یادی از دو مرگ
و امروز که فیلم "amour " را می دیدم یاد این ها افتادم و عجیب الان دلم گرفته است. در وضعی مشابه بود که من بودم و این تکه را گفته بودم: "مرا که روبروی او نشسته ام نگه نمی کند. نگاه او ز من عبور می کند و بر خلاء نشانه می رود."
مرگ یک نویسنده مشهور
این کلمات وصفی است که آقای پرویز داریوش از جیمز جویس نویسنده مشهور میکند. آدم در زوریخ سوییس باشد و آن وقت از فقر و بیماری بمیرد. عجب حکایتی است.
من باب خالی نبودن عریضه
نکتهای از بیشماران نکتهها
کشته شدن نوزر و تماشای بازی فوتبال توسط سه جوان ایلامی
یک نفر دیگه یه وقت دیگه موبایلش رو به گوشش گذاشته و داره میگه : "من سر کدوم کلاس باید برم؟ فعلا تو تونل گیر کردهایم. (قطار توی تونل ایستاده است شاید به علت خرابی) " تلفنش تموم میشه. به بغل دستیش میگه :" دلار داره خیلی بالا میره. اگه پول دارید برید تا دیر نشده دلار بخرید. به شش تومن هم میرسه (شش هزار تومن منظورشه).
شاهنامه رو باز میکنم. صفحات کشته شدن نوزر به دست افراسیابه. این شاهنامه واقعا معرکهاس. سپاه ترک به زابلستان آمدهاند. به تهدید و جنگ. نوزر شاه ایران اسیر افراسیابه. پهلوانهای ترک عبارتن از "خزروان" "شماساس" و "کلباد". زال خزروان و کلباد را میکشه و شماساس فرار میکنه و خبر شکست لشکریان تورانیان رو به افراسیاب میده. افراسیاب هم رو متقابل به مثل نوزر رو میکشه. اما توصیف شاعرانهای داره این پیرمرد. افراسیاب وقتی خبر کشته شدن پهلوانها رو میشنوه منقلب میشه : "دلش گشت پر آتش از درد و غم/ دو رخ را به خون جگر داد نم" "برآشفت و گفتا که نوزر کجاست؟ / کز او ویسه خواهد همی کینه خواست" نوزر که میشنود میفهد که عمرش به سر رسیده. "بدانست کش روز کوتاه شد" . این که افراسیاب چه میکنه را فردوسی حکیم در دو بیت موجز بیان میکنه:
بدو گفت هر بد که آید سزاست / بگفت و برآشفت و شمشیر خواست
بزد گردن خسرو تاجدار / تنش را به خاک اندر افکند خوار
این وسط فردوسی شروع میکنه به نصیحت:
ایا دانشی مرد بسیار هوش / همه چادر آزمندی مپوش
که تخت و کله چون تو بسیار دید / چنین داستان چند خواهی شنید
.....
که گر چرخ گردان کشد زین تو / سرانجام خاک است بالین تو
گوسفند و گرگ در غزل سعدی
این بیت از غزلیات سعدی است. عزرائیل را به گرگ تشبیه کرده, آدمی را به گوسفند.
برادری گرگ و ماجرای اسیر شدن نوزر
چقدر خوب بود ترس نبود. اونوقت همه شوالیه بودن. و سوال خوبی دیگر که چرا میترسیم؟ از چه میترسیم؟ میزان ترس را به چه سان میتوان اندازه گرفت. مثلا گفت فلانی 20 واحد ترسو ست. بهمان 40 واحد. درجه بندی هم بین صفر و صد باشد. با این تعریف نوزر (که از عمد نوذر نمینویسم) نمرهاش 100 است. هرچند کشته میشود به دست مردک ترک، افراسیاب. امروز هم این ابیات تکان دهنده بود.
دل نوزر از غم پر از درد بود / که تاجش ز اختر پر از گرد بود
وقتی کمی جنگ آرام میگیرد توس و گستهم پیش نوزر میروند "لبان پر ز باد" "روان پر ز غم". میگه شماها برید تا لااقل نژاد فریدون حفظ شود. من میمانم. زیرا "یکی را به جنگ اندر آید زمان/یکی با کلاه مهی شادمان" "تن کشته با مرده یکسان شود/ تپد یک زمان بازش آسان شود" بعد آن دو فرزند را در آغوش میگیرد و گریه میکند به سخن فردوسی " فرو ریخت آب از مژه شهریار"
بعد وسط جنگ که دیگه چیزی هم نمونده که نوزر گرفتار شه و بعد صحبتی که با قارن میکنه میشینن و می خواستند "نشستند بر خوان و می خواستند/زمانی دل از غم بیاراستند"
دزد مداد و جنگ نوزر با افراسیاب
این ها بود برجستههای اتفاقات امروز. البته مسائل کاری را درز میگیرم.
در شاهنامه قباد به دست بارمان کشته شد. دوران خوش تورانیان است. نوذر هم ظاهراً روحیهاش را باخته است.
نوذر بعد از کلی جنگ و خستگی پیش قارن میآید و میگوید:
کزین رزم
وز مرگمان چاره نیست
زمی را جز از گور گهواره نیست.
سرشکی به چشم
امروز شاهنامه جلد دوم را می خواندم. (چاپ ده جلدی جیبی انتشارات کاروان)
دژم گشت سالار بسیار هوش / ز گفت برادر برآمد به جوش
ز خشمش سرشک اندر آمد به چشم / از آن لشکر گُشن بُد جای خشم
ز چندین جوان مردم جنگجوی / یکی پیر جوید همی رزم ِ اوی؟
منظور از سالار بسیار هوش "قارن" است. فرماندهی لشکر ایرانیان. منظور از برادر "قباد" است. پیرمردی که داوطلب مبارزه با بارمان ( پهلوانی از تورانیان) میشود. این تعبیر "اشک به چشم آوردن از روی خشم" برایم جالب بود.
آدمیزاده
(سعدی)
ابیاتی از غزلی از سعدی
سر آن ندارد امشب
که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد
و گذر نکرد خوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
سرم از خدای خواهد
که به پایش اندر افتد
که در آب
مرده بهتر، که در آرزوی آبی
برو ای گدای مسکین
و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
××××××
این بیت آخر را شهریار به این صورت تغییر داده است: برو ای گدای مسکین در خانهی علی زن
که نگین پادشاهی، دهد از کرم گدار را