مچ دست چپم دردش گرفته

مچ دست چپم دیروز یک دفعه بدون هیچ انتظاری و حادثه ای گرفت. طوری که انگشتها را که باز و بسته میکردم درد میگرفت. حالا هم که دارم می نویسم کمی دوق دوق میکند ولی یک کم بهتر شده است. ناگهان با خودم فکر کردم که آدمیزاد به مویی بند است. کمی هم خودم را جای استیفن هاوکینگ مرحوم گذاشتم! این بود انشاء امروز من. 

طنز در زندگی لازمه

این جمله امروز خیلی به دلم نشست. در سایت time.ir آمده بود. حالا بعدا در مورد انگلیسی اش هم تحقیقی خواهم کرد: تا بعد

ما به طنز نیازمندیم، زیرا هرچه بزرگتر می شویم این آمادگی را پیدا می کنیم که افرادی ترشروی و غمگین شویم، اما بچه ها به راحتی می خندند.

زیگموند فروید

خرید ماشین در ایران هم خود حکایتی است

ایران خودرو اطلاعیه فروش داده. این را اینجا میگذارم برای نسلهای بعد که بدانند ما چقدر احمق بودیم (بلا نسبت شما) که از این حضرات ماشین می خریدیم:

1 - اولا فقط کسایی می توانند ماشین بخرند که در 4 سال اخیر از ایران خودرو یا سایپا ماشین نخریده باشند.

2 - بعد اینکه  هرکسی با کد ملی فقط یک ماشین می تواند ثبت نام کند.

3 - خرید دو مرحله ای است. در مرحله اول افراد ثبت نام می کنند بعد در مرحله دوم به قید قرعه کشی خریدار انتخاب میشه.

4- ماشین را یک سال دیگه می دهند.

5- قیمت ماشین را الان تعیین نمی کنند و یکسال دیگر بر حسب قیمت روز مابه التفاوت را حساب میکنند.

6 - ماشین یک سال در رهن شرکت می ماند و خریدار حق فروش ندارد.

دوری از شتاب

امروز به بیتی از شاهنامه فردوسی بر خوردم که به دلم نشست:

ستون بزرگی است آهستگی / همان بخشش و داد و شایستگی

و اینجا "آهستگی" یعنی طمانینه و با تانی و دوری از شتاب.

چیزی شبیه عشق

بعد از دیدن فیلم شاعرانه ی وانگ کار وای به نام In the mood for love (که من بجای "در حال و هوای عشق" ترجیح میدهم آن را "چیزی شبیه عشق" ترجمه کنم) وقتی صفحه کامپیوترم را باز کردم با این جمله از سارتر روبرو شدم که انگار حاصل جمع بندی از این فیلم بود:

همه چیز کشف شده است، مگر چگونه زیستن.

ژان پل سارتر

خوش به حال آن کسی که ...

در روزنامه دنیای اقتصاد خواندم که 60% جمعیت ایران یعنی 50 میلیون نفر رفته اند کد بورسی گرفته اند. این روزها هر کسی را می بینی دارد سهام خرید و فروش میکند و نان کارگزاریها در روغن است. در حالیکه نان بعضی دیگر آجر. (خواستم ضرب المثل ها یادم نرود). باری امروز بیتی از مولوی از دیوان شمس به ذهنم متبادر شد که بد نیست به عنوان حسن ختام اینجا بنویسم:

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

khonok aan ghomarbaazi ke bebaakht aan che boodash / benamaand hichash ellaa havas ghomaar -e digar