یک رباعی
حیف است که در خاطره ها گم بشویم / کوچک بشویم قدر گندم بشویم
هرچند درخت سرو بودیم، امروز / بازیچه ی خرد دست مردم بشویم
حیف است که در خاطره ها گم بشویم / کوچک بشویم قدر گندم بشویم
هرچند درخت سرو بودیم، امروز / بازیچه ی خرد دست مردم بشویم
مجله را ورق می زنم. در مقابل نام نویسنده ها تاریخ تولدشان را نوشته است. مارال ... متولد 1362 /محمد علی ... متولد 1348 / حمید ... 1368 و همینطور می روم جلو . ناگهان چشمم می خورد به "قاسم ... متولد 1337..." خوشحال می شوم که بالاخره به یک هم نسلی برخورد کرده ام. اما کمی که دقت می کنم در ادامه اش می خوانم "درگذشته 1400" . این شد که با خودم فکر کردم : " هم سن های من چقدر اندک شده اند / ... بعد به دنبال تکمیل این قطعه آهنگین هی سعی کردم که چه بنویسم که بشود آخرش را نوشت ".... لک لک شده اند" دیدم هیچ عقلم قد نمی دهد. با این حال برای اینکه پروژه را تمام کرده باشم فکر کردم " یک دفعه نمی روند، تک تک شده اند" و بعد گذشت تا اینکه در این حیص و بیص چشمم افتاد به دستم که کنار لپ تاپ آرام و قرار گرفته بود. شبیه دست "ولتر" شده بود. یادم می آید در یکی از کتابهایی که در باره فیلسوف بزرگ فرانسوی ولتر بود یک عکس هم بود از دست ولتر که در بسترمرگ آرمیده بود. حالا بیا درستش کن. دست من هم امروز شبیه دست جنازه فیلسوف شده بود. دنیا همین است. و ما دوره می کنیم شب را و روز را ، هنوز را. (این قسمت آخر را به وام از شاملو بود که آوردم)
امروز فهمیدم که در قرعه کشی ماشین ایران خودرو برنده شده ایم. از بخش نامه یک پرینتی گرفتم. داشتم به جدول توضیح ماشین نگاه میکردم دیدم جلوی نام یک مدل یک ستاره گذاشته و جلوی نام خودرو دیگر دو ستاره. یاد کتاب فیزیک قدیممان افتادم فکر کنم اسمش فیزیک شریف زاده بود. مال سالهای 52 یا همان حدود. مسایل سخت را ستاره می گذاشت. و من چقدر دوست داشتم که با این جور مسائل سرگرم شوم. و بعد به خودم آمدم که زمانه چه زود بگذشت و رفت. و اینکه خود، حاصل آن همه تلاش، اینک هیچ است. گفتم "هیچ" یاد هنرمند مشهور مجسمه ساز افتادم که مجسمه هیچ را زیاد کار میکرد. پرویز تناولی. و اکنون خواندم که قالبهای مجسمه های "هیچ" تناولی معدوم شدند.. و خاطرات یکی از پی یک دگر می آیند و می روند.
امروز فکر میکردم بد نبود داستانی می نوشتم به نام "یک مشت آشغال" . البته سوژه ی کتاب را هنوز انتخاب نکرده ام ولی احتمالا یکی از کاراکترهای اصلی آن ولادیمیر پوتین و دیگری الکساندر لوکاشنکو می توانست باشد. این دومی که دیگر نور علی نور است. در پاسخ خبرنگاری علنا گفته من دیکتاتورم. البته اگر قرار بود کاراکتر سومی هم در گوشه و کنار داستان باشد شاید "نوواک جوکوویچ" هم افتخار حضور داشت. باری در صفحه آغازین هم این مصرع یا بیت را می گذاشتم: "ما نمی دانیم آدمها کی؟ می توانند فراموش کنند؟" معنی این جمله آخر هم شاید این باشد که "هرکسی بار خودش کار خودش آتیش به انبار خودش". در انتها این را هم اضافه کنم که کینه و تنفر اصلا چیز خوبی نیست. اول از همه به خود آدم صدمه می زند.
دوستی دارم که استاد است در دیدن منفی های زندگیش و ندیدن مثبتها. تعریف میکرد: وقتی خواستم خانه بخرم طبقه هفتم یک مجتمع را خریدم با این استدلال که این مجتمع هشت طبقه دارد و ساختمان مجاورش شش طبقه. بنابراین دو فایده در طبقه هفتم خریدن وجود دارد. یک اینکه بالا سرت پشت بام نیست که هوای سرد و یا نم باران باشد. دوم اینکه حداقل یک طرف که اتاق خوابها هستند ساختمانی نیست که کسی زندگی کند و سروصدایش تو را آزار دهد. اما چندی پیش دیدم که یک سوراخ در دیوار اتاق خواب بوجود آمده. رفتم به مدیر ساختمان مجاور گفتم رفتیم پشت بام دیدیم که یک میخ طویله، کسی در دیوار زده که رخت پهن کند. در مورد پارامتر دیگر هم میگفت طبقه بالایی آن قدر سر و صدا دارد که انگار کارگاه صنعتی راه انداخته. یعنی نم باران و هوای سرد بهتر بود تا این همه سروصدا. یا مثلا نشسته بود حساب کرده بود که جمعیت ایران 85 میلیون است و جمعیت جهان 7.7 میلیارد. بعد با لحتی طنز میگفت که ببین بدشانسی به این میگن. فقط یک درصد احتمال داشت که در ایران به دنیا بیایی و آن وقت اوون یک درصد اتفاق افتاده
.
باز من یک جمله قصار دیدم و توجهم را جلب کرد:
"شجاعت پس از احتیاط یکی از شرایط مهم سعادت است."
بعد گشتم اصلش را پیدا کردم: اما در کدام کتاب یا مقاله را نتوانستم پیدا کنم:
Courage comes next to prudence as a quality of mind very essential to happiness…