چوبی برای یک سگ پرتاب می شود/ معنای زندگانیش آغاز می شود

من کتاب "چگونه اروین یالوم شدم" را خوانده بودم ولی امروز به تکه ای از این کتاب در سایت time.ir برخوردم که اصلا یادم نمی آمد که در کتاب خوانده باشم و عجیب به دلم نشست. گفتم اینجا بیاورم:

"بحث در مورد ... بی‌معنایی، به پرسش‌هایی نظیر «چرا اینجا هستیم؟ اگر هیچ چیز پایدار نیست، زندگی چه معنایی دارد؟ هدف زندگی چیست؟» می‌پردازد. همیشه حکایت آلن ویلیس، از چوبی که برای سگش، مونتی، پرتاب می‌کند تا آن را پس بیاورد، مرا تحت تأثیر قرار داده است. 

 

اگر خم شوم و چوبی بردارم، بی درنگ جلویم ظاهر می‌شود. حالا اتفاق مهمی افتاده، او یک مأموریت دارد... هرگز پیش نمی‌آید که مأموریتیش را ارزیابی کند. فداکاری‌اش در این است که کار را به انجام برساند. او هر مسافتی را می‌دود یا شنا می‌کند و از هر مانعی عبور می‌کند تا به آن چوب برسد.

و وقتی به آن رسید، برش می‌گرداند: چون مأموریتش فقط رسیدن به چوب نیست، بلکه باید آن را برگرداند. ولی وقتی به من نزدیک می‌شود، آهسته تر حرکت می‌کند. می‌خواهد آن را به من بدهد و وظیفه اش را به پایان برساند، ولی از اینکه مأموریتش تمام شود بیزار است، از اینکه دوباره در وضعیت انتظار قرار گیرد...

او خوش اقبال است که مرا دارد تا چوبش را برایش پرتاب کنم. من در انتظارم تا خداوند چوب مرا بیفکند. مدت‌هاست منتظرم. که می‌داند کِی او دوباره توجهش را به من معطوف می‌کند و به من اجازه می‌دهد - همان‌طور که من به مونتی اجازه می‌دهم - حس مأموریت یافتن پیدا کنم؟

 

باور به اینکه خداوند از آفرینش ما هدفی داشته، بسیار اطمینان‌بخش است. برای افراد غیرمذهبی مایه‌ی ناراحتی و ناکامی است که بفهمند خودشان باید چوب خودشان را پرتاب کنند. چقدر آرامش‌بخش‌تر می‌بود اگر می‌دانستیم واقعاً جایی هدفی اصیل و ملموس برای زندگی وجود دارد تا اینکه تنها حس هدفمندی در زندگی داشته باشیم؟ نظر اووید به ذهنم می‌آید:«باور به خدایان برایمان مفید است، پس بیایید به وجودشان باور داشته باشیم."

اروین دیوید یالوم (کتاب شدم آنکه هستم، خاطرات یک روانپزشک، اروین دیوید یالوم، ترجمه مهرنوش شهریاری، نشر قطره صفحه 271)

مرگ سر کن رابینسون Sir Ken Robinson

امروز متوجه شدم که سر کن رابینسون نویسنده کتاب "المنت" وصاحب سخنرانی معروفش در باب خلاقیت در TED ،فوت کرده است. خیلی جا خوردم چون کتاب المنت او را که ترجمه میکردم احساس نزدیکی خاصی با او میکردم که ذهن پویایی داشت و متواضع بود. امروز فهمیدم که او در تاریخ 31 مرداد 99 یا به میلادی 21 اوت 2020 دار فانی را وداع گفته است. روحش شاد.

زیستن با هراس و گزند؟

"مرا مرگ خوشتر به نام بلند                  از این زیستن با هراس و گزند"

                                                                                            شاهنامه فردوسی 

البته به هنگام خواندن کتاب "پنج اقلیم حضور" اثر شادروان داریوش شایگان صفحه 34 رسیدم به این بیت از شاهنامه و دیدم که الحق باید گفت که رحمت بر آن تربت پاک باد.

جمله ای از آلبر کامو

خواستم تاریخ امروز را چک کنم و رفتم در سایت time.ir جمله ی جالبی دیدم از آلبر کامو که در زیر بازنویسی کردم. بعد گشتم در اینترنت انگلیسی اش را پیدا کردم. که مرجع کلام را از کتاب "طاعون" ذکر کرده بود:

"پیوسته در تاریخ ساعتی فرا می‌رسد که در آن، آنکه جرأت کند و بگوید دو دوتا چهارتا می‌شود مجازاتش مرگ است. و مسئله این نیست که چه پاداش یا مجازاتی در انتظار این استدلال است. مسئله این است که بدانیم دو دوتا چهارتا می‌شود، آری یا نه؟"

آلبر کامو

“But again and again there comes a time in history when the man who dares to say that two and two make four is punished with death. The schoolteacher is well aware of this. And the question is not one of knowing what punishment or reward attends the making of this calculation. The question is one of knowing whether two and two do make four”


― Albert Camus, The Plague

تغابن

این روزها تجاوز روسیه به اوکراین نقل محافل است. امروز جلسه اضطراری شورای امنیت بود. اول مردی خوش چهره آمد جلوی تریبون. نماینده اوکراین بود. موقع صحبت لبهایش مدام خشک میشد و مجبور میشد برای اینکه بتواند حرفهایش را قرائت کند قدری آب بخورد. یاد خودم افتادم که روزی روزگاری در محیط کار که بین رئیس و همکاری نشسته بودم و رئیس آمده بود از آن همکار در مقابل اختلافی که با من داشت حمایت بکند و گفتگویی پیش آمده بود، من تیز مرتب لبهایم خشک می شد طوری که نمی توانستم کلمات را ادا کنم و مجبور میشدم مرتب کمی آب بخورم. احساس سخنران بدبخت را که کشورش مورد تجاوز قرار گرفته بود خوب درک می کردم. بعد سخنران روسیه آمد پشت تریبون. مردی کچل کوتاه قد و چاق  درست شبیه کاراکتر فیلم های قدیمی جیمز باند که نقش کا گ ب را به عنوان نماینده شوروی بازی میکرد. فکر کنم فیلم "گلد فینگر" بود که شون کانری در آن فیلم حسابی گوش مالیش داد. باری آمد حرفهایش را با بی تفاوتی و قلدرمآبی زد و رفت. من ماندم و اینکه این دنیا چرا هیچ چیزش fair نیست. به قول حافظ "جای آن است که خون موج زند در دل لعل / زین تغابن که خزف می شکند بازارش"

باز هم در قرن بیست و یکم بر طبل جنگ می کوبند

امروز پوتین فرمان حمله به اوکراین را صادر کرد. من می دانم بنیاد ظلم بر باد است اما نمی دانم چرا از بین این همه شعر، یاد این شعر حمید مصدق افتادم که " گیرم که آب رفته به جو باز آید/ با آبروی رفته چه باید کرد؟" دوست داشتم قلم رسایی داشتم و یک کتاب می نوشتم به نام "آنها که می روند و آنها که می مانند"