داستان کوتاه
دوستی دارم که هر موقع زنگ میزند از تجربیات خودش می گوید. تعریف میکرد: " ظهر بود. از خواب بیدار شدم. سرم را بلند کردم دیدم اتاق دور سرم می چرخد. سرم را دوباره رو بالش گذاشتم. گفتم چیزی نیست خوب میشه. بعد از ساعتی دوباره بلند شدم لب تخت بشینم. اتاق دور سرم چرخید. ترسیدم. دوباره دراز کشیدم. موبایل بغل دستم بود. برداشتم به همسرم که رفته بود به مادرش سری بزند زنگ زدم. گفتم کمی زودتر بیا من کمی سرم گیج میره. نخواستم بیشتر بترسونمش. فکر میکردم شاید سکته مغزی باشه. فکر بچه ها، پولی که در بانک یا فلان جا دارم. انتهای خط. بعد از من همسر و بچه ها چه خواهند کرد؟ لجظه ای، دیدن مرگ. و به اینکه این زندگی فانی چه آسان آهسته تمام شد. زنگ زدیم اورژانس. شرایطم را که گفتم گفت یک موتور اورژانس می فرستد. موتور اورژانس آمد. قلب، فشار، اکسیژن، عادی. "فکر کنم از گوش میانی باشه." داشت برای آمبولانس و بیمارستان رسالت هماهنگ میکرد. گفتیم نه. به نظرتان بیمارستان خطر کرونا گرفتن؟ گفت "چرا بیمارستان ها پر بیمار کرونایی هستش" گفتم کمک کند مرا تا دم ماشین ببرد. همسرم مرا به بیمارستان خصوصی بغل خانه ببرد. همین کار را کرد. در بیمارستان دکتر متخصص هم تشخیصش گوش میانی بود. حالا دارم فنول-گلیسیرین تو گوشم میریزم تا بعد بروم پیش دکتر و شستشو و مداواهای بعدی."