گذر عمر و تاریخ فوت دو عزیز

دو مدرک فوت پدر و مادر را دیدم که خاطراتی را تداعی میکرد:

" در تاریخ 1344/2/30 آقای .... دارای نام خانوادگی .... فرزند عبدالرحمن متولد 1296 در تهران مرده و مرگش ... ثبت شده است."
" در تاریخ 1357/6/2 خانم ... دارای نام خانوادگی ..... فرزند سید جواد متولد 1294 در تهران مرده و مرگش ... ثبت شده است."

برایم عجیب بود که تا حالا نمی دانستم که مادرم دو سال از پدر بزرگتر بوده است. و چقدر زمان زود می گذرد. انگار همین دیروز بود که از مدرسه آمدم خانه و دیدم که صدای شیون از خانه می آید. سال 44 یعنی 48 سال پیش.

تفسیر یک اثر هنری

جمله قصاری از پابلو پیکاسو دیدم:
کسانی که به تفسیر و تشریح یک اثر هنری می پردازند، اغلب آهنگر بلخ را با مسگر شوشتر اشتباه میگیرند.

گشتم انگلیسی اش را یافتم:

those trying to explain pictures are as a rule completely mistaken

ترجمه کمی فراتر از متن رفته !

سطل زباله آپارتمان

برای آپارتمان باید سطل زباله میگرفتیم و مدیران همیشه غایب کاری نمی کردند این شد که من وارد عمل شدم. گشتم و شرکتی را یافتم که چنین سطلی را داشت. البته از نظر ظرفیت دقیق نبودم. سطلی که کارگر می آمد زباله ها را میبرد سطل بلندی بود. باری زنگ زدم و دو تا سطل 120 لیتری سفارش دادم. پولش را هم از جیب مبارک کارت به کارت کردم و 26 هزار تومان هم کرایه حمل شد و فرستادند. شب که رفتم خانه دیدم کارگر نظافتچی و مدیر همیشه غایب آمده اند در خانه که این سطلها کوچک است. خلاصه برای خودمون دردسر درست کردیم. باری حالا امروز باید یک سطل 240 لیتری سفارش بدهم تا ببینم پس می گیرند یا نه.

73 سال تنهایی

امروز فهمیدم بهمن فرزانه پنجشنبه گذشته در سن 73 سالگی فوت کرده است. متاثر شدم. این اواخر خوانده بودم که بعد از 50 سال زندگی در ایتالیا برگشته ایران و دیگر هم قصد ندارد برگردد خارج. بیماری قند و بیماری قلب داشت و در خانه سالمندان بود. یعنی بی کس و کار. و چه کسی؟ کسی که لیست کتابهایی که ترجمه کرده است بسیار طویل است و نویسندگان بزرگی را به قشر کتابخوان فارسی زبان شناسانده است.

من سه کتاب از ترجمه‌های او را خوانده‌ام و به واقع که بسیار استادانه است. "عشق سالهای وبا" "یک مشت تمشک" "یکی هیچکس صدهزار"

و البته رمان "صد سال تنهایی" نیز ترجمه‌ی اوست. و من البته همیشه با این کتاب مشکل داشته‌ام و نیمه ‌خوانده مانده است. 
باری روحش شاد.

نیست بازی کار حق خود را مباز

در محفل همکاران صحبت موسی بود و نیل و غیره. آخر ساعت کاری. قطعه ای از شعر پروین خوانده شد که به دلم نشست. ماجرای به آب انداختن گهواره موسی به آب بود که پروین به صورت شعری زیبا سروده بود:

مادر موسی، چو موسی را به نیل / درفکند، از گفته ی رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه / گفت کای فرزند خرد بی گناه
گر فراموشت کند لطف خدای / چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت به یاد / آب، خاکت را دهد ناگه به باد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است؟ / رهرو ما اینک اندر منزل است
پرده ی شک را برانداز از میان / تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آن چه را انداختی / دست حق را دیدی و نشناختی
.....

