چرا نگاه نکردم

امروز صبح کلماتی آهنگین در ذهنم به صدا در آمد: " من از دریچه صبح / به ظهر خیره شدم، / ولی ندانستم که شب کمین کرده است "

بعد هی این تکه از شعر فروغ در ذهنم تکرار میشد "چرا نگاه نکردم" . رفتم گزینه شعر فروغ را که از گذشته های دور داشتم آوردم هر چه گشتم نیافتم. بعد در اینترنت دیدم از کتاب "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" است. در گزینه من فقط کتابهای اسیر/ دیوار/عصیان/تولدی دیگر بود. باری آن تکه را از اینترنت کپی کردم و اینجا می آورم:
"چه روشنایی بیهوده‌ای در این دریچه مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستند
که دست‌های تو ویران خواهدشد
و من نگاه نکردم"                      (فروغ فرخزاد)

سه تفریح

داشتم یک کتاب قدیمی را که چاپ 1338 بود ورق می زدم مطلبی دیدم جالب بود:

" (نیچه) در نامه مورخه 7 آوریل 1866 که به یکی از دوستان خود نوشته است چنین می نویسد: سه چیز مایه تفریح من است و این تفریحات نادرند و عبارتند از: مطالعه آثار شوپنهاور ، استماع موسیقی شومان و آخر از همه گردش به تنهایی."   ازکتاب  "فلسفه نیچه" تالیف مهرداد مهرین

کدام پرنده قادر به پرواز است؟

" پرنده به این دلیل قادر به پرواز است که آزادی را جدی گرفته است." از مقدمه کتاب "کتاب کوچک معصومیت و امید" اثر سید علی صالحی

یکی داستانی است پر آب چشم

"بحران افغانستان"

"برگزاری جلسه اضطراری شورای امنیت در روز دوشنبه"

"ستیزه جویان طالبان" 

طالبان از 1996 تا 2001 بر افغانستان حکومت کرد. این سالها سیاه ترین دوره ای است که مردم افغانستان، به ویژه زنان این کشور به یاد دارند.

"اراده لازم برای مقاومت"

"صف طولانی شهروندان افغان در مقابل سفارت ایران برای گرفتن ویزا و خروج از کشورشان"

"حکومت اسلامی فراگیر"

"اشرف غنی رئیس جمهور افغانستان کشورش را به مقصد تاجیکستان ترک کرده است."

"بزرگترین عملیات تخلیه "

این ها بریده هایی بود از آن چه که در اخبار دیدم. یکی داستانی است پر آب چشم.

the little prince

داستان "شاهزاده کوچولو" یا "شازده کوچولو" یا "مسافر کوچولو" توسط محمد قاضی، احمد شاملو و ابوالحسن نجفی و دیگران ترجمه شده است. کتابی است منحصر به فرد که در عین سادگی مفاهیم عمیقی را مطرح کرده است. من داشتم اولش را دیگر بار می خواندم باز برایم معنایی گشوده شد. نقاشی مار بوایی که یک فیل را خورده به بزرگترها نشان میدهد و وقتی بزرگترها می گویند "کلاه" است دیگر از اینکه قادر به درک چیزی باشند ناامید می شود. چرا؟ برای اینکه کسی که با قطعیت بگوید آن نقاشی کلاه است دیگر دنبال معناهای دیگر آن نمی گردد. لذا پاسخ یک بزرگسال فرهیخته باید این بوده باشد: "می تواند یک کلاه باشد و می تواند چیزهای دیگر باشد". 

بعد در همان جا می گوید که so I lived my life alone, without anyone that I could really talk to. که یعنی تنها بوده و کسی حرفهایش را نمی فهمیده. چرا حرفهای سنت اگزوپی را کسی نمی فهمیده ولی کتابش این همه مخاطب پیدا کرده است؟ 

آخرین نکته این که کتاب "پرنسس کوچک" ( به نظر من بهترین عنوان به فارسی می تواند همین باشد) را از زبان فرانسه به زبان انگلیسی دو تن ترجمه کرده اند. معروف ترین ترجمه ، ترجمه کاترین وودز است ولی بعد ها ترجمه دیگری نیز صورت گرفته که متعلق به ریچارد هاوارد است.

