4 میلیارد در مقایسه با 34 هزار میلیارد

گویند فلانی 2.6 میلیارد دلار اختلاس کرد. و یا اخیرا بهمان خانم 10 میلیارد دلار اختلاس کرده. اولا این اعداد نجومی خیلی برای من قابل حس نیست. با خودم حساب کردم اگر کسی ماهی 10 میلیون  تومان بگیرد بعد از 30 سال میشود 3.6 میلیارد تومان. در حالیکه 2.6 میلیارد دلار ضربدر 13000 تومان میشه تقریبا 34 هزار میلیارد. حالا مقایسه کنید 34 هزار میلیارد تومان را با 4 میلیارد تومان.

یک نکته هم در باره میلیارد و بیلیون. انگلیسی و آمریکایی دیگه میلیارد نمیگه و میگه بیلیون. اروپایی ها میلیارد استفاده میکنند. میلیارد همان هزار میلیون است.

گاو و اندیشه

Those who thoughtlessly make use of the miracles of science and technology, without understanding more about them than a cow eating plants understands about botany, should be ashamed of themselves.                       Albert Einstein

باید شرم کنند، کسانی که بدون کمترین تامل و تفکر از پدیده های معجزه آسای دانش و فن بهره می گیرند و سفیهانه از درک مفهوم هوشمندانه ی آن عاجزند؛ همانند گاوی که از لذت نشخوار گیاهان برخوردار، اما از دانش گیاه شناسی بی خبر است.                             آلبرت اینشتین

یک جمله برای فکر کردن

هر که از خویش فرمان نَبَرد بر او فرمان می‌رانند. چنین است سرشتِ زندگان.          نیچه

 

He who cannot obey himself, will be commanded. That is the nature of living creatures.                Nietzsche

دو خبر خوش

بعد از گذاشتن پست قبلی موبایلم زنگ خورد و دو خبر خوش رسید: ترجمه ام به چاپ سوم رسید و خبر دوم اینکه آلفا را گذاشته اند کنار و میتوانم بروم بگیرمش. 

در مورد اولی کتاب "المنت" است که ناشر گفت می توانم اگر اصلاحی را ضروری میداند انجام دهم تا در چاپ سوم اعمال کند. 

در مورد آلفا مسئول محترم شهرداری گفت می توانم بیایم تعهد دهم و بگیرمش و یا آنها خودشان رهایش می کنند. حالا من در فکر جایی برایش هستم ببینم میتونم پیدا کنم.

روز دوازدهم آلفا را بردند

روز دوازدهم مرخصی گرفتم که کار سفارت را پیگیری کنم. عصر همکارم زنگ زد که از شهرداری آمدند و با تیر بیهوشی آلفا را بردند. روز قبلش روی دو پا نشست مرا نگاه کرد. انگار میداند که دیگر مرا نخواهد دید. ولی من ندانستم. برای اینکه همکاران حساس نشوند نرفتم به سمتش و مطابق معمول که کسی نبود دستی به سرش بکشم و با او خداحافظی کنم. فردایش که آمدم از شهرداری پیگیری کردم گفتند یافتنش تقریبا محال است چون اینها را می برند در محلی در کرج "رهاسازی" میکنند. شاید رهاسازی معنایش "مرگ" نباشد. اما نبودنش را احساس میکنم. شاید اگر به او غذا نمیدادیم و همان بیرون می ماند الان هنوز بود. گاهی محبت آدمها موجب آزار است تا موجب یاری. این بار که اینچنین می نماید.

توهم ابری گون

مطلبی می خواندم از کتاب The Art Of Clear Thinking که جالب بود:

 

 

Clustering Illusion

In 1957, Swedish opera singer Friedrich Jorgensen bought a tape player to record his vocals. When he listened back to the recording, he heard strange noise throughout, whispers that sounded like supernatural messages. A few years later, he recorded birdsong. This time, he heard the voice of his deceased mother in the background whispering to him: 'Fried, my little Fried, can you hear me? It's Mammy.' That did it. Jorgensen turned his life around and devoted himself to communicating with the deceased via tape recordings.

و تعجب که چسان وهم کسی را به سراب می شود راه نمون.

کارت ملی المثنی

نمیدونم این روزا چرا اینقدر چیز گم میکنم. اون از موبایل. اینم از کارت ملی. امروز نرفتم سرکار که مثلا بروم المثنی بگیرم. تا ساعت 4 بعد از ظهر طول کشید. خسته آمدم خانه غذایی را که در کوله گذاشته بودم که مثلا بعد از تمام شدن کار در کارخانه بخورم در خانه خوردم. 

اداره ثبت احوال حبیب الهی با مدیریت ضعیفش. اول رفتم ثبت احوال پونک که خاطره ی خوبی از راه انداختن کار ارباب رجوع اش داشتم. آن جا کارت ملی المثنی صادر نمیکرد. گفت غرب تهران ، حبیب الهی نزدیکترینه. مجبور شدم برم حبیب الهی. در قسمت اطلاعات هیچ کس نبود. سیستم قطع بود. تا 11 که سیستم وصل شد. بعد در سایت ثبت احوال برای کارت ملی المثنی نوشته بود سه قطعه عکس 3 در 4. ولی اینجا دست بعضیها یک cd میدیدم. پرسیدم گفتند که باید بروی پیشخوان بغل عکس ات را روی سی دی بریزند بیاوری. رفتم. شلوغ بود. عکس میگرفتند. بعضی ها میرفتند. برمیگشتند که اداره ثبت میگه سی دی خالیه. بلبشویی بود. حدود ساعت 12:40 موفق شدم سی دی عکسم رو بگیرم. آمدم اداره ثبت. شماره ام 97 بود گذشته بود. شماره 106 رسیده بود. گفتم خانم شماره ام گذشته. گفت باید دوباره شماره بگیری. شماره گرفتم 188. نوبتم ساعت 3:45 رسید. 4 تعطیل میشدند. خانم کارمند ثبت به همکارش میگفت امروز چه روز خسته کننده ای بود. گفتم هم شما خسته شدید هم ما. بعد آب نباتی از کوله ام درآوردم روی میزش گذاشتم گفتم رفع خستگی است.