حال و هوای روزگار و ساز دیجیریدو
جمله ای می خواندم از بزرگ علوی در خاطراتش: "... اما این حال و هوای روزگار بود ..." به دلم نشست که من هم حال و هوای روزگار خود را داشته ام. و هرکسی هم. اسمش را بگذارید جبر تاریخ و جغرافیا و فرهنگ و بیچارگی آدمیزاد در خود بودن و اسیر جبر نبودن.
باری این روزها کمی ابری با رگبار پراکنده هستم. امروز سری زدم به کوچه برلن. به دنبال کیف کوچکی می گشتم. بازار بود و مردم از جنس دیگری. احساس کردم که غریبم. احساس کردم که در کشور دیگری هستم. هر یک به کارخویش چه مشغول. من اما هر حرکتی که میدیدم بیهوده می نمود به چشمم. از آن نگاه پر خواسته که مرد جوانی به دختری جوان داشت تا پیرمرد تنها در یک مغازه درندشت بی هیچ مشتری.
تهران هوا کثیف است. اخبار امشب می گفت که در پکن نیز هوا بسیار آلوده و کثیف شده است.
یک مطلبی هم در چلچراغ می خواندم در باره ساز بادی بومیان استرالیا به نام دیجیریدو. هواکش لانه موریانه ها. و بعد اشاره به فیلمی از هرتزوگ به نام "جایی که مورچه های سبز خواب می بینند"
حالا باید فیلم را ببینم. تا بعد.
این است حرکت یک مورچه بر روی کاغذ سپیدِ حال و هوای روزگار ِ من.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ ساعت 2:12 توسط امیر
|