امروز فکر ها سرک می کشیدند نمی گذاشتند در لحظه حال حاضر ، حضور داشته باشم. سرک کشیدنها قابل ثبت نیستند. یک لحظه یک تصویر می آید و میرود. جلوی درب شرکت یکی از همکاران که پست بالاتری دارد را دیدم که من امسال نرفته بودم به دیدنش. او ایستاد و روبوسی و احترام و عید مبارکی. من خجل شدم که چرا نرفته بودم زودتر به رسم ادب دیدنش و عید مبارکی. باری ... نشستم پشت میز. باز چشمم خورد به جمله ای که زیر منیتور چسبانده بودم:

دوست داشته باشید

و زندگی کنید.

زمان همیشه از آن شما نیست.