خاطره ها و یادگارها
باز قطعه ای که در سایت time.ir گذاشته بود به نظرم جالب آمد:
"گاهی کتابهای چارلز دیکنز را که در میان نویسندگانِ مورد ستایشم، جایگاهی ویژه دارد، از نو میخوانم. اخیرا عبارت فوقالعادهای در کتاب "داستان دو شهر"، توجهم را جلب کرد:
«پس هرچه به پایان نزدیک و نزدیکتر میشوم، انگار دایرهای را میپیمایم و به آغاز نزدیک و نزدیکتر می شوم. شاید این یکی از شیوههای هموارسازی و آمادهسازی مسیر باشد. اکنون قلب من متأثر از خاطرهها و یادگارهایی است که مدتهای مدید به خواب فراموشی رفته بودند....»
این قطعه مرا فوقالعاده تحت تأثیر قرار میدهد: من هرچه به پایان نزدیکتر میشوم، درمییابم بیشتر و بیشتر به سوی آغاز بازگشتهام. خاطرات مراجعانم، اغلب خاطرات خودم را زنده میکند؛ کار بر روی آیندهشان، گذشتهی خودم را فرامیخواند و آن را برمیآشوبد و خود را در حال مرور دوبارهی داستان زندگیام مییابم. همیشه فکر میکردهام به خاطر فلاکت و کثافتی که در آن زندگی میکردیم، خاطراتم از سالهای نخست زندگی پاره پاره و بخش بخش است. اکنون که وارد دههی نهم زندگیام شدهام تصاویر بیشتر و بیشتری از سالهای نخست زندگی به درون افکارم راه باز میکنند. مردان مست سراپا استفراغی که دم در خانهمان به خواب رفته بودند؛ تنهایی و انزوایم؛ سوسکها و موشها؛ سلمانی سرخ چهرهام که مرا «پسر جهوده» صدا میزد؛ تپشهای اسرارآمیز و ناکام جنسی وقتی نوجوان بودم. هرگز جای خودم نبودم. همیشه جایی بودم که نباید باشم. تنها بچهی سفیدپوست در محلهی سیاهپوستان، تنها یهودی در دنیای مسیحیان."
اروین دیوید یالوم ( از کتابش به نام "شدم آنکه هستم" ترجمه مهرنوش شهریاری نشر قطره)