در سر کار شنیدم که یکی از کارگرها فوت کرده. در خانه بر اثر برق گرفتگی. جوان بود. او را خوب می شناختم. قبل از اینکه کارخانه ما بیاید در داروخانه نسخه پیچی. به حیوانات علاقمند. می گفت قدیما در اتاقش مار نگه می داشته. تزریق بلد بود و از پزشکی چیزها می دانست. خبر نداشتم ازدواج کرده و دوقلو دارد. حالا شنیدم اندوهگین شدم. چقدر زندگی بی ارزش است. و گذراست.