در لحظه مرگ

"هر چه بیشتر احساس کنید که زندگی نکرده اید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید"          اروین یالوم

                                                                      "من چگونه اروین یالوم شدم"ص380

تکه ای از کتاب "چگونه اروین یالوم شدم؟"

آقای یالوم در صفحه 360 کتاب مطلبی از شوپنهاور نقل میکنه که جالبه:

"انسان هیچ گاه به خوشبختی نمی رسد ولی تمام عمرش را صرف پرداختن به کاری میکند که به نظرش با آن کار به خوشبختی می رسد. به ندرت بشر به اهدافش می رسد و اگر هم برسد، باز هم ناامید و مایوس است. اکثر انسانها در پایان خط کشتی شکستگانی هستند که بدون دکل و بادبان به ساحل برمیگردند و آنجا به این فکر میکنند که آیا خوشبخت بوده  اند یا بدبخت و تیره روز. چون زندگی چیزی جز لحظه هایی که ناپدید میشوند، نیست و حالا همه چیز به پایان رسیده است."   شوپنهاور در بیهودگی هستی

البته خیلی نیهیلیستی است ولی آدم احساس میکنه به مقدار زیادی راست میگه! 

و بدینسان یک روز دیگر آغاز شد

صبح که از خواب پا شدم دیدم آب قطعه. خوب بود که مقداری آب مدتی بود ذخیره رو تراس گذاشته بودم. این اواخر با خودم میگفتم دیگه آب که قطع نمیشه بهتره جمعش کنم فضای تراس بازتر بشه. باری امروز به دادم رسید. آمدم شرکت... . از کنار یک بوته گل زرد رنگ خوش بود میگذشتم. با خودم فکر کردم کاش میشد قدری از بوی این گیاه را در کیسه ای ریخت و با خود به اتاق  برد. سگهای محوطه را برده بودند. ظاهرا قرار است کسی بازدید بیاید. سگهای مهربانی بودند که از توله گی اینجا بودند و اهلی بودند و آزارشان به کسی نمی رسید. گاهی برایشان غذا می آوردم. صبح راننده تاکسی آشنایی که گاهی مرا سوار میکند میگفت رفته 500 متر زمین در کردان خریده. 250 میلیون. خرید کردن و پول را به کالا تبدیل کردن این روزها خیلی رایجه. و بدینسان یک روز دیگر آغاز شد.

بیت "شیشه کبود" مثنوی

در مترو یاد بیتی از مثنوی افتادم. قرائت خاطره ام این شد:

"پیش چشمت می نهی شیشه کبود/ زین سبب دنیا کبودت می نمود"

بعد گوگل کردم درستش این آمد:

"پیش چشمت داشتی شیشه کبود/ زان سبب عالم کبودت می نمود"

شاید اینگونه هست که در دیوانها خطا رخنه میکند.

چند جمله از آلفرد پولگار (روزنامه نگار)

Alfred Polgar