مجله را ورق می زنم. در مقابل نام نویسنده ها تاریخ تولدشان را نوشته است. مارال ... متولد 1362 /محمد علی ... متولد 1348     / حمید ... 1368  و همینطور می روم جلو . ناگهان چشمم می خورد به "قاسم ... متولد 1337..." خوشحال می شوم که بالاخره به یک هم نسلی برخورد کرده ام. اما کمی که دقت می کنم در ادامه اش می خوانم "درگذشته 1400" . این شد که با خودم فکر کردم : " هم سن های من چقدر اندک شده اند / ... بعد به دنبال تکمیل این قطعه آهنگین هی سعی کردم که چه بنویسم که بشود آخرش را نوشت ".... لک لک شده اند" دیدم هیچ عقلم قد نمی دهد. با این حال برای اینکه پروژه را تمام کرده باشم فکر کردم " یک دفعه نمی روند، تک تک شده اند" و بعد گذشت تا اینکه در این حیص و بیص چشمم افتاد به دستم که کنار لپ تاپ آرام و قرار گرفته بود. شبیه دست "ولتر" شده بود. یادم می آید در یکی از کتابهایی که در باره فیلسوف بزرگ فرانسوی ولتر بود یک عکس هم بود از دست ولتر که در بسترمرگ آرمیده بود. حالا بیا درستش کن. دست من هم امروز شبیه دست جنازه فیلسوف شده بود. دنیا همین است. و ما دوره می کنیم شب را و روز را ، هنوز را.  (این قسمت آخر را به وام از شاملو بود که آوردم)