یادی از فیلم ویلن زن روی بام

سال 1354 فیلم "ویلن زن روی بام"  را در سینما تاج آبادان دیدم. آن موقع دانشکده نفت بودم. 18 ساله. خیلی تحت تاثیر فیلم قرار گرفتم و بیش از همه شخصیت جوان دانشجوی انقلابی مرا به خود جذب کرد. باری گذشت تا اینکه چند روز پیش نوار موسیقی متن این فیلم را داشتم گوش میدادم و متوجه نکته ای شدم. و این نکته وجه تسمیه ی فیلم بود. اول فیلم ، پدر این دیالوگ را با تماشگر دارد:

A fiddler on the roof, sound crazy not? But here in our little village of Anatefka, every one us is a fiddler on the roof trying to stretch out making simple tunes without breaking his neck. It isn't easy. You may ask why do we stay up there if it is so dangerous, we stay because Anatefka is our home. And how do we keep our balance? Well I can tell you , in one word: tradition

و خلاصه ی معنای آن اینست که ما در اینجا مثل این است که روی پشت بام شیروانی دار که حفظ تعادل سخت است ایستاده ایم و زندگی میکنیم (که یعنی ویلن می زنیم) و علت اینکه آن را ترک نمی کنیم بیاییم سطح صاف و بهتر، این است که اینجا به دنیا آمده ایم.

چگونه میتوان خوبتر زیست؟

امروز فکر ها سرک می کشیدند نمی گذاشتند در لحظه حال حاضر ، حضور داشته باشم. سرک کشیدنها قابل ثبت نیستند. یک لحظه یک تصویر می آید و میرود. جلوی درب شرکت یکی از همکاران که پست بالاتری دارد را دیدم که من امسال نرفته بودم به دیدنش. او ایستاد و روبوسی و احترام و عید مبارکی. من خجل شدم که چرا نرفته بودم زودتر به رسم ادب دیدنش و عید مبارکی. باری ... نشستم پشت میز. باز چشمم خورد به جمله ای که زیر منیتور چسبانده بودم:

دوست داشته باشید

و زندگی کنید.

زمان همیشه از آن شما نیست.

پرسشی که اینشتن از فروید کرد چه بود؟

اما سوالی که اینشتن پیش روی فروید می نهد این است:

Is there any way of delivering mankind from the menace of war?1

It is common knowledge that, with the advance of modern science, this issue has come to mean a matter of life and death for civilization as we know it; nevertheless, for all the zeal displayed, every attempt at its solution has ended in a lamentable breakdown.1

آیا راهی وجود دارد که آدمی را از مصیبت جنگ رها ساخت؟ همه میداینم که با پیشرفت دانش جدید ، این موضوع یک موضوع مرگ و زندگی برای تمدن بشری است. با اینکه می بینیم با همه شور و شوقی که تلاش میشود هر راه حلی به شکست تاسف باری منجر شده است.

نامه "جنگ چرا؟"

داشتم جمله ای از فروید میخواندم که کنجکاو شدم در باره او کمی بدانم. او اتریشی بوده و 83 سال عمر کرده است. در سال 1932 (معادل 1311 شمسی) اینشتن نامه ای به او می نویسد  با عنوان why war?1 جنگ جرا؟، و فروید پاسخ داده است. 7 سال بعد از این نامه جنگ جهانی دوم شروع میشود که شش سال طول می کشد. فروید برای فرار از دست نازی ها در سال 1938 به انگلستان فرار می کند. بعد از یک سال هم سرطان  دهان میگیرد ( به خاطر سیگار کشیدن زیاد، عکسی از او بسیار معروف است که در سن 65 سالگی است و دست چپ به کمر زده و در دست راست سیگار برگی دارد و زنجیر ساعتی بر روی جلیقه اش) و به دوستش ماکس شر میگوید که با تزریق مورفین او را از درد برهاند. چنین شد و بعد از مرگ هم جسدش را سوزاندند و خاکسترش در گلدرز گرین در لندن گذاشته شد.

برایم جالب بود که تا امروز از این نامه خبر نداشتم.

اول صبح در خیابان

حلقه قطره باران در آب. حرکت یک حلزون بی صدف بلند در پیاده رو که احتمالا زیر پای عابری له خواهد شد. دخترم و فروشگاه کیو. و تمام شدن تعطیلات. خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار.

آن جا که عقاب پر بریزد

در مهمانی هستم. میزبان در مورد وضع کارش و اینکه چرا با 26 سال خود را بازنشسته کرده صحبت می کرد. در میان ضحبتش این شعر را خواند:

جایی که عقاب پر بریزد / از پشه عاجزی چه خیزد

من سعی کردم بفهمم این بیت از کیست. تا به اینجا فهمیدم از هاتف است. ولی خود شعر را هنوز نیافته ام.

