کوچه ای هست که در آنجا...یک شب او را باد با خود برد
یاد 40 سال پیش می افتم. آن موقع که فروغ فرخزاد زنده بود. مشهور شده بود. صدایش که شعری را با صدایی دخترانه و محزون می خواند: "گوشواری به دو گوشم می آویزم/ از دو گیلاس سرخ همزاد/ و به ناخنهایم برگ گل کوکب می چسبانم ..." . موج شعر نو بود که مطرح شده بود. مثل خیلی چیزهای دیگر. مثل چه گوارا. مثل رژی دبره. و آن موقع ها یادم می آید که خواهرم شعری گفته بود متاثر از فروغ. و البته شاید نتوان نامش را شعر گذاشت: "خداوندا به فریادم برس کز ناامیدی / به تک برگ درختی کهنه مانم/ ..." . و حالا همه آن حرفها گذشته است و همه پیر شده اند. من 60 سال. او 70 سال. هیچ معجزه ای نیز رخ نداد. دنیا همان دنیاست. فقط پالونش عوض شده!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر ۱۳۹۵ ساعت 17:36 توسط امیر
|