نوشتن بدون بهانه ای

امروز جمعه است و پایان روز هست. حس عمیق تنبلی شنبه پیش رو.

این هم یک بیت واره فی البداهه. دوستان رفته اند تئاتر "زندانی خیابان دوم" که نویسنده نمایشنامه یک نویسنده آمریکایی زنده به سن 90 سال در حال حاضر است که خیلی جایزه ها گرفته و این نمایشنامه اش هم کمدی است و فیلمی هم ساخته اند که خود ایشان فیملنامه اش را نوشته. اسمش هست نیل سایمون. من برای اینکه خانه ساکت نباشد رادیوفرهنگ را روشن کرده ام که دارد در باره کتابی در باره خوشنویسی صحبت می کند.

این است روزگار ما. 

بهترین حادثه امروز صحبتم با فرزند عزیز در دیار فرنگ بود که کلی خندیدیم. خدا حافظش باشد. خدا حافظ شما

پسورد

چقدر پسورد باید حفظ بود:

کارتزنی

اتوماسیون

پرشین گیگ

وبلاگ

ایمیلها

سوابق بیمه

بانکها 

اداره جات مختلف

خلاصه زندگی مدرن خیلی پیچیده شده. خیلی اوقات آدم یادش میره و یک ایمیلی مهجور یک جایی از فضای مجازی را اشغال میکند بیهوده و بلا استفاده. 

یک رباعی

هرگز دل من ز علم محروم نشد / کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

72 سال فکر کردم شب و روز / معلومم شد که هیچ معلوم نشد

(رباعی 93 خیام)

تکه ای از کتاب "یافتن المنت" به اقتباس

گاه این امانت در ترجمه آدم را از معنای واقعی نویسنده دور میکند از اینرو قسمتی از کتاب "شیوه یافتن المنت" را به نحو اقتباس اینجا مینویسم:

" اگر خفاش یا سگ بودیم خیلی از توانایی هایی را که اینک به نظرمان عادی می آید مثل قدرت بیان یا توانایی تصور و خیال و یا انگشتان دست که می توانند روبروی هم قرار گیرند و شئی را بگیرند نداشتیم. در عوض دارای قدرتهایی بودیم که برای خفاش یا سگ پیش پا افتاده است. به عنوان یک انسان طبیعی است که نمی توانید بدون استفاده از تجهیزاتی پرواز کنید یا صدا را ردگیری نمایید یا ماه ها از نقطه ای بر درختی یا صخره ای وارونه به خواب روید. خفاش ها از این کارها لذت میبرند! همچنین از شما انتظار نمی رود که بتوانید کارهایی را که یک سگ قادر به انجام است انجام دهید. مثلا اثر ضعیف بویی را در جنگل پی بگیرید. یا با شنیدن صدای ریز سوتی در چشم بهم زدنی گله را جمع و به سمتی هدایت کنید.

خلاصه به عنوان نوع بشر ما یک توانایی هایی داریم و به عنوان فرد توانایی های خاص خودمان را داریم. برای یافتن المنت باید در حوزه دوم جستجو کرد."

دهر دون پرور

  • برف خوبی آمد.
  • امروز غزل 278 را به تصادف برگزیدم آمد: "شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش/ مگر یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش..........سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش / مذاق حرص و آز

                                                                                                       ای دل

                                                                                  بشوی از تلخ و از شورش."

  • داشتم متنی انگلیسی را می خواندم This nation with the ninety-second economy in the world.......r" دیدم که ninety-second  را نمی دانم. زبان اینگونه فرار است. یادم آمد نودو دوم میشود.

آب چیه؟

تکه ای از کتاب دوم آقای کن رابینسون به نام " یافتن المنت" را ترجمه کرده ام که اینجا میگذارم:

" دو ماهی جوان در رودخانه ای در حال شنا بودند. یک ماهی مُسن که از کنار آنها میگذشت پرسید: " صبح بخیر بچه ها. چطوره آب؟" آنها به او لبخندی زدند و به حرکت ادامه دادند. کمی پایین تر رودخانه، یکی از آن دو ماهی جوان رو به دیگری کرد و گفت: "آب چیه؟"