خاطره ها و یادگارها

باز قطعه ای که در سایت time.ir گذاشته بود به نظرم جالب آمد:

"گاهی کتاب‌های چارلز دیکنز را که در میان نویسندگانِ مورد ستایشم، جایگاهی ویژه دارد، از نو می‌خوانم. اخیرا عبارت فوق‌العاده‌ای در کتاب "داستان دو شهر"، توجهم را جلب کرد: 

«پس هرچه به پایان نزدیک و نزدیک‌تر می‎‌شوم، انگار دایره‌ای را می‌پیمایم و به آغاز نزدیک و نزدیک‌تر می شوم. شاید این یکی از شیوه‌های هموارسازی و آماده‌سازی مسیر باشد. اکنون قلب من متأثر از خاطره‌ها و یادگارهایی است که مدت‌های مدید به خواب فراموشی رفته بودند....»

این قطعه مرا فوق‌العاده تحت تأثیر قرار می‌دهد: من هرچه به پایان نزدیک‌تر می‌شوم، درمی‌یابم بیشتر و بیشتر به سوی آغاز بازگشته‌ام. خاطرات مراجعانم، اغلب خاطرات خودم را زنده می‌کند؛ کار بر روی آینده‌شان، گذشته‌ی خودم را فرامی‌خواند و آن را برمی‌آشوبد و خود را در حال مرور دوباره‌ی داستان زندگی‌ام می‌یابم. همیشه فکر می‌کرده‌ام به خاطر فلاکت و کثافتی که در آن زندگی می‌کردیم، خاطراتم از سال‌های نخست زندگی پاره پاره و بخش بخش است. اکنون که وارد دهه‌ی نهم زندگی‌ام شده‌ام تصاویر بیشتر و بیشتری از سال‌های نخست زندگی به درون افکارم راه باز می‌کنند. مردان مست سراپا استفراغی که دم در خانه‌مان به خواب رفته بودند؛ تنهایی و انزوایم؛ سوسک‌ها و موش‌ها؛ سلمانی سرخ چهره‌ام که مرا «پسر جهوده» صدا می‌زد؛ تپش‌های اسرارآمیز و ناکام جنسی وقتی نوجوان بودم. هرگز جای خودم نبودم. همیشه جایی بودم که نباید باشم. تنها بچه‌ی سفیدپوست در محله‌ی سیاه‌پوستان، تنها یهودی در دنیای مسیحیان."

 اروین دیوید یالوم  ( از کتابش به نام "شدم آنکه هستم" ترجمه مهرنوش شهریاری نشر قطره)

یک شعر کوتاه در باره اشتباه

"اشتباه از ما بود/ که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی / دلهامان پر / گفتگوهامان مثلا یعنی ما / 

کاش می دانستیم / هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم

از خانه که می آیی / یک دستمال سفید / پاکتی سیگار / گزینه شعر فروغ / و تحملی طولانی بیاور 

احتمال گریستن ما بسیار است"

                                              سید علی صالحی

 

"It was our fault / that imagin a cup as a fountain

Our hand empty / Our hearts full / Our talk something like there is "we"

If only we knew / No butterfly remembers its yesterday cocoon

Now it does not matter that we die of thirst with  dream of water

When you come from home / bring a white handkerchief / a pack of cigaretts / Forough's poem selection / and a greate amount of patience

It's very likely we cry"

                              Seyed Ali Salehi

حکایت  سگی که روی میخ نشسته بود

حکایتی می خواندم جالب بود. یک نفر سگی را می بیند که یک گوشه ای نشسته و ناله می کند. چند روزی سگ را در این حالت می بیند. بعد کنجکاو می شود و می رود از صاحب سگ می پرسد که موضوع چیست؟ صاحب سگ می گوید سگ روی یک میخ نشسته است و از این رو ناله می کند. بعد نتیجه می گیرد که اغلب آدمها همت نمی کنند که از روی میخ بلند شوند و به زوزه کشیدن بسنده می کنند.

