حال و هوای روزگار و ساز دیجیریدو

جمله ای می خواندم از بزرگ علوی در خاطراتش: "... اما این حال و هوای روزگار بود ..." به دلم نشست که من هم حال و هوای  روزگار خود را داشته ام. و هرکسی هم. اسمش را بگذارید جبر تاریخ و جغرافیا و فرهنگ و بیچارگی آدمیزاد در خود بودن و اسیر جبر نبودن.

باری این روزها کمی ابری با رگبار پراکنده هستم. امروز سری زدم به کوچه برلن. به دنبال کیف کوچکی می گشتم. بازار بود و مردم از جنس دیگری. احساس کردم که غریبم. احساس کردم که در کشور دیگری هستم. هر یک به کارخویش چه مشغول. من اما هر حرکتی که میدیدم بیهوده می نمود به چشمم. از آن نگاه پر خواسته که مرد جوانی به دختری جوان داشت تا پیرمرد تنها در یک مغازه درندشت بی هیچ مشتری.

تهران هوا کثیف است. اخبار امشب می گفت که در پکن نیز هوا بسیار آلوده و کثیف شده است.
یک مطلبی هم در چلچراغ می خواندم در باره ساز بادی بومیان استرالیا به نام دیجیریدو. هواکش لانه موریانه ها. و بعد اشاره به فیلمی از هرتزوگ به نام "جایی که مورچه های سبز خواب می بینند"
حالا باید فیلم را ببینم. تا بعد.

این است حرکت یک مورچه بر روی کاغذ سپیدِ حال و هوای روزگار ِ من.

به چه کاری دلت کشیده‌تر است؟

به تقلید از کن رابینسون در کتاب "المنت" که از کارمند نمایشگاه ماشین می‌پرسه بیشتر به چه کاری علاقه داشته و کارمند می‌گوید عکاسی و آن هم عکاسی ورزشکاران موج‌سوار، به آبدارچی اداره گفتم: دوست داشتی بیشتر به چه کاری مشغول باشی؟ گفت : "هر کاری به شرطی که دزدی نباشه"
پرسیدم: دوست داشتی عکاس باشی؟
گفت: مزخرفه
گفتم: نقاشی
گفت: کثیفه

از خیرش گذشتم. دیدم ما هیچ چی مون به آدمیزاد نرفته.

دان مک کالین

باز صحبت از یک عکاس است. دان مک کالین Don McCullin کسی که وقایع را شکار می‌کند و غصه می‌خورد که چرا بجای کمک مجبور است عکس بگیرد. عکس‌هایش تکان‌دهنده بود. حرفش تکان دهنده‌تر. می‌گفت که اینک در بهترین نقطه‌ی انگلستان زندگی می‌کند ولی هر شب که می‌خوابد با یاد لبنان و ویتنام سر بر بالین می‌گذارد. باری حکایتی است این حال آدمی.
در ویکیپدیا جمله‌ای هم از او خواندم که در زیر می‌آورم:
"I am a professed atheist, until I find myself in serious circumstances. Then I quickly fall on my knees, in my mind if not literally, and I say : 'Please God, save me from this.۱

یک ایرانی خلاق

امروز خواندم که یک ایرانی به نام حسین یاسایی که دکترا در الکترونیک دارد موفق شده به درجه شوالیه گری برسد. و قرار است ملکه انگلستان به او این نشان را اهدا کند. او در سال 1356 ایران را ترک کرده و رفته انگلستان در لندن در دانشگاه بیرمینگام مشغول تحصیل شده است. کمی که در اینترنت در باره اش جستجو کردم دیدم که چقدر به مقوله ی خلاقیت اهمیت میدهد. با عث مباهات ما ایرانی هاست.
ناگفته نماند که هم سن من است. یعنی 55 سال دارد. منتها من در اداره با اطرافیان درگیر این هستم که کارگر خدماتی نباید در آبدارخانه هم زمان آبدارچی گری  کند چون بهداشتی نیست. و اطرافیان میگویند بابا چه اشکالی دارد. و من این موضوع ساده را نمیتوانم به آنها تفهیم کنم. حالا خودش شده یک دغدغه!
دغدغه های بعضی ها را ببینید و دغدغه های ما رو ببین. او مدیر اجرایی ایمجینیشن تکنولوژیست و من دوره میکنم شب را و روز را.

وقتی که خواب نیز نخوابید

دیشب تا ۴ صبح خواب نخوابید. یا شاید هم خوب نخوابیدم. غرق در داستانی پر از آب چشم. و یادی ز شعر نیما که می‌گفت: به کجای این شب تیره / بیاویزم / قبای ژنده‌ی خود را؟
او اقلاً یک قبایی داشت. من چه گویم که قبایی نیست بر دوشم. عمر آمد و گذشت. هیچ معلوم نشد بر من چون است جهان؟ و تنش‌ها و کشش‌ها و گشایش‌ها از بهر چه است؟ عاقبت حق با کیست؟ و چرا فلسفه از گفتن یک پاسخ ساده عاجز مانده است؟
بس کنم زیرا بیداری دیشب اندکی هذیان را دامن زده است. مطمئنم فردا حالم بهتر خواهد شد. مدتی را باید که صبوریدن آغاز نمود. و سکوتی را احساس نمود. مثل یک قطره‌ی جوهر در آب/ که به آرامی خود پخش شود. رنج را باید در هستی خود پخش نمود. و همین است و جز این نیست که بود.

اندکی تهی از معنا

همیشه از این که بجای "کیو" میگفت "کو" در ازای q و یا بجای "سیزده" میگفت "سینزده" کمی برایم غیر عادی بود. باری تا اینکه رفت انگلستان و بعد از مدتی آمد که از همسر اسکاتلندیش جدا شده. اشک در چشمان. بعد در تهران دختری آمد و شد همسر او. رفتند انگلستان. مدتی باز گذشت. سه سال بعد آمد ایران. دیدمش باز به چشمش اشکی از اندوه. گفت با من که دومی هم از او گشته جدا. زندگی اصلا شوخی بردار نیست که نیست. قدری مسخره است. اندکی نیز تهی از معناست. بذگریم یا بگذریم. یاد و ویری بود از عهد قدیم.

سنگ و آینه

گاه می‌خواهی که در آینه‌ای
تکه‌ای از واقعیت را توضیح دهی.
یک نفر سنگ به کف می‌گیرد، می‌شکند.