ماحصل روزگار

یک مشت آدمی که به جیزی اعتقاد نداشتند
چیزی می‌نوشتند و
مشتی جوان آن حرفهای از سر شوخی را
جدی می‌گرفتند.
و گاهی نیز بر سر آن جان سپرده‌اند.
این گونه بود ماحصل روزگار ما

راهی که می شد رفت و نرفتم

موضوعی پیش آمد که یاد شعری از رابرت فراست افتادم: در اینترنت گشتی زدم و در لینک زیر شعر را یافتم.
http://www.poets.org/viewmedia.php/prmMID/15717

باری از آنجا که ترجمه ی شعر کاریست نشدنی، متن اصلی را اینجا می آورم:The Road Not Taken  

ادامه نوشته

تعمیر لوله جارو برقی و دیگر مسایل

اولین مطلب این که دیروز موفق شدم لوله جارو برقی را که بریده بود درست کنم. باز کردن دو پیچ ، دو خار ، لوله آکاردئونی چپ گرد باز می شود. تکه‌ی بریده را به کناری می گذارم و مراحل را بر عکس طی می کنم. مشکل ترین قسمت کار فشار دادن دو خار و در آوردن سری بود. 
دیگر این که مدیر عامل شرکت عوض شد و حالا باید دید چه تغییری این پایینا می‌شود.
سه دیگر مطلبی بود که در نوشته‌ی قبلی بود و شعر نبود نثر نبود نظم نبود ولی قطعه‌ای بود. 
هوا آفتابی شده ولی تا بادها قطع شده‌اند آلودگی هوا برگشته است.

چند تصویر و کمی فلسفه‌بافی

برف سنگین و طوطی بر سر کاج
گربه‌ی زرد بر سر دیوار
قارقار کلاغ‌ها در باغ
هارد وسترن‌دیجیتال المنت به قیمت 237 هزار تومان
دیدن فیلم Ender's Game که مثل بازی کامپیوتری بود
گاه می‌اندیشم
همه‌ی سیستم اندیشه‌ی ما
ارزش‌اش را ز هیچ می‌گیرد
زود در خویش رنگ می‌بازد
جای خود را به ضد خویش دهد
آن چنان که دگر نمی‌دانم
حق کدام است یا که باطل چیست؟
بدترین حالت بشر این است
که بترسد ز شور و باور خود
که همیشه درون شک باشد
که همیشه دو به شک باشد.
گاه بر طوطی
 یا گربه که بالا گفتم
غبطه‌ام می‌گیرد.

نقش اندازه گیری در مدیریت

امروز به جمله ای از پیتر دراکر در سایت تایم بر خوردم: آنچه اندازه گرفته می شود، قابل مدیریت می شود.

بعد جستجو کردم و مطالب جالبی راجع به ایشان دریافتم. پیتر دراکر در سال 1909 در اتریش متولد و در سال 2005 در آمریکا فوت کرده است. استاد دانشگاه جاافتاده ای بوده و کتابهای زیادی نوشته است. در 25 سالگی ازدواج کرده و دکترایش در زمینه حقوق بین الملل از دانشگاه فرانکفورت بوده است. از 1942 تا 1949 استاد دانشگاه بنینگتون بوده و بعد 22 سال در دانشگاه نیویورک تدریس کرده است.
جمله ای که در سایت " زمان" آمده بود اصلش این است: 
"If you can't measure it you can't mange it"

که به نظر من میشه این طور هم ترجمه کرد: " بدون اندازه گیری، مدیریت کُمِیت اش لنگ است."

خستگی و تنهایی انسان مدرن

امروز برف خوبی آمد ولی الان چیز زیادی روی زمین ننشسته است. دیگر اینکه داشتم مقاله ای از داریوش شایگان می خواندم به این جمله رسیدم که شایان نوشتن است:

" در کتابهای قدیمی همه جوابها وجود دارد، ولی شما ناگهان وارد دنیایی می شوید که همه اش سوال است و هیچ جوابی نیست، تمام ارزشها دگرگون شده است و هر کسی مجبور است خودش دنیای خودش را از نو بسازد و به خودش معنی بدهد. تجدد یعنی خستگی و تنهایی و از صفر شروع کردن.