نکته ای رنج آور

"مشکل دنیا این است که احمق ها کاملا به خود یقین دارند در حالیکه دانایان سرشار از شک و تردید اند."     

                                                                                                                         برتراند راسل

“One of the painful things about our time is that those who feel certainty are stupid, and those with any imagination and understanding are filled with doubt and indecision.”    Bertrand Russell

ترجمه فوق را از اینترنت گرفتم. ولی به نظرم ترجمه درستش این است: "نکته رنج آور این دوران این است که آنها که یقین دارند احمق هستند و آنان که رویایی در سر دارند و چیزی می فهمند در شک و بی تصمیمی به سر می برند."

بیمارستان خصوصی و بیمارستان دولتی و ماجرای واکسن زدن من

یک تست کراتین خون در بیمارستان مدرس 9000 تومان در بیمارستان آتیه 50 هزار تومان. یک نوار قلب در بیمارستان طالقانی 5000 تومان در بیمارستان خصوصی 50000 تومان. تست سیتی آنژیو در بیمارستان بهمن با داروی آزمایش حدود سه میلیون و 700 هزار تومان. ولی اگر بخواهی بیمارستان مدرس وقت بگیری باید نوبت بگیری و قیمتش خیلی پایین تر از این حرف هاست. مثلا الان نیاز داری تست بگیری دارو باشد یا نباشد قصه هاست. این است که آدم کاملا احساس میکند فقر چیز بدی است و پول چه کارها که نمی کند. بجایش وقتی پول می دهی در آرامش در محیطی بسیار تمیز و خلوت، مثل آدم حسابی ها باهات برخورد می کنند و کلی کیف می کنی ولی در بیمارستان دولتی از هرکی سوالی کنی عن قریب است که بزند توی گوشت. روی دیوار بیمارستان طالقانی تابلویی زده بود مبنی بر منشور حقوق بیمار. دریغ از رعایت یک مورد. بگذریم هر چه می خواهم مثبت باشم و همه اش نکات منفی را در وبلاگ ننویسم نمی شود که نمی شود.

امروز اولین واکسن کرونا را که سینو فارم چینی بود زدم. دوز بعدی 2 شهریور. سوله خلوت بود و طبق پیغامی که در موبایل داده بودند فقط با کارت ملی آنهایی را پیغام داشتند راه میدادند و در داخل هم تعداد میزهایی که گذاشته بودند بیش از 5 تا بود. تا وارد سوله شدم میز خالی بود رفتم نشستم. خانمی که نشسته بود خیلی مودب گفت دو نوع واکسن داریم کوبرکت و چینی کدام را ترجیح می دهید. گفتم کدام بهتر است؟ گفت هر دو خوبند. کمی با خودم حساب کتاب کردم که این چینی های پدر سوخته خودشون این ویروس رو در جهان پخش کرده اند واکسن شون هم باید بهتر باشه. گفتم چینی. بعد هم آمدم بیرون . سر جمع شاید 5 دقیقه طول نکشید. خلاصه خدمات عالی بود. و اصلا پولی هم نگرفتند. عیب او جمله بگفتی هنرش نیز بگو.

