ساعت 10:30 است. از میدان می گذرم. کارگران ساختمانی در کنار خیابان منتظرند که شاید کسی سر کارشان ببرد. از 10 که بگذرد یعنی احتمالا امروز کاری نخواهد بود. زنی میانسال در نایلونی تعدادی کیک و آب میوه دارد به هر یک کیک و آب میوه میدهد. چند نفر آنطرف خیابان می بینند و هجوم. ظاهرا یک کیک و آب میوه بیشتر نمانده. با هم درگیر که کدام زودتر. یاد حکایت سیدعلی صالحی در کتاب " راه دور" افتادم: "..باز او را دیدم. سرا روی سفید سفید،پیر پیر، سر ایستگاه کارگران ساختمانی، کنار منتظران غرق فکر بود.ناامیدی وقتی سر می رسید که ساعت از ده صبح می گذشت،این یعنی امروز دیگر کاری در کار نیست. لعنت ابدی بر فقر. این تکیه کلامم بود. این تکیه کلامم است. تا کسی پی کارگری نمی آمد همه دوست صمیمی وبرادر بودند. اختلاط می کردند. سیگار به هم قرض می دادند. اما همین که حس می کردند یک نفر از دور دارد می آید و به نظر می رسد پی فعله است، مثل دشمن خونخوار روی سینه هم می زدند و بلند و تند تند می گفتند : " من، من، ناهار نمی خواهم، برق آفتاب هم کار می کنم." و هنگامی که نصیب نمی آوردند، باز غرق در یاس و سکوت و بیزاری سر جای خود برمی گشتند، چند دقیقه سکوت، و باز سر حرف باز می شد و دوست هزار ساله می نمودند. من بارها در جوانی یکی از آنها بودم" ص 122