ماریونت

روز واژه = واژه ای که هر روز انتخاب می کنید و یاد میگیرید تا به دایره لغات شما چیزی اضافه شود.

این کار خوبی است که واژه ای را به تصادف از دیکشنری یافت و در روز در ذهن تکرار کرد.

marionette = عروسک خیمه شب بازی

من یاد رباعی خیام افتادم: ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز/ از روی حقیقیتی نه از روی مجاز / بازی چو کنیم بر نطع وجود/ افتیم به صندوق عدم یک یک باز

چون کاه در باد

در کتاب "حدیث نفس" از شاهرخ مسکوب می‌نویسد. یاد قدیم‌ها می‌افتم. استاد ادبیات که "فیلی" نام داشت گفته بود هر کس یک کتاب بخواند و خلاصه کند و بیاید سر کلاس بخواند. من هم 19 سال داشتم و دانشکده نفت بودم. آن موقع هم که یک جور شور انقلابی همه را گرفته بود. نمی‌دانم چه شد که رفتم سراغ کتاب "سوگ سیاوش" شاهرخ مسکوب. خلاصه‌ای از آن را سر کلاس خواندم و آخرش هم شعر "حلاج" شفیعی کدکنی را. سال سال 54 بود. خلاصه را که نمی‌شود ولی آن شعر را اینجا می‌نویسم: ( این شعر در کتاب "از کوچه باغهای نشابور" آمده بود و الان من کتاب را ندارم و آن را از اینترنت بر می‌دارم. نمی‌دانم نگارشش چقدر درست است.)

در آینه دوباره نمایان شد: /با ابر گیسوانش در باد/ باز آن سرود سرخ "اَنَاالحق" {که من به اشتباه آن را اِنَّا لحق خواندم و همکلاسی دیگری در کلاس به نام "عرفانیان" تصحیح اش کرد. خدا رحمتش کند.} / ورد زبان اوست./ تو در نماز عشق چه خواندی؟/ که سالهاست/ بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر/ از مرده‌ات هنوز/ پرهیز می‌کنند./ نام تو را به رمز / رندان سینه‌چاک نشابور/ در لحظه‌های مستی/ مستی و راستی/ آهسته زیر لب / تکرار می‌کنند./ وقتی تو روی چوبه دارت/ خاموش و مات/ بودی/ما:/ انبوه کرکسان تماشا/ با شحنه‌های مامور/مامورهای معذور/همسان و هم‌سکوت/ ماندیم./خاکستر تو را / باد سحرگهان/ هر جا که برد / مردی ز خاک روئید/در کوچه باغهای نشابور/ مستان نیمه شب، به ترنم/ آوازهای سرخ تو را/ باز / ترجیع‌وار زمزمه کردند./ نامت هنوز ورد زبان‌هاست.

و حالا که به آن دوران نگاه می‌کنم احساس می‌کنم که چون کاهی بودیم در باد.

نفلین سینیت

امروز فهمیدم در سراب معدنی داریم که بسیار ارزشمند است و می توان از آن نفلین سینیت Nepheline syenite استخراج کرد که از آن پودر آلومینا می سازند که در صنعت آلومینیوم سازی کاربرد دارد. اسم روستایی که این معدن در آن است "رزاق" است. سال 82 کلنگ آن خورده و قرار بوده 36 ماهه بهره برداری شود ولی تا حالا به عللی نشده. پیمانکار قبلی آن آلمانی بوده و این اواخر یک پیمانکار چینی که قبلا در ایران  ایرالکو را کار کرده قرار است پروژه را به دست بگیرد. مجری قبلی چنین اظهار کرده است: 

کاظم پور با اشاره به پیشرفت شش درصدی این طرح پس از 18 سال گفت: پروژه نیازمند شتاب و حرکت جهشی است ولی متاسفانه برخی‌ها روحیه این حرکت و شتاب را نداشته و به گذران وقت و رسیدن موعد بازنشستگی خود توجه دارند.