صداهایی که می شنویم

"از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند"           حافظ

 

"More pleasant than the sound of love's speech , naught I heard

A great token that in this revolving dome remained."               Hafiz

ریسک

آیا آینده تکرار گذشته است؟ این از آن سوالهای فلسفی دشواری است که پاسخ سرراستی ندارد. اما موضوع چیست؟ سالها قبل برای یک عمل جزیی کوچک به بیمارستان مدرس مراجعه کردم و چون عمل خیلی ساده بود با خودم گفتم بگذار دانشجوها هم چیزی یاد بگیرند. نشان به آن نشان که پدرم درآمد. اشتباهی یک رگ را قطع کردند و هماتوم شدم و 15 -20 روز درگیر بودم. آن خانم جوانی هم که این خطا را کرده بود نگران بود و استاد بالا سرش هم یک جورایی هیچ پاسخ گو نبود. جایی هم نرفتم شکایت کنم. گذشت. تا اینکه اخیرا برای یک آزمایش به بیمارستان طالقانی مراجعه کردم. آن بیمارستان هم زیر نظر دانشگاه پزشکی بهشتی است. در معاینه که دکتر استاد، کناری نشسته بود و دو دانشجوی مرد جوان و یک دانشجوی دختر جوان کنارش دور میز. دانشجوها معاینه ناشیانه ای کردند و قرار شد که یک آزمایش بدهم. حالا یکشنبه آزمایش دارم. البته بیهوشی دارد. ممکن است بخیر بگذرد و ممکن است مثل گذشته از کاهی کوهی ساخته شود. در حالت اول که بخیر بگذرد نتیجه می گیریم  که گذشته تکرار نمی شود. آب رودخانه در هر لحظه طور دیگری است. و هزاران دلیل در تایید اینکه لزومی ندارد گذشته تکرار شود. اما اگر دوباره دجار مشکلاتی شوم نتیجه می گیریم نباید از یک سوراخ دوبار گزیده شد. چرا از گذشته درس نگرفتی. چرا اشتباه گذشته را دوباره تکرار کردی. حاصل کلام اینکه از فلسفه نمی توان برای تصمیم گیری استفاده کرد. برویم ببینیم چه می شود. به نظرم برای موارد کوچک حیف است پول مفت به این دکترهای پولکی داد. ریسک میکنیم. حالا این ریسک من سیستماتیک است یا غیرسیستماتیک؟ اگر گفتید!

عکسی از دوران جوانی

عکسی از روزگاران دور، آشنایی داشت به ما داد. وقتی نگاهش کردم باورم نشد که آن که در عکس است، منم که الان هستم. هیچ یادم نمی آید در آن تاریخ و بر روی آن مبل که نشسته بودم چه چیزهایی در فکرم میگذشت. در این سالیان دراز چه چیزها که تغییر کرده اند و چگونه تغییر کردنش را متوجه نشده ام. همه این است که آدمی گذر عمر را متوجه نمی شود. درست به مانند حکایت پیرمرد 150 ساله در گلستان سعدی به زبان شیرین و طنز آلود سعدی: " با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم که جوانی درآمد و گفت: در این میان کسی هست که زبان پارسی بداند؟ غالب اشارت به من کردند. گفتمش: "خیر است!" گفت:"پیری 150 ساله در حالت نزع است و به زبان عجم چیزی همی گوید و مفهوم ما نمی گردد. گر به کرم رنجه شوی مزد یابی، باشد که وصیتی همی کند." چون به بالینش فراز شدم این می گفت: "دمی چند گفتم برآرم به کام / دریغا که بگرفت راه نفس / دریغا که بر خوان الوان عمر دمی خورده بودیم و گفتند بس" معانی این سخن را به عربی با شامیان همی گفتم و تعجب همی کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حیات دنیا." جالب است 150 سال در چشم پیرمرد به اندازه "دمی" دیده شده و گذر عمر را متوجه نشده است.

یک جمله هم از جرج اورول بنویسم و تمام کنم:

"اگر آزادی واجد معنی باشد، معنی آن بهره مندی از حق گفتن چیزهایی است که بقیه مردم دوست ندارند بشنوند."  

" If liberty means anything at all, it means the right to tell people what they do not want to hear." Goerge Orwell