تاکسی
دوران کروناست. مجبور نباشی بهتره آدم بیرون نره. مجبور بودم. رفتم بیرون. خواستم اسنپ بگیرم. برنامه اسنپ موبایلم هی میگفت GPS فعال نیست. از خیرش گذشتم. کنار خیابان. یک تاکسی زرد. صندلی عقب، مسافر. "دربست می خوام." "بشین خانم رو آزادی پیاده میکنم می برمت." "دیر میشه نه مرسی" تاکسی زرد رنگ بعدی. خالیست. "تا خیابان عرفان چند می بری؟" "چهل تومن" منظورش 40 هزار تومان است. می نشینم. توی راه میگه "مثل اینکه ارزون گفتم. شما 45 بده" میگم "فعلا بذار ببینم همون 40 تومن را می تونم با آپ به کارتت منتقل کنم" نشد. کارت رو شناسایی نمیکرد. مدتی بود از آپ استفاده نکرده بودم. رسیدیم به مقصد. حالا چکار باید کرد. میروم ATM دویست هزار تومان میگیرم. چون کمی هم معطل شده 50 هزار تومان بهش میدم. در برگشت سر فرصت برنامه اسنپ را پاک میکنم و دوباره نصب. درست میشه. اسنپ قیمت 12500 تومان میده . کمی می چرخه خبری نیست. "عجله دارم" را می زنم. قیمت را بالا می بره. 20500 تومان. قبول میکنم. می آید . برمیگردم خانه. در رفت راننده تاکسی خوب کلاهی سرم گذاشت. یاد فیلم the beauty of broken می افتم.