده‌اند. به تهدید و جنگ. نوزر شاه ایران اسیر افراسیابه. پهلوانهای ترک عبارتن از "خزروان" "شماساس" و "کلباد". زال خزروان و کلباد را می‌کشه و شماساس فرار میکنه و خبر شکست لشکریان تورانیان رو به افراسیاب میده. افراسیاب هم رو متقابل به مثل نوزر رو میکشه. اما توصیف شاعرانه‌ای داره این پیرمرد. افراسیاب وقتی خبر کشته شدن پهلوانها رو میشنوه منقلب میشه : "دلش گشت پر آتش از درد و غم/ دو رخ را به خون جگر داد نم" "برآشفت و گفتا که نوزر کجاست؟ / کز او ویسه خواهد همی کینه خواست" نوزر که میشنود میفهد که عمرش به سر رسیده. "بدانست کش روز کوتاه شد" . این که افراسیاب چه میکنه را فردوسی حکیم در دو بیت موجز بیان میکنه:
بدو گفت هر بد که آید سزاست / بگفت و برآشفت و شمشیر خواست
بزد گردن خسرو تاجدار / تنش را به خاک اندر افکند خوار

این وسط فردوسی شروع میکنه به نصیحت:

ایا دانشی مرد بسیار هوش / همه چادر آزمندی مپوش
که تخت و کله چون تو بسیار دید / چنین داستان چند خواهی شنید
.....
که گر چرخ گردان کشد زین تو / سرانجام خاک است بالین تو

گوسفند و گرگ در غزل سعدی

گوسفندی برد این گرگ مزوّر هر روز / گوسفندان دگر خیره در او می نگرند

این بیت از غزلیات سعدی است. عزرائیل را به گرگ تشبیه کرده, آدمی را به گوسفند.

برادری گرگ و ماجرای اسیر شدن نوزر

فیلم برادری گرگ را دیدم. فیلم پر خرجی بود. موضوعی مخصوص و غیر قابل پیش‌بینی. محصول 2001. خب حاصل این دیدن چه بود. مقادیری صحنه‌های رزمی. بزمی. هیجان. ترس. عشق. مناظر طبیعی گاهی بکر. گرگ سفید زیبا. فرهنگ خرافی کلیسا. مردم عقب مانده‌ی قرون وسطی. سکوت مرد سرخپوست و حرف زدنش با درختان. کشته شدن شوالیه و خاک کردنش و دوباره از زیر خاک بیرون آوردنش. مردی که از آفریقا حیوان عجیبی را آورده و تربیت کرده به کشتن. هیولای گرگ‌نما. کشته شدن هیولا به دست شوالیه. دل نترس شوالیه. کم کم دارم فکر می‌کنم شیردلیه بوده شده شوالیه!
چقدر خوب بود ترس نبود. اونوقت همه شوالیه بودن. و سوال خوبی دیگر که چرا می‌ترسیم؟ از چه می‌ترسیم؟ میزان ترس را به چه سان می‌توان اندازه گرفت. مثلا گفت فلانی 20 واحد ترسو ست. بهمان 40 واحد. درجه بندی هم بین صفر و صد باشد. با این تعریف نوزر (که از عمد نوذر نمی‌نویسم) نمره‌اش 100 است. هرچند کشته می‌شود به دست مردک ترک، افراسیاب. امروز هم این ابیات تکان دهنده بود.
دل نوزر از غم پر از درد بود / که تاجش ز اختر پر از گرد بود
وقتی کمی جنگ آرام می‌گیرد توس و گستهم پیش نوزر می‌روند "لبان پر ز باد" "روان پر ز غم". میگه شماها برید تا لااقل نژاد فریدون حفظ شود. من می‌مانم. زیرا "یکی را به جنگ اندر آید زمان/یکی با کلاه مهی شادمان" "تن کشته با مرده یکسان شود/ تپد یک زمان بازش آسان شود" بعد آن دو فرزند را در آغوش می‌گیرد و گریه می‌کند به سخن فردوسی " فرو ریخت آب از مژه شهریار"
بعد وسط جنگ که دیگه چیزی هم نمونده که نوزر گرفتار شه و بعد صحبتی که با قارن می‌کنه می‌شینن و می خواستند "نشستند بر خوان و می خواستند/زمانی دل از غم بیاراستند"

دزد مداد و جنگ نوزر با افراسیاب

مداد اتوودم را از روی میز کش رفته‌اند. صبح هم در پارکینک دو ماشین بد پارک کرده‌بودند. روی یکی که مقصرتر بود یادداشتی گذاشتم که "لطفاً در این مکان پارک نفرمایید" حالا کی اهمیت خواهد داد.
این ها بود برجسته‌های اتفاقات امروز. البته مسائل کاری را درز می‌گیرم. 

در شاهنامه قباد به دست بارمان کشته شد. دوران خوش تورانیان است. نوذر هم ظاهراً روحیه‌اش را باخته است.

نوذر بعد از کلی جنگ و خستگی پیش قارن می‌آید و می‌گوید:
کزین رزم
                      وز مرگمان چاره نیست
زمی را جز از گور گهواره نیست.

سرشکی به چشم

حالم خوبه. امیدوارم حالتان خوب باشد. ملالی نیست جز دوری شما که آن هم بحمدالله به زودی بر طرف خواهد شد. از روزگار چه گویم که منحنی سینوسی است. گاهی شادی گاهی غمگین. گاهی خندان گاهی گریان. گاهی باران گاهی آفتاب. گاهی کودن گاهی تیزهوشان (قافیه جور در نیامد!)

امروز شاهنامه جلد دوم را می خواندم.  (چاپ ده جلدی جیبی انتشارات کاروان)

دژم گشت سالار بسیار هوش / ز گفت برادر برآمد به جوش
ز خشمش سرشک اندر آمد به چشم / از آن لشکر گُشن بُد جای خشم
ز چندین جوان مردم جنگ‌جوی / یکی پیر جوید همی رزم ِ اوی؟

منظور از سالار بسیار هوش "قارن" است. فرمانده‌ی لشکر ایرانیان. منظور از برادر "قباد" است. پیرمردی که داوطلب مبارزه با بارمان ( پهلوانی از تورانیان) می‌شود. این تعبیر "اشک به چشم آوردن از روی خشم" برایم جالب بود.

آدمیزاده

آدمیزاده طرفه معجونی است                             کز فرشته سرشته و حیوان

                                            (سعدی)

ابیاتی از غزلی از سعدی

دوستی به غزلی از سعدی اشاره کرد. غزل زیبایی است. بعضی ابیات تکان دهنده دارد:

سر آن ندارد امشب
                              که برآید آفتابی
چه خیال‌ها گذر کرد
                              و گذر نکرد خوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

سرم از خدای خواهد
                               که به پایش اندر افتد
که در آب
                   مرده بهتر، که در آرزوی آبی
برو ای گدای مسکین
                            و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی  و نیامدت جوابی

××××××

این بیت آخر را شهریار به این صورت تغییر داده است: برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
                                                                       که نگین پادشاهی، دهد از کرم گدار را