امروز نوبت دز دوم واکسن کرونا یم بود. صبح ساعت 7:15 راه افتادم پیاده به سمت مرکز واکسیناسیون که سوله ای است. در راه که کنار خیابان می گذشتم موشی بزرگ دیدم که به سوراخ کف جوب ( جوی ) پناه برد. نا خودآگاه یاد کتاب طاعون آلبر کامو افتادم. رسیدم به سوله واکسیناسیون. یک صف از جلوی در ساختمان تا در ورودی محوطه تشکیل شده بود. من در صف ایستادم. "کسانی که نوبت دز دوم شان است و کسانی که پیامک دارند در این صف قرار بگیرند." روی کاغذی این را نوشته بودند. کمی جلوتر یک خودکار از نخی آویزان بود و کاغذی اعلام میکرد که شماره موبایل را روی کارت واکسن خود بنویسید. خودکار را برداشتم و شماره موبایلم را روی کارت نوشتم. از بغل نرده ها ماشینهای اسقاط انباشته شده بود. گویی محوطه کناری، گورستان ماشین های از کار افتاده بود. از لای نرده در دورتر ساختمان یک مدرسه دیده می شد. روی دیوار مدرسه این بیت از اشعار فردوسی نقش بسته بود: "ز خشنودی ایزد اندیشه کن / خردمندی و راستی پیشه کن" وارد ساختمان که شدم تعدادی صف بود برای واکسن سینوفارم و صفی هم برای واکسن آستروزنکا. واکسن آستروزنکا را به کسانی می زدند که دز دومشون بود. واکسن سینوفارم ام را زدم. خانم تزریق کننده گفت در انتهای سوله کمی صبر کنید اگر حالتان خوب بود بروید. ضمنا اگر عوارضی حس کردید استنامینومن ساده هر 6 ساعت با مصرف آب زیاد. آمدم بیرون سوله . حوصله صبر کردن و ارزیابی حال خوب را نداشتم. ساعت حدود 9:15 بود. خوب سریع تمام شد.