خاکستری در میان رنگها

به چمن می نگرم. چه رنگ سبز چمنی زیبایی دارد. و سپس در عبور از حیاط شرکت ، ریزش برگ شکوفه که بسان برف است. راستی زیبا نیست؟ اینهمه زیبایی؟ در بهار هرچه به رنگ دگری است. رنگها گو که گرفتار هم اند. با همه این همه نیست. در کنار من در پارکی زنی با مردی می گوید: " تو فلانی و فلانی و فلان . ماحصل اینکه تو "خودخواهی" و سپس می افزود : هیچ جا با تو مرا خوش نگذشت. ماحصل اینکه با تو "حال نمی کنم". این زمان دیدمشان.. هیچ از زنگ خبر نیست دگر. همه خاکستری اند. در بهاری که چنین رنگین است از چه رو بعضی خاکستری اند؟

همین جوری 1

امروز سه شنبه هست و هشتم. در فصل بهار زندگی میگذرد. هرچند بهار بیرونی داریم و بهار درونی. آنچه فی الواقع بیش دیده شود، بهار بیرونی است. کم است یا کم اند کسانی که در بهار درونی زندگی میکنند. آمدم بیرون از خانه. مردی حول و حوش 60 میگذشت. پیش خود اندیشیدم که چقدر از مردمان در این سن وسال بدم می آید. نسل مزخرف. (سن خودم یادم رفته بود) و بعدکمی جلوتر رسیدم به پارک بزرگی که شهرداری به نیت اینکه آن را ساختمان سازی کند رها کرده. نمی رسد. باز منفی دیدم. دوستی با من بود. مرا گفت که تو همه اش منفی بینی میکنی. من رفتم تنها قدم بزنم. او رفت. من با خودم اندیشیدم "کی شعر تر انگیزد ، خاطر که حزین باشد."

و به راه خویش رفتم من نیز.

50 هزار تومانی تقلبی

می رویم بانک پاسارگاد. دو امضا برداشت. یک میلیون و دویست هزار تومان برداشت میکنیم. 500 هزار تومان پول خودم که قبلا داده بودم برای عمرانی ساختمان و 700 هزار تومان پول نرده که باید واریز کنیم. چون حسابمان کارت مجازی دارد نمی توانیم از همان کارت، برای کارت به کارت کردن استفاده کنیم. پول را میگیرم و می برم بانک اقتصاد نوین واریز کنم تا بعد از کارت بانکم هزینه نرده را بپردازم. 24 عدد 50 هزار تومانی را دادم. کارمند بانک گفت یکی از 50 هزارتومانی ها تقلبی است. تعجب کردم که همین الان از بانک گرفته بودم. گفت باید پانچ کنم. گفتم پانچ کنید. بعدا می روم بانک میدهم. آمدم شرکت به بانک زنگ زدم و فعلا گفتم تا چه پیش آید قبول کنند یا نه.

سال نو و نوروز 96

آمد بهار و سال نو شد. سال 96 که گویند سال خروس است. که معنایش چیست، نمی دانم. حال ما خوب است و هوا اندکی بارانی است. سکوت خوشبختانه در دسترس. عید دیدنی کم شده. چون سه برادر اینجا نیستند. یکی آن دنیاست و دو دیگر آنور دنیا. خواهرها هم فقط یکی در دسترس که دیدی بود و بازدیدی باید برویم. حالا هم روز اول کار است که با کمی تاخیر آمدم سر کار.

دیشب فیلمی در باره زنبور عسل می دیدم که مرا در فکر فرو برد. زنبورها با صنعتی شدن پرورش زنبور به خاطر عسل دارند از بین میروند. در مزرعه ای در چین نشان میداد که آدمها دارند گلهای درختان را بارور میکنند. کاری که در واقع باید زنبورها انجام دهند. انسان چه بلایی بر سر این کره خاگی آورده است. فکر کنم بزودی این کره خاکی بشود کره خالی. 

نگو جایی نداری بروی

امشب که بیخوابی سراغم آمده بود به وجود فردی به نام عباس صفاری پی بردم که هم سن برادر خدابیامرز من است که خودکشی کرد و رفت. و شاعر است. ظاهرا تاثیر گذار هم هست. البته او را با دانلود کتابی از او به نام "کبریت خیس" شناختم. شعرهایش روان است و کمی هم شبیه سید علی صالحی و شاید بر عکس. باری عجیب تر اینکه او ساکن آمریکا است و نشریه ای به نام "سنگ" نیز بیرون می دهد. این یک نمونه از شعرش:

"نگو جایی نداری بروی

...

پرنده ای که پر می کشد از آشیان

نه آدرسی دارد نه شماره پروازی

نه قرار ملاقاتی

شاخه ی هیچ درخت و 

نرده ی هیچ بالکنی را نیز

به نامش ثبت نکرده اند.

بی نام و نشان تر از پرنده که نیستی

این هوای ملس هم

که از فرط زلالی و صافی

پروانه میانش بکس و باد می کند

خوشبختانه ارث پدری هیچ دیوثی نیست.

....." قسمتی از شعر "نگو" اثر عباس صفاری