گلها و علفهای هرز

من نمی دانم چرا کیارستمی را دوست دارم. همه فیلم هایش را ندیده ام. باری امروز این جمله از او را خواندم که در سالنامه ای به تاریخ 76 نوشته بود، یعنی در همان دوران ساخت طعم گیلاس و به دلم نشست:

"با اینکه گلها را دوست داریم خواهند مرد

با اینکه علفهای هرز را دوست نداریم رشد خواهند کرد"

اندر حکایت آدمها

میگوید حسی را که در آمریکا دارم فقط با واژه horror (هراس) می توانم بیان کنم. میگویم مرد حسابی همه آرزوشان است بروند آمریکا حالا تو خوشی زیر دلت زده؟ اما حقیقت این است این روزها هر چه اینجا می بیند برایش خوشایند است. بعد از 25 سال آمده و همه چیز برایش تازگی دارد. البته سال پیش هم یک ماهی آمد ولی بیشتر به دید و بازدید گذشت. چند روز پیش موبایلی را که به او داده بودم تا اموراتش را بگذراند، یک موتوری دزید. سر به سرش میگذارم. باز دفاع میکند از اینجا در مقایسه با آنجا که در آمریکا یکبار با اسلحه از من دزدی کردند. با او جر و بحث نمیکنم. میهمان است و حبیب خدا.

باز نادیدن اینکه هر کجا برگی هست شورها می شکفد

باز در کوچه باغی فرحزاد به سمت شرکت در راهم. زمینی را می بینم که آتش زده اند و علفزارها را خشک کرده اند و از هرم آتش،  بعضی برگهای درختان مجاور خشکیده. دل آدم برای فضای سبز می سوزد. و حرص آدمی در رسیدن به پول و دیدن نوک بینی و ندیدن اینکه قصه بر سر شاخه بودن و بن را بریدن است. باری به فضای سبز زنگ زدم و ایشان هم تلفن دیگری داد و زنگ زدم و گفتم و ایشان هم گفت کسی را می فرستد. کار بیشتری از دستم برنمی آید.

روغن موتور مناسب کدام است؟

جمعه رفتم برای تعویض روغن ال 90. سری قبل یک ظرف روغن الف اضافی گرفته بودم که کسری یک لیتری را از این قوطی تامین کنم. وقتی قوطی را به کارگر تعویض روغنی نشان دادم گفت elf 20 w50 چرا ریختید؟ این نوع روغن برای ال 90 مناسب نیست. گفتم سری قبل خودتون ریختید گفت قبلی ها از اینجا رفته اند ما تازه اجاره کرده ایم. باری گفت 10w40 مناسب است. در اینترنت جستجو کردم دیدم درست میگوید. 20 w 50 برای ماشینهای سنگین است و ظاهرا کمی غلیظ است.

بعد هم متوجه شدم که در صندوق عقب زیر سبد فرو رفته. موکت را زدم کنار دیدم لاستیک زاپاس نیست. یعنی دزدیده شده. کی ؟ نمیدانم.

اینها بود تجربه من در یک روز جمعه.

درختان بیست ساله

از خانه بیرون آمدم. در ماشین نشسته ام منتظر. به درختان کاج که در مقابل بلوک ستبر و بزرگ شده اند نگاه میکنم. سکوتی خوب حکمفرماست. یاد نهال کوچکی می افتم که بیست سال پیش اینجا کاشته بودند و حالا چنین درختانی شده اند. این درختها با من از گذر عمر سخن میگویند. این هم از رودکی است:

آن که ناموخت از گذشت روزگار / هیچ ناموزد ز هیج آموزگار

خطرهای بالقوه و خطرهای بالفعل

امروز یک جمله ای از فیلسوف نروژی خواندم که به دلم نشست. تلفظ اسم این فیلسوف کمی سخت است Lars Svendsen  که به فارسی میشه لارس(مثل پارس) سِوِندسِن و کتابهای او هم به شرح زیر است:

- فلسفه ملال/-Fashion: A Philosophy/- فلسفه ترس/- کار/-A Philosopy of Evil

و اما  آن جمله این است: منبع time.ir

"یکی از ویژگیهای تقریبا همیشگی خطرهای بالقوه‌ای که نسبت به آنها هشدار داده می‌شود، این است که چنان مطرح می‌شوند که گویی خطرهای بالفعل هستند. دنیا پر است از خطرهای بالقوه. ممکن است کسی شما را هل بدهد و شما روی خط قطار بیفتید، ممکن است شهاب سنگی روی سر شما فروبیفتد؛ ممکن است تروریستی هواپیمایی را که شما در آن نشسته‌اید را برباید. اما دشوار بتوان پذیرفت که بهتر است زندگی روزمره‌مان را با احتساب رخ‌دادن چنین چیزهایی تنظیم کنیم. اکثر خطرهای بالقوه هرگز محقق نمی‌شوند و جامه عمل نمی‌پوشند. "