روز دوازدهم آلفا را بردند
روز دوازدهم مرخصی گرفتم که کار سفارت را پیگیری کنم. عصر همکارم زنگ زد که از شهرداری آمدند و با تیر بیهوشی آلفا را بردند. روز قبلش روی دو پا نشست مرا نگاه کرد. انگار میداند که دیگر مرا نخواهد دید. ولی من ندانستم. برای اینکه همکاران حساس نشوند نرفتم به سمتش و مطابق معمول که کسی نبود دستی به سرش بکشم و با او خداحافظی کنم. فردایش که آمدم از شهرداری پیگیری کردم گفتند یافتنش تقریبا محال است چون اینها را می برند در محلی در کرج "رهاسازی" میکنند. شاید رهاسازی معنایش "مرگ" نباشد. اما نبودنش را احساس میکنم. شاید اگر به او غذا نمیدادیم و همان بیرون می ماند الان هنوز بود. گاهی محبت آدمها موجب آزار است تا موجب یاری. این بار که اینچنین می نماید.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 8:54 توسط امیر
|