از بشر بودن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را خر کنید!

مدتی هست که دست و قلمم به نوشتن نمی رود. حاشیه بسیار است. متن اندک. لیک امروز در شبکه DW آلمان فیلم مستندی نشان میداد که شکار گوزن های زیبا را در سوئد توسط انسانهایی که خود را اشرف مخلوقات می دانند به تصویر کشیده بود. با خودم گفتم آدم از انسان بودن خودش شرمش می گیرد. آخر کدام حس از حواس پنحگانه یا شش گانه اهالی به ظاهر بسیار صلح جو سوئدی را وا می داشت که گوزنهای به آن زیبایی را بکشند. کاری که اینطرف ما با گوسفندها میکنیم. این بود که با خودم گفتم "از بشر بودن پشیمان گشته ایم/ مرحمت فرموده ما را خر کنید"!

اینک حکایتی که پیامش عمیق هست

وقتی داشتم برای گربه لاکی استار (لاکی استار یا ستاره خوشبختی شکلی است شبیه ستاره که از نوار کاغذ درست میشود و در اوریگامی شکلی مشهور است. گربه دلبند ما دوست دارد براش لاکی استار پرتاب کنیم و برود دنبالش. همیشه هم یک عدد لاکی استار تو ظرف غذاش می گذارد)  درست میکردم و از کاغذ کتابی آموزشی انگلیسی که قدیمی شده بود استفاده میکردم ناگهان چشمم به مطلبی خورد که برایم جالب بود. گذاشتمش کنار و از کاغذهای دیگری برای درست کردن لاکی استار استفاده کردم. اما متنی که توجه مرا به خود جلب کرد این بود:

Hedemarie Schermer هدماری شرمر زنی آلمانی و 63 ساله در ده سال گذشته بدون استفاده از پول زندگی کرده است. او کتابی نوشته به نام "زندگی من بدون پول" که در آن به ذکر تجربیاتش پرداخته است. و اما ماجرا از کجا شروع شد؟ در سن 54 سالگی هدماری از کارش استعفا می دهد. شغلش سایکوتراپیست یا همان روان درمانگر بود. هرچه پول داشت و آپارتمانش را بخشید و همه ی کارتهای بانکی اش را دور ریخت. امروزه بجز قدری لباس (سه تا sweater دو تا جوراب و دو جفت کفش و یک کت ) و اندکی لوازم شخصی مایملکی ندارد. او در جایی می گوید "این اشتباهی است در جامعه ما که اغلب افراد کاری را که دوست ندارند برای کسب درآمد انجام می دهند و بعد آن پول را خرج چیزهایی می کنند که لازم ندارند. اغلب مردم شما را بر حسب میزان پولی که در می آورید، قضاوت می کنند. به نظر من همه شغلها به یک اندازه مهم اند. ممکن است کسی درآمد زیادی در نیاورد ولی به عنوان یک انسان، شخص ارزشمندی باشد. این است پیام من به دنیا" . بعد ازش می پرسند با درآمد حاصل از فروش کتابش "زندگی من بدون پول" چه کرده است؟ می گوید همه را بخشیده است.

در اینترنت در باره اش خواندم که او و همسرش در سال 1942 از پروس شرقی در خلال جنگ جهانی دوم به آلمان پناهنده شده اند. بعد در آلمان بزرگ شده و بعد 20 سال معلمی کرده است. قبل از اینکه سایکو تراپیست بشود. و اینکه دو فرزند و سه نوه داشته است. در سال 1942 در لیتوانی به دنیا آمده و در سال 2016 در شهر کاسل آلمان فوت کرده است. فیلمی ملهم از زندگی او درست کرده اند به نام Living Without Money

جالب بود نه؟

فرصت ها و غفلت ها

جمله قصاری از نویسنده شهیر  گابریل گارسیا مارکز خواندم تامل بر انگیز بود:

"اگر می دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می بینم، به تو می گفتم دوستت دارم و نمی پنداشتم تو خود این را می دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت ها به ما بدهد."

پیاله گیر و بیاسا

تعریف میکرد که من هیچ طوریم نبود. یک دفعه ناخنهای دست ترک خورد. معلوم شد که کم کاری تیروئید است. قرص لوکسین تجویز کردند. بعد مشکلی در روده و مراجعه برای کولن اسکوپی. تایید دکتر قلب لازم بود. معلوم شد که نوار قلب مشکل دارد. کشیده شد به آنژیو و معلوم شد که 60درصد گرفتکی رگ در سر یک دو شاخه است و لذا استنت نمیشود گذاشت. با دارو. دو قرص سوتالول و آکسابین به قرص ها اضافه شد. مشکل رگهای سیتی اسکن سر قرص آسپرین را اضافه کرده بود و مشکل زیادی کلسترول قرص آتروواستاتین را. برای اینکه همه این قرص ها معده را اذیت نکند قرص پنتا پرازول صبح ها ناشتا. بدینسان به شوخی میگفت "در آن واحد" از فردی سالم و بی نیاز به دارو به فردی بیمار و روزی 7 قرص تبدیل شده است. گفتم بگذار فالی برایت از حافظ بگیرم: آمد

حدیت چون و چرا درد سر دهد  ای دل            پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی

دز دوم واکسن سینوفارم

امروز نوبت دز دوم واکسن کرونا یم بود. صبح ساعت 7:15 راه افتادم پیاده به سمت مرکز واکسیناسیون که سوله ای است. در راه که کنار خیابان می گذشتم موشی بزرگ دیدم که به سوراخ کف جوب ( جوی ) پناه برد. نا خودآگاه یاد کتاب طاعون آلبر کامو افتادم. رسیدم به سوله واکسیناسیون. یک صف از جلوی در ساختمان تا در ورودی محوطه تشکیل شده بود. من در صف ایستادم. "کسانی که نوبت دز دوم شان است و کسانی که پیامک دارند در این صف قرار بگیرند." روی کاغذی این را نوشته بودند. کمی جلوتر یک خودکار از نخی آویزان بود و کاغذی اعلام میکرد که شماره موبایل را روی کارت واکسن خود بنویسید. خودکار را برداشتم و شماره موبایلم را روی کارت نوشتم. از بغل نرده ها ماشینهای اسقاط انباشته شده بود. گویی محوطه کناری، گورستان ماشین های از کار افتاده بود. از لای نرده در دورتر ساختمان یک مدرسه دیده می شد. روی دیوار مدرسه این بیت از اشعار فردوسی نقش بسته بود: "ز خشنودی ایزد اندیشه کن / خردمندی و راستی پیشه کن" وارد ساختمان که شدم تعدادی صف بود برای واکسن سینوفارم و صفی هم برای واکسن آستروزنکا. واکسن آستروزنکا را به کسانی می زدند که دز دومشون بود. واکسن سینوفارم ام را زدم. خانم تزریق کننده گفت در انتهای سوله کمی صبر کنید اگر حالتان خوب بود بروید. ضمنا اگر عوارضی حس کردید استنامینومن ساده هر 6 ساعت با مصرف آب زیاد. آمدم بیرون سوله . حوصله صبر کردن و ارزیابی حال خوب را نداشتم. ساعت حدود 9:15 بود. خوب سریع تمام شد.