از خانه بیرون آمدم. در ماشین نشسته ام منتظر. به درختان کاج که در مقابل بلوک ستبر و بزرگ شده اند نگاه میکنم. سکوتی خوب حکمفرماست. یاد نهال کوچکی می افتم که بیست سال پیش اینجا کاشته بودند و حالا چنین درختانی شده اند. این درختها با من از گذر عمر سخن میگویند. این هم از رودکی است:

آن که ناموخت از گذشت روزگار / هیچ ناموزد ز هیج آموزگار