همه ناراضی اند در حالیکه ...

دوستی میگفت که یکی از بستگانش در فلان مقطع از زمان خانه اش را می فروشد تا تبدیل به احسن کند. آسم عود میکند. یک ماه بیمارستان. بعد از یک ماه که می خواهد خانه بخرد میبیند که قیمتها بالا رفته و دیگر با آن پول نمی شود خانه خرید. حال مدتهاست که اجاره نشین است. یک آن به نظرم این موضوع آمد:

همه فکر می کنند بدشانسی آورده اند که فلان طور شده. در حالیکه اگر رویداد مطلوب نیز اتفاق میافتاد باز فرقی نمی کرد. آدمیزاد کارش غبطه خوردن است. به عبارتی شاید بشود اینطور گفت که "همه ناراضی اند و فکر میکنند دیگران راضی اند." در حالی که نارضایتی امری عمومی است.کمند کسانی که sieze the moment  ی هستند.

بسیار عالی بسیار نکوهیده!

داشتم پیش دوستی به طنز صحبت میکردم و این بیت از غزل حافظ را می خواندم:

"در بساط نکته دانان

                            خودفروشی

                                               شرط نیست.

یا سخن دانسته گو

                            ای مرد عاقل

                                                 یا خموش"

گفت:"بسیار عالی بسیار نکوهیده"

گفتم: نکوهیده که معنی "زشت شمرده شده" میدهد. خندید که همینجوری گفتم.

ولی راستش خود من هم این ترکیب را زیاد بکار برده ام. نفهمیده. در واقع آدم به نکوهیده فقط به "نکو" ی آن فکر میکند!

تو همان اندیشه ای

امروز در پارک قدم می زدم به مناسبتی فکر کشیده شد به این شعر مولوی. بسیار خوانده بودمش آنرا قبل از این اما امروز معنای واقعی کلامش بر من روشن شد. دانسته را فهمیدن شاید مصداقش باشد:

ای برادر تو همان اندیشه ای / مابقی خود استخوان و ریشه ای

گر گل است اندیشه ی تو گلشنی / ور بود خاری تو هیمه گلخنی

خدا رحمتش کند که در آن سالهای دور چه شعر ماندگاری سروده است.

بیا بریم یه جای دیگه یه جایی که منظره قشنگتری داشته باشه

فیلم زیبای cold war یا جنگ سرد را امروز صبح دیدم. تکان دهنده است. با جمله ای که در عنوان گذاشتم فیلم تمام میشود. فیلم ماجرای دلبستگی یک موسیقی دان و یک خواننده را نشان میدهد که در لهستان زندگی میکنند و حوادث طوری پیش میرود که مرد (ویکتور) به پاریس میرود. زن (زولالی) در لهستان میماند بعد حوادثی رخ میده و مرد به لهستان برمیگردد و حزب کمونیست او را به 15 سال حبس محکوم میکنند به اتهام واهی عبور از مرز و جاسوسی برای انگلیسی ها. 

از آن فیلم ها است که تا مدتها در خاطر آدم می ماند.

تو را خواب نیم روز

باز هم سعدی به یادم آمده است. آن جا که حاکمی ظالم سوال از پارسایی میکند:

"یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادت‌ها کدام فاضل تر است گفت تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

ظالمی را خفته دیدم نیم روز

گفتم این فتنه است خوابش برده به

وآنکه خوابش بهتر از بیداری است

آن چنان بد زندگانی مرده به"

حکایت 12 از باب اول در سیرت پادشاهان

قانون وفور دلیل

فیلسوف معاصر لهستانی لِشِک کالو کوفسکی قانونی را مطرح کرده به نام "قانون وفور دلیل" 

Law-of-the-Infinite-Cornucopia 

For any given doctrine one wants to believe, there is never a shortage of arguments by which one can support it.

برای هر دکترین معین که فرد مایل است به آن باور داشته باشد هیچوقت دلیل کم نمی آید و همواره بی نهایت دلیل که موید آن باشد وجود دارد.

در این قانون فیلسوف طنزی مستتر است.

مهارتهای زندگی

کاش یک درس سه واحدی در دانشگاه داشتیم به نام مهارتهای زندگی. اینکه در دفتر ثبت اسناد چگونه باید رفتار کنیم. موقع اسباب کشی به چه نکاتی باید توجه کرد. وقتی با پدیده ای آزار دهنده روبرو شدیم چه عکس العملی بهتر است. مثالهایی زده می شد. اتفاقی را به صورت نمایشنامه شبیه سازی میکردند و در مورد پاسخ های مختلف به محرک ها بحث می شد. 

حالا در زندگی واقعی الله بختکی رفلکس داریم بعد خدا خدا می کنیم به خیر بگذرد. مثلا همین پریروز داشتم رانندگی میکردم. مقابل خط کشی دیدم عابری منتظر است و میخواهد رد شود. ترمز کردم. عابر تشکر کرد و رد شد. یک پرایدی که مسافرکش بود از پشت آمد و به من زد. پیاده می شوم. سپر کمی غر شد. چه باید میکردم. بایستم افسر پلیس بیاید. کار هم داشتم. گفتم برو آقا. بعد فردایش دیدم از زیر ماشین صدایی می آید. حالا مساله اول فهمیدن علت صدا بود. پرسون پسون رسیدم به اینکه مشکل اگزوز است. بعد کدام اگزوز سازی خوب است؟ خلاصه آقا یعقوبی پیدا شد و دست بر تصادف خوب کار کرد ولی 40 هزار تومان گرفت. زیاد نگرفته باشد؟ خلاصه هر قسمت این حادثه درسی دارد. که ما متاسفانه درسش را نخوانده ایم. از این روست که اغلب احساس غبن میکنیم و کلاه به سر فتگی.