ارسلان کاظم‌پور ادامه داد: طرح نفلین سینیت سراب که در زمان دولت محمد خاتمی و از سوی جهانگیری وزیر وقت صنایع کلنگ‌زنی شد، دستخو‌ش تغییرات و تحولات اساسی بوده است در حالی‌ که سه وزیر صنایع از این طرح دیدن کرده و هرکدام زمان 36 ماهه را برای بهره‌برداری از آن اعلام کرده‌اند ولی تاکنون این 36 ماه زمان پیش‌بینی شده محقق نشده است.

مجری طرح نفلین سینیت سراب پیش از این گفته بود پیشرفت مجتمع نفلین سینیت سراب منوط به داشتن مدیران دلسوز است.

کار نیکو کردن از پر کردن است

دیشب که شرکت را ترک میکردم باران تندی می بارید. من هم چتر نداشتم. کاغذی را که از بروشورها بود برداشتم و یک کلاه درست کردم. بعد دیدم که زیادی تابلو میشوم. کلاه بوقی آن هم در این سن و سال!  باری یک مقوایی دیگر برداشتم و بالای سرم نگه داشتم و رفتم خانه. بماند که راننده های تاکسی هم کلا تعطیل کرده بودند و به بهانه ی این که ترافیک است و مسافرکشی صرف نمی کند مسافرهای بدبخت را زیر باران به صف کرده بودند. من خوش شانس بودم که ماشینی گیرم آمد و زیاد خیس نشدم. اما همه ی اینها بهانه ای بود برای عرض این مطلب. صبح که آمدم دفترکم چشمم افتاد به آن کلاه بوقی که دیشب درست کرده بودم. این کاغذ مدتها توی کمد افتاده بود و کسی به آن نگاه هم نمی کرد. حالا که نگاه کردم نوشته ای زیر آن توجه ام را جلب کرد.:

"مردم فراموش می کنند که شما چقدر کار را سریع انجام داده اید، اما این را به خاطر می آورند که چقدر خوب آن را انجام داده اید. "      (هوارد نیوتن)

چهار کتاب برای چراغ جان

دیروز از شهر کتاب چهارتا کتاب خریدم:
1 - در ماگدان کسی پیر نمی شود
2- حدیث نفس ج 2 (حسن کامشاد)
3- تاریخ شفاهی (بزرگ علوی)
4- نامه های ایرانی ( اثر منتسکیو)

امروز هوا ابری است. دیروز بعداز ظهر یک نمه ای زد. یه خورده هم سردتر شده. ولی داشت بهاری بهاری میشد. زود بود. زمین هنوز به سرما احتیاج دارد. یک بیت هم از پروین اعتصامی بگذارم و بروم:

روغن به چراغ جان ز علم افزای / کم نور بود چراغ کم روغن

دیدن خویش در همین لحظه

سایتی هست که زمان را در تهران نشان میدهد و بعضی اطلاعات مفید دیگر را. آدرس آن www.time.ir است. امروز جمله ای در آن خواندم که اینجا میگذارم:

"وقتی انسان آموخت ( آن هم نه فقط بر روی کاغذ) که با رنج هایش تنها بماند، چگونه بر اشتیاقش به گریز چیره شود، آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد."                       (کامو)

G.S.H منبع اصلی شادی در وجود ماست

The greatest source of unhappiness is self-unhappiness. The greatest source of unhappiness does  not come from outside, the greatest source of unhappiness comes from inside.

Jim Rohn

goal-setting

هوای تهران آفتابی شده است. سرما هم کم. از لابلای سنگها، سبز شدن گیاه دیده می شود. در استراحت کوتاهی سر کار، به سخنان آقای جیم رون گوش می دهم. در باره ی هدف داشتن صحبت می کند. goal setting. بعد در دو جمله ی کوتاه آن را بیان کرده است:

1)Decide what you want
Write it down.(2

به زبان فارسی این دو جمله چنین است: 1- به دنبال چه هستی ، هدف شما چیست؟
                                                   2- اهدافت را روی کاغذ بیاور

چیزهای ساده ایست ولی همه چیز از همین چیزهای ساده نشات میگیرد.