قطعه ای زمین

عزیزی می شناسم که در پی خرید خانه ای است. در تاییدش امروز یک جمله قصار دیدم گفتم اینجا بگذارم:

"Everyone wants a piece of land. It's the only sure investment, it can never depriciate like a car or a washing machine."

Russell Sage

" همه می خواهند قطعه ای زمین داشته باشند. این تنها سرمایه گذاری امن است، زیرا زمین نمی تواند همانند خودرو یا ماشین لباسشویی مستهلک شود."    راسل سیج

کارگران ساختمانی به شرح من و شرح سید علی صالحی

ساعت 10:30 است. از میدان می گذرم. کارگران ساختمانی در کنار خیابان منتظرند که شاید کسی سر کارشان ببرد. از 10 که بگذرد یعنی احتمالا امروز کاری نخواهد بود. زنی میانسال در نایلونی تعدادی کیک و آب میوه دارد به هر یک کیک و آب میوه میدهد. چند نفر آنطرف خیابان می بینند و هجوم. ظاهرا یک کیک و آب میوه بیشتر نمانده. با هم درگیر که کدام زودتر. یاد حکایت سیدعلی صالحی در کتاب " راه دور" افتادم: "..باز او را دیدم. سرا روی سفید سفید،پیر پیر، سر ایستگاه کارگران ساختمانی، کنار منتظران غرق فکر بود.ناامیدی وقتی سر می رسید که ساعت از ده صبح می گذشت،این یعنی امروز دیگر کاری در کار نیست. لعنت ابدی بر فقر. این تکیه کلامم بود. این تکیه کلامم است. تا کسی پی کارگری نمی آمد همه دوست صمیمی وبرادر بودند. اختلاط می کردند. سیگار به هم قرض می دادند. اما همین که حس می کردند یک نفر از دور دارد می آید و به نظر می رسد پی فعله است، مثل دشمن خونخوار روی سینه هم می زدند و بلند و تند تند می گفتند : " من، من، ناهار نمی خواهم، برق آفتاب هم کار می کنم." و هنگامی که نصیب نمی آوردند، باز غرق در یاس و سکوت و بیزاری سر جای خود برمی گشتند، چند دقیقه سکوت، و باز سر حرف باز می شد و دوست هزار ساله می نمودند. من بارها در جوانی یکی از آنها بودم" ص 122

کاهی به دست باد

گاهی با خودم فکر میکنم بد نبود کتابی می نوشتم به نام " کاهی به دست باد" و در این کتاب ذکر مصیبتی میکردم بر گذر زمان و حسی که اینک دارم گویی کاهی بوده ام به دست باد. کمی شبیه "پر" در فیلم "فارست گامپ".

تاثیر بعضی ها و تاثیر ما

در اینستاگرام 300 میلیون دنبال کننده دارد. در مصاحبه مطبوعاتی بجای بطری کوکا بطری آب را بر میدارد و می خورد. و به این ترتیب سهام کوکا کولا 4 میلیارد دلار سقوط می کند. 36 سال سن دارد. اسمش رونالدو است. فوتبالیست پرتغالی. به قول فامیل دور من دیگه حرفی ندارم

در باره شعر و شاعری

ایران به راستی که کشور شعر و شاعری است. من هم به تبع گاهی قطعه ای منظوم یا موزون به ذهنم تراوش می کند مثل این یکی:

" من هیچ وقت 

                       به هیچ کسی "گل" نگفته ام.

منظور من صد البته "بالاتر از گل" است!"

و یا آقای سروش چنان صنعت ایهام (دو پهلو گویی) را در موضعش در قبال انتخابات بکار گرفته که آدم با خودش فکر می کند که ایران به راستی سرزمین شعر و شاعری است! :  "همتی را نصرت می کنیم تا ردای رییسی بپوشد و چشم خلایق به جمال عبدالناصر روشن شود." ایهام یا دوپهلو گویی در واژه "رییسی" که یکی از کاندیداهاست و نیز به معنای لغوی رئیس بودن به کار رفته. یا جمال عبدالناصر رهبر ملی مصر بوده که اینجا جمال را به معنای زیبایی بکار برده با گوشه چشمی به شخصیت ملی و بلند قد مصری.

حافظ به روایت کیارستمی

مرحوم کیارستمی "حافظ"ی بیرون داد که فقط گاهی مصراعی از غزلی داشت. به نظرم کار جالبی کرده بود. نسل جدید حوصله خواندن یک غزل کامل را گاهی ندارد. در مصاحبه ای که کیارستمی در باره ی این کتابش کرده می گوید: " به پسرهای خودم گفتم که شعر بخونید که نمی دونید چقدر خوبه وقتی پیر میشید پنجره ای ست به دنیای دیگه. وقتی که دیگه هیچ کاری ازتون بر نمی آد. و پسر بزرگم احمد بهم گفت من هم بهت توصیه می کنم برو کامپیوتر یاد بگیر و برو تو اینترنت ببین که پنجره ایه به جهان". باری در همین مصاحبه یک مصرع خوانده از همین کتابش که به دلم نشست:

"دردم نهفته به ز طبیبان مدعی"

یک جمله کوتاه از شوپنهاور در باره زندگی

برگرفته از سایت time.ir

"زندگی چیز مصیبت باری است. بر آن شده ام تا زندگی خود را فقط صرف اندیشیدن به آن کنم."    آرتور شوپنهاور

 مرجع

درمان شوپنهاور، اروین دیوید یالوم، ترجمه سپیده حبیب، نشر قطره، چاپ اول، صفحه 46

 

داستان کوتاه

دوستی دارم که هر موقع زنگ میزند از تجربیات خودش می گوید. تعریف میکرد: " ظهر بود. از خواب بیدار شدم. سرم را بلند کردم دیدم اتاق دور سرم می چرخد. سرم را دوباره رو بالش گذاشتم. گفتم چیزی نیست خوب میشه. بعد از ساعتی دوباره بلند شدم لب تخت بشینم. اتاق دور سرم چرخید. ترسیدم. دوباره دراز کشیدم. موبایل بغل دستم بود. برداشتم به همسرم که رفته بود به مادرش سری بزند زنگ زدم. گفتم کمی زودتر بیا من کمی سرم گیج میره. نخواستم بیشتر بترسونمش. فکر میکردم شاید سکته مغزی باشه. فکر بچه ها، پولی که در بانک یا فلان جا دارم. انتهای خط. بعد از من همسر و بچه ها چه خواهند کرد؟ لجظه ای، دیدن مرگ. و به اینکه این زندگی فانی چه آسان آهسته تمام شد. زنگ زدیم اورژانس. شرایطم را که گفتم گفت یک موتور اورژانس می فرستد. موتور اورژانس آمد. قلب، فشار، اکسیژن، عادی. "فکر کنم از گوش میانی باشه." داشت برای آمبولانس و بیمارستان رسالت هماهنگ میکرد. گفتیم نه. به نظرتان بیمارستان خطر کرونا گرفتن؟ گفت "چرا بیمارستان ها پر بیمار کرونایی هستش" گفتم کمک کند مرا تا دم ماشین ببرد. همسرم مرا به بیمارستان خصوصی بغل خانه ببرد. همین کار را کرد. در بیمارستان دکتر متخصص هم تشخیصش گوش میانی بود. حالا دارم فنول-گلیسیرین تو گوشم میریزم تا بعد بروم پیش دکتر و شستشو و مداواهای بعدی." 

In A Better World فیلمی ساخت کشور دانمارک

امروز فیلمی دیدم به نام "در جهانی بهتر" که ساخت دانمارک بود. محصول 2010. نام کارگردان سوزان بیر Susanne Bier.  امتیاز IMDB 7.6 . فیلم جالبی بود. صحنه های قشنگی داشت. و کارگردان با تصاویر چیزی فراتر از دیالوگها انتقال میداد. خلاصه داستان را از IMDB ترجمه میکنم:

آنتون دکتری است که در شهری در دانمارک زندگی می کند و در کمپی در آفریقا نیز امداد رسانی میکند. در این دو دنیای متفاوت یعنی دانمارک و آفریقا او و خانواده اش در معرض حوادثی قرار میگیرند که باید بین انتقام و بخشش یکی را انتخاب کنند. آنتون و همسرش ماریان دو پسر جوان دارند و از هم جدا زندگی می کنند و به احتمال طلاق فکر میکنند. پسر بزرگتر که 10 سال دارد نامش الیاس است. الیاس را در مدرسه اذیت می کنند. تا اینکه کریستیان به کمکش می آید. کریستیان پسری است که با پدرش کلاوس به تازگی از لندن به آنجا آمده اند. مادر کریستیان به تازگی از سرطان فوت کرده است. مرگ مادر تاثیر زیادی بر روی او گذاشته است... پیچیدگی احساسات بشری و رنج و همدردی. 

بسیار زیباست. توصیه میکنم.

سه شاعر

کتاب "راه دور" که خاطرات زندگینامه گون شاعر معروف سید علی صالحی است اخیرا خریدم و خواندم. اول اینکه شعر خوب است ولی شخص شاعر چنگی به دل نمی زند. همان گونه که داستان و رمان خوب است اما نویسنده را نمی توان تحمل کرد. آخر کدام آدم عاقلی است همه هوش و حواسش به کلمه باشد. به هم آهنگی و وزن و کوتاهی و بلندی و آوا و نوع تقطیع و موسیقی کلام. آن هم در زمانی که پول حرف اول و آخر را می زند. این به این جهت گفتم که دو تن مد نظرم بود. یکی همین شاعر عزیز و دیگری اسماعیل فصیح مرحوم. این هر دو را من از نزدیک ملاقات کرده بودم در سالهای پیش از انقلاب. هر دو نیز بیش از حد مشغول یا over occupied . من آن ها را دیدم ولی آنها مرا ندیدند. با این همه اگر شعر و داستان نبود چقدر زندگی ملالت بار می شد. در همین حیص و بیص بودم که دیدم کسی هست کتابی در باره سید علی صالحی دارد . اسمش ایرج زبردست. بعد باز دیدم که رباعی سرای مشهوری است. یکی از رباعی هایش:

ای کاش حدیث کوچ، باور می شد / دیواره هر قفس، پر از در می شد|من مانده ام و خیال پردازی سبز / ای کاش شبی دلم کبوتر می شد

یا این رباعی: ما وقت نگاه را دمی دانستیم/از دانش چشم تر، کمی دانستیم  |  کژتابی دست ها و بی مهری سنگ/ما آینه بودیم نمی دانستیم.

بعد دیدم مرحوم اوجی در باره ایرج زبردست تعریف کرده است. و من تا امروز نامش را هم نشنیده بودم. بعد جلوتر دیدم شاعر جوان دیگری است که جایزه شعر سال گرفته نامش غلامرضا بروسان. که کتاب هایی دارد. بعد هم باز خواندم که با همسر و فرزند در حادثه تصادف دز سال 90 جان باخته اند. برای یک شب خیلی زیاد بود. من چقدر نمی دانم و چقدر کم می شناسم! با اینهمه داشتم زندگی می کردم. البته باز جای شکرش باقیست به یکی از دوستان از کتاب سیدعلی صالحی گفتم پرسید چه کاره است؟ با خودم فکر کردم زیاد به خودم خرده نگیرم. 

تاکسی

دوران کروناست. مجبور نباشی بهتره آدم بیرون نره. مجبور بودم. رفتم بیرون. خواستم اسنپ بگیرم. برنامه اسنپ موبایلم هی میگفت GPS فعال نیست. از خیرش گذشتم. کنار خیابان. یک تاکسی زرد. صندلی عقب، مسافر. "دربست می خوام." "بشین خانم رو آزادی پیاده میکنم می برمت." "دیر میشه نه مرسی" تاکسی زرد رنگ بعدی. خالیست. "تا خیابان عرفان چند می بری؟" "چهل تومن" منظورش 40 هزار تومان است. می نشینم. توی راه میگه "مثل اینکه ارزون گفتم. شما 45 بده" میگم "فعلا بذار ببینم همون 40 تومن را می تونم با آپ به کارتت منتقل کنم" نشد. کارت رو شناسایی نمیکرد. مدتی بود از آپ استفاده نکرده بودم. رسیدیم به مقصد. حالا چکار باید کرد. میروم ATM دویست هزار تومان میگیرم. چون کمی هم معطل شده 50 هزار تومان بهش میدم. در برگشت سر فرصت برنامه اسنپ را پاک میکنم و دوباره نصب. درست میشه. اسنپ قیمت 12500 تومان میده . کمی می چرخه خبری نیست. "عجله دارم" را می زنم. قیمت را بالا می بره. 20500 تومان. قبول میکنم. می آید . برمیگردم خانه. در رفت راننده تاکسی خوب کلاهی سرم گذاشت. یاد فیلم the beauty of broken می افتم.

و اما قطع برق

چند روزی است که برقها قطع می شود. دیروز دو مرتبه یکی حدودهای 1 تا 3 و دیگری 5 تا 7 بعد از ظهر. که البته به نظرم بیشتر بود ولی اواخر شب دیدم یک جدولی داده اند و این ساعتهایش را اعلام کرده بودند. شرکت برق دلایلی آورده که چندان منطقی و موجه نمی نماید. اما از این که بگذریم تبعات این برق رفتگی است. برای کسانی که در طبقات بالای ساختمان زندگی میکنند آسانسور قطع می شود. اگر آسانسور برق اضطراری نداشته باشد امکان گیر افتادن ساکن در آسانسور است. برای کسی که شاعر است قطع برق موجب از دست رفتن قافیه می شود. برای کسی که نویسنده است سر رشته داستان از دست به در می رود. برای کسی که در بورس خرید و فروش سهام میکند ضررهای میلیونی. برای کسانی که در وبینار های تخصصی  شرکت میکنند اختلال در آموزش. برای من که هیچ یک از این کارها را نمی کنم دلواپسی می آورد. دلواپسی یا همان انگزایتی معروف خودمان یک بیماری روحی روانی است که عوارض سویی دارد که نمی گذارد آدمی از زندگی و موهبتهایش لذت ببرد. باری گل بود به سبزه نیز آراسته شد! دوستی میگفت اداره برق اطلاعیه داده که من بعد دیگه برق نمیره. فقط روزی دو ساعت می آید!

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

پرسیدم : "خوبی؟" گفت :"هی! بیشتر دراز می کشم. با واکر زیاد نمی تونم راه بروم. کاری هم ندارم در این ایام بازنشستگی. انتظار می کشم." بعد اضافه کرد: "زندگی کردن من مردن تدریجی بود/ آن چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم" دلم برایش گرفت. با خودم فکر کردم این بیت از کیست؟ رفتم گوگل و دیدم از فرخی یزدی است. از شعری که مطلع اش این است: "شب چو در بستم و مست از می نابش کردم/